در مدت 30 سالی که ماری کامستوک معلم مدرسه بود، همیشه خواب روزی را میدید که به روستای کوچکی در نیوانگلند بازگردد و بقیه روزهای عمرش را در آنجا با آرامش سپری کند و به پرورش گلهای کوکب بپردازد. حتی تصور میکرد که در مهمانیهای افراد متشخص شرکت کند، شبها از مصاحبت آنها لذت ببرد و به موسیقی کلاسیک گوش بسپارد.
اما خانهای که او بعدها خرید در روستا واقع نبود، بلکه با فاصله حدودا یک کیلومتر خارج از شهری کوچک قرار داشت. آنجا در گذشته مزرعه بود، به همین دلیل هم نسبت به خانههای شهر بسیار ارزانتر بود. با این وجود گرانتر از چیزی بود که او از پساندازش برای خرید خانه در نظر گرفته بود. یک هکتار زمین هم متعلق به این ملک بود و او میتوانست در آنجا انواع گلها و سبزیجات را بکارد.
بعد از دو هفته بررسی سرانجام آنجا را خرید. آقای پورسل ــ دلال معاملات ملکی ــ که فهمیده بود خانم ماری کامستوک از همان ابتدا به این خانه علاقهمند شده، حسابی بازارگرمی و کلی از خانه تعریف و تمجید کرد. میگفت این ملک تکهجواهری است با موقعیتی استثنایی. ماری با خودش فکر کرد که این خانه تقریبا از هر لحاظ برای او ایدهآل است.
اما نسبت به انباری چوبی که در حیاط قرار داشت از همان ابتدا احساس چندان خوبی نداشت، و کمکم حتی احساسی آمیخته به ترس در قبالش پیدا کرد. ترسش از زمانی شروع شد که از همکارانش خداحافظی کرد ــ همکارانش یک سرویس چایخوری نقره به عنوان کادو به او داده بودند ــ و به منزل جدیدش نقل مکان کرده بود.
ماری آن موقع 50 سالش بود، زنی پرانرژی و ریزجثه که عادت نداشت بدون دلیل از چیزی بترسد.
او در سالهای معلمیاش آنقدر با بچههای شرور، بیتربیت و پررو سر و کله زده بود که کاملا محکم و مقاوم شده بود.
انباری چوبی حدودا 18 متر میشد. دیوارهای پهن چوبی آن که قدیمی شده بودند گهگاه صدای جیرجیر از آنها درمیآمد. یک در قدیمی در جلو و یک پنجره کوچک در دیوار مقابل آن قرار داشت. واقعا که انباری کوچک و زیبایی بود و ماری در تعجب بود که چرا از آن خوشش نمیآمد.
وقتی برای اولین بار به مزرعهاش رفت نگاهی هم به داخل انباری چوبی انداخت. اما یک هفته بعد از اسبابکشی فرصتی یافت تا آنجا را با دقت بیشتری بررسی کند.
تا آنموقع حتی فرصت نداشت جایی برود، چون یک خروار کار روی سرش ریخته بود.
اواخر هفته بود که فرصت یافت تا وارد انباری شود. در انباری به طرز خاصی قفل میشد. یعنی به وسیله یک میله که درون محفظهای قرار میگرفت. باید میله را بالا میبردی تا بتوانی در را قفل کنی. میله به صورت عمودی بالا میرفت و دوباره درون محفظه قرار میگرفت. ماری سعی کرد قفل کردن آن را یاد بگیرد. در هنگام باز شدن بشدت غژغژ میکرد و به سختی باز میشد. ماری به هر زحمتی که بود در را باز کرد اما در به همان حالت نماند و دوباره به سر جایش برگشت. با کلافگی فریاد زد: لعنتی و در را تا آخر باز کرد، طوری که به دیوار برخورد کرد.
ماری زنی حساس و باریکبین بود. هنگامی که از روشنایی روز به تاریکی گرگ و میش انباری چوبی وارد شد حسی مالیخولیایی او را در خود فرو برد. لرزه بر اندامش افتاد و فقط به خاطر احساس شرمی که درونش ایجاد شد سعی کرد از آنجا دور نشود و دوباره به روشنایی بیرون باز نگردد.
او با صدای بلندی که به طرز عجیبی در گوشش طنین انداخت، گفت: اما ... اما، ماری کامستوک... اینجا فقط یک انباری قدیمی است. اما تو طوری رفتار میکنی که انگار دراکولا در اینجا زندگی میکند.
باید خودش را مجبور میکرد تا مدتی آنجا بماند و به فضایش عادت کند. البته ظاهر انباری عادی و آرامشبخش به نظر میرسید. کف آن از خاک رس فشرده و سقفش با الوار پوشیده بود. ذرات معلق گرد و غبار زیر پرتو نور خورشید که از درزهای پنجره پوسیده آن به درون اتاق میتابید، میرقصیدند. صدای خسته و ضعیف مگسی که دائما روی شیشه کثیف به این طرف و آن طرف برخورد میکرد به گوش میرسید.
ماری حدودا 10 دقیقهای در انباری ماند و خودش را با ابزار باغبانی که آنجا بود سرگرم کرد و نحوه استفاده از آنها را یاد گرفت، اما پیش از آنکه همه آنها را وارسی کند سراسیمه از آنجا خارج شد. وقتی داشت در را باز میکرد کلی اوقاتش تلخ شد و بد و بیراه گفت: هیولاها! جادوگرها! ارواح!
ماری یک هفته تمام حتی نزدیک انباری هم نشد، چون کارهای زیادی داشت که میبایست انجام میداد. گهگاه از پنجره خانه و یا باغ نگاهی به آنجا میانداخت و هربار از ترس پشتش میلرزید.
اما در عین حال از ترس کودکانهای که بر او حاکم شده بود، شرم داشت، بنابراین روزی به خودجرات داد و بالاخره داخل انباری رفت. به محض اینکه در را باز کرد دوباره ترس وجودش را فراگرفت. حس کرد چیز وحشتناکی در کمینش نشسته است.
5 دقیقه بیشتر آنجا نماند و در همین مدت کوتاه کلی به او فشار وارد شد. چند روز بعد با اتومبیل کوچکش که مانند یک دوست قدیمی از سالها پیش با او همراه بود به مورو کرنرز رفت تا بن پورسل، همان دلال معاملات ملکی که خانه را به او فروخته بود، ببیند.
از ظاهر پورسل کاملا معلوم بود که دستپاچه است. با همان حالت گفت: امیدوارم از خانه راضی باشید، خانم کامستوک. سقفش که سوراخ نیست؟ احیانا مشکل خاصی که ندارد؟
ماری گفت: از وقتی که به آنجا نقل مکان کردهام باران نیامده، ضمنا خوشحال میشوم اگر آرامش خودتان را حفظ کنید، آقای پورسل. از خانهای که خریدم کاملا راضیم. فقط میخواهم بدانم که قبل از من چه کسی آنجا زندگی میکرده؟
پورسل که به نظر میآمد خیالش راحت شده باشد، گفت: قبل از شما آقای هنری وینوسکی صاحب آن خانه بود، دوشیزه کامستوک. 2 سال پیش آن را به بانک واگذار کرده و یک مزرعه بزرگتر خرید. هنری مزرعهدار فوقالعادهای است و چیزهایی که دربارهاش میگویند چرندیاتی است که در محیطهای کوچک معمول است.
مگر درباره او چه میگویند؟
پورسل دستی به پیشانیاش کشید و گفت: حرفهای مفت و بیاساس که سر و ته ندارد.
ماری به جلو خم شد و گفت: آقای پورسل، من 30 سال تمام معلم مدرسه بودهام. با انواع و اقسام آدمها سر و کار داشتهام. بچه نیستم که مرا گول بزنید. چه موضوعی را از من پنهان میکنید؟ قبلا اتفاق ناگواری در آن خانه رخ داده؟
پورسل با نگرانی گفت: نه، اتفاق ناگوار که نه. ماجرا از این قرار است که خانم وینوسکی در گذشته ناپدید شده. این ماجرا مربوط میشود به ــ اجازه دهید فکر کنم ــ مربوط میشود به 5 سال پیش. مردم میگفتند که هنری کلک زنش را کنده. اما اینها فقط حرف مفت است.
هنری را گرفتند؟
بله، او مدتی بازداشت بود. اما هیچ مدرکی برای اثبات جرم علیه او وجود نداشت، بنابراین آزادش کردند. بعدها هم مزرعه بزرگتری خرید و خانهاش را برای فروش گذاشت.
پورسل مکثی کرد و سپس ادامه داد: امیدوارم فکر نکنید که عمدا این موضوع را از شما مخفی کردهام، خانم کامستوک.
ماری با سردی گفت: چنین فکری نمیکنم.
ماری کامستوک 3 بار دیگر هم در طول هفته بعد به انباری چوبی سر زد و هر بار به خاطر جو ترسناک آنجا چند دقیقه بیشتر نتوانست بماند و فورا پا به فرار گذاشت.
با خودش گفت: نکند فکر میکنی زن بیچاره اینجا دفن شده. شاید تصور میکنی با وجود ناپدید شدن زن و بازداشت همسرش، پلیس یادش رفته که انباری را بگردد.
روزهای هفته به کندی سپری شد. هنگامی که چیدن وسایل خانه و مرتب کردن آن به پایان رسید، از پساندازش بره کوچکی خرید و سپس آن را به سردخانه عمومی شهر برد تا کسی برایش سرش را ببرد و در آنجا به امانت بگذارد. از متصدی سردخانه که مردی خوشاخلاق به نام بارنی پیس بود کلید طبقه مربوطهاش را گرفت.
مرد جوان به او گفت: اجاره این طبقه 4 دلار است. سردخانه شبانهروز باز است اما اگر خواستید کسی گوشتهایتان را خرد کند و یا حیوانی را برایتان سر ببرد، لطفا روز بیایید. من و پدرم روزها اینجا هستیم.
هر دو به قسمت پشت سردخانه رفتند. بارنی کلید را از او گرفت و در طبقهاش را باز کرد. گفت: حتما امروز سر برهتان را میبرم و گوشتش را اینجا میگذارم.
بزرگی قفسه تقریبا به اندازه کشوی میزتحریر بود. ماری گفت: خدای من، چقدر سرد است. سپس به دور و برش نگاه کرد و ادامه داد: آن طبقات، بزرگتر از مال من است.
بعضی طبقات بزرگتر از بقیه بودند. بارنی برایش توضیح داد: طبقات بزرگتر را اغلب مزرعهداران اجاره میکنند. به این ترتیب میتوانند چند گوسفند را در آنجا فریز کنند و هروقت که بخواهند خیلی راحت میآیند و مقداری از گوشتشان را میبرند.
چند روز بعد که ماری به شهر رفت، به کتابخانه آنجا سر زد. خیلی زود با متصدی آنجا ــ مارگارت میلر ــ دوست شد. حدودا دو ساعتی با هم به گفتگو نشستند.
وقتی خانم میلر فهمید که ماری، مورو کرنرز را برای زندگی انتخاب کرده بسیار خوشحال شد و گفت: خانهای که خریدهاید بسیار زیباست. بله، یادم میآید که خانم وینوسکی چگونه ناپدید شد.
همه معتقد بودند که همسرش هنری که مردی بسیار عصبی و بداخلاق است او را به قتل رسانده، اما متاسفانه مدرکی پیدا نشد. مردم میگویند که او همیشه خانم وینوسکی را به باد کتک میگرفت و با او بدرفتاری میکرد.
کاملا او را به یاد میآورم، زنی لاغراندام که در نگاهش همواره ترس عمیقی موج میزد.
سپس ماری بلند شد که برود. خانم میلر گفت که حتما سری به او خواهد زد. بعد از خداحافظی ماری یکراست به اداره پلیس رفت. افسر اداره پلیس مردی هیکلی با صورتی سرخگون و چشمانی مهربان بود و ردفیلد نام داشت.
با خوشرویی گفت: چه کاری از دستم بر میآید، خانم کامستوک؟
ماری گفت: قبل از اینکه شروع کنم باید بگویم که من ابدا آدم ترسویی نیستم.
بعد برای ستوان ردفیلد از احساس عجیبی که هنگام ورود به انباری چوبی به او دست میداد تعریف کرد. وقتی حرفش تمام شد انتظار داشت که ستوان به او بخندد و یا او را خیالاتی بنامد. اما ردفیلد نخندید. فقط سرش را به آرامی تکان داد و گفت: جسدی در انباری شما دفن نشده. مطمئنم، چون خودم ناظر بازرسی آنجا بودم ببینید، خانم کامستوک، ما تقریبا مطمئن هستیم که هنری وینوسکی همسرش را به قتل رسانده، اما مطمئن بودن و ثابت کردن جرم دو موضوع کاملا متفاوت هستند.
ردفیلد به صندلیاش تکیه داد و ادامه داد: و در مورد آن احساس عجیب و غریبی که در انباری چوبی به شما دست میدهد، نمیدانم چه بگویم. با اینهمه احساستان را درک میکنم.
ماری پرسید: این مرد، منظورم وینوسکی است، همینطور آزاد برای خودش میچرخد؟
چه جور هم. آزاد مثل پرنده. هروقت یادش میافتم دلم میخواهد درجههایم را پس بدهم.
خانم وینوسکی با کسی درد و دل نکرده بود؟ نگفته بود که مورد تهدید شوهرش قرار گرفته؟ منظورم این است که اگر به کسی چیزی گفته باشد میتوانید هنری وینوسکی را به عنوان متهم به قتل دستگیر کنید.
ستوان ردفیلد گفت: خانم وینوسکی هیچ دوستی نداشت. شوهرش به او اجازه نمیداد با کسی دوست شود. معمولا یک روز در هفته برای اهالی شهر تخممرغ تازه میآورد. یک روز خبری از او نشد. روز بعد خود هنری تخممرغها را آورد و گفت که همسرش برای مدتی نزد پدر و مادرش به مینهسوتا رفته.
ماری پرسید: آیا شما به والدینش نامهای نوشتید که صحت گفتههای او را بررسی کنید؟
ستوان ردفیلد جواب داد: نامه ننوشتم، اما شماره تلفن آنها را از هنری گرفتم و به آنها زنگ زدم. پدر و مادرش سالها بود که از دخترشان خبری نداشتند. از هنری پرسیدم که او چطور به دیدن والدینش رفت؛ گفت با اتوبوس. بعد از پیگیری معلوم شد که از چند ماه پیش بلیتی به مقصد مینهسوتا فروخته نشده. همان وقت بود که هنری را دستگیر کردم.
ادامه دارد