از من میشنوی درسهایت را شروع کن تا هم پدر و مادرت ازت راضی باشند و هم فرناز. به نظر من شاید درس خواندن بتواند کمی کمکت کند و بر دردهایت مرهم بگذارد. تو باید جای خالی فرناز را در خانه پر کنی؛ البته میدانم که این کار، کار بسیار سختی است ولی میتوانی با اراده قوی به هر چیزی دست بیابی. تو نباید بگذاری که پدر و مادرت دیگر غمگین باشند. سعی کن زندگیات را به روال گذشته برگردانی. باید خدا را شاکر باشی که چنین پدر و مادری نصیبت کرده است. پدر و مادر نعمتی کمیاب هستند پس قدر آنها را بدان. با غصه خوردن و ادامه دادن این وضعیت فقط فرناز را عذاب میدهی، پس بهتر است به جای اندوهگین بودن هر شب برای او از درگاه الهی طلب مغفرت و آمرزش کنی. این بهترین کاری است که تو میتوانی برای خواهر از دست رفتهات انجام دهی.
محبوبه از خرم آباد: بهناز خوبم، من هیچ وقت نامهنویس خوبی نبودهام، اما خواندن حرفهای تو مرا وادار کرد که فقط چند خطی قلمی کنم و برایت بنویسم. میدانم که چه مصیبت بزرگی بر تو وارد شده، اما مصیبت هر چه بزرگتر میزان اعتبار آدم پیش خدا بیشتر! شاید از این حرف من تعجب کنی، اما مگر نمیدانی که خداوند هر که را که بیشتر دوست داشته باشد بیشتر در بوته آزمایش قرار میدهد؟ پس بدان که احتمالا میزان صبوری و مقاومت تو بیشتر از فرناز بوده که حالا تو برای این امتحان قبول شدهای. بدان اگر خداوند مطمئن نبود تو میتوانی بخوبی از پس این امتحان بر بیایی و زندگی را روی پایههای همین مصیبت بنا کنی، هرگز تو را در چنین موقعیتی قرار نمیداد، پس دلت را با او آشتی بده و به سوی او برگرد. از او بخواه همان طور که این درد را نصیب تو کرده صبوری و تحملش را هم عطا کند و بدان که همه کارهای او، حتی اگر در ظاهر تلخ و مصیبت بار باشد عین رحمت است.
چون حکمتی در آن نهفته است که درکش از فهم عاجز من و تو بیرون است، اما بالاخره یک روز این راز بر ما آشکار خواهد شد و آن وقت ما میمانیم و بزرگی پروردگاری که بینظیر است. امیدوارم با این غم هر چه زودتر کنار بیایی و به ادای همان مسوولیتی بپردازی که خداوند روی شانههای تو گذاشته است. صبور باش خواهر خوبم که خداوند صابرین را دوست دارد.