این جملات را نویسنده کتابی به نام یگانه گفته است. نویسندهای که ریچارد باخ نام دارد و در آمریکا متولد شده است. البته دقت کنید این ریچارد باخ با آن یوهان سباستیان باخ آهنگساز معروف تفاوت دارد، ولی در عین حال به هم ربط هم دارند چون او از نوادگان این آهنگساز سرشناس آلمانی محسوب میشود. اشتیاق او به نوشتن و پرواز از دوران دبیرستان شکل گرفت و بالاخره از او یک خلبان و سپس یک نویسنده ساخت.
تقریبا در تمام آثار باخ هواپیما حضوری فعال برای انتقال پیام داستانهایش دارد. در واقع او یک جورهایی شاید ادامه دهنده راه اگزوپری محسوب میشود. البته کارهای این دو نویسنده هیچ شباهتی به هم ندارند، اما این دو نفر جزو معروفترین خلبانان نویسنده در جهان به شمار میروند. مشهورترین اثر این نویسنده که در ایران هم طرفداران بسیاری دارد جوناتان مرغ دریایی است که ظاهرا فیلمی هم براساس آن ساخته شده است. اگر این کتاب را نخواندهاید حتما آن را بخوانید، اما ما هم مثل نویسنده پیشنهاد میدهیم، هنگام خریدن این کتاب، توصیهاش را جدی بگیرید. هر چند به احتمال زیاد مشتریاش خواهید شد. این کتاب با ترجمه سپیده عندلیب و توسط انتشارات کتاب پنجره منتشر شده است. با هم بخش آغازین این کتاب را میخوانیم: 25 سال پیش هنگامی که با یکدیگر آشنا شدیم، خلبانی دلباخته پرواز بودم و پس دم و دستگاههای پرواز و سرعت پی معنایی میگشتم. بیست سال پیش رهسپار سفری همبال مرغ دریایی شدیم. 10 سال پیش منجی جهان را دیدیم و دریافتیم که منجی خود ماییم، اما لابد فهمیدهای که همواره آدمی تنها، سوداپیشه و بلندپرواز بودهام که خود را پیشپردهای از کلمات پنهان کردهام و درست فهمیدهای.
سرانجام یقین یافتم چنان خوب میشناسمت که ماجراهای زندگیام را از آن تو نیز بدانم ماجراهایی شاد و نهچندان شاد. کم کم از ساز و کار جهان سر در میآوری؟ من نیز. هنگام یادگیری بیقرار و تنها بودهای؟ من نیز. سراسر زندگیات را پی عشقی یگانه و شایسته گشتهای؟ من نیز چنان کردهام و یگانهام را یافتهام....»