در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مامان میگفت آرزو جان تو هم کوچولو بودی شیر خوردی، اجازه بده امید شیرش رو راحت بخوره. ، اما اگر مامان به آرزو شیر نمیداد، ساعتها مینشست و های های گریه میکرد. همیشه میگفت هیچ کس منو دوست نداره از وقتی که این امید زشت به دنیا آمده کسی دیگه به من توجه نمیکنه. من اصلا امید رو دوست ندارم. مامان آرزو اصلا نمیتوانست امید را تنها بگذارد، چون که آرزو تا میدید پیش امید کسی نیست میرفت سر وقتش و اذیتاش میکرد و گریهاش را در میآورد. یک روز مادر غافل شده بود که دید آرزو امید را برداشته و جلوی پنجره گذاشته تا بچه سرما بخورد. یک روز دیگه هم آنقدر زده بود روی دستهایش که دو تا دستش قرمز شده بود. خلاصه مادر آرزو از حسادتهای او خیلی خسته شده بود و هر راهی را که میرفت هیچ فایده ای نداشت و روز به روز رفتارهای آرزو بدتر میشد.
مادر بزرگ آرزو دریکی از شهرهای گیلان زندگی میکرد و وقتی متوجه رفتارهای آرزو شد، تصمیم گرفت به خانه آنها بیاید. روزی که مادربزرگ به منزل آنها رسید، با خودش چند تا جوجه کوچولو برای آرزو آورده بود. آرزو از خوشحالی نمیدانست چه کار کند. آنقدر بالا و پایین پرید و خوشحالی کرد که روی زمین بیحال افتاد و گفت: فقط مامان بزرگ منو دوست داره. منم فقط مامان بزرگ رو دوست دارم. مادر بزرگ خندید و گفت: حالا معلوم میشه که کی چه کسی رو بیشتر دوست داره.
آرزو کوچولو اینقدر با این جوجه کوچولوها سرش گرم شده بود که اصلا یادش میرفت که باید ناهار و شام بخوره. هر روز سر سفره که مینشست اول توی یک ظرف، نان خورد میکرد و میبرد به جوجههایش میداد و بعد خودش میخورد. یک روز از این روزها مادربزرگ یک لیوان چای ریخت و به حیاط رفت و لب حوض آب نشست و مشغول تماشای آرزو و جوجهها شد. آرزو هم عاشقانه مشغول رسیدگی به جوجههایش بود و یک چوب نازک و کوچولو هم دستش گرفته بود و دائما به آنها میگفت چه کار کنند چه نکنند.
مادر بزرگ آرزو را صدا کرد و گفت : آرزو جان چرا اینقدر به این جوجه ها رسیدگی میکنی؟ مگه تو منو دوست نداری؟ پس چرا به من توجه نمیکنی؟ آرزو گفت : بله، اما مامان جون شما دیگه بزرگ شدید. اینها کوچولو هستند و میخواهم زودتر بزرگ شوند. تا خودشون بتونن از خودشون مواظبت کنن تا یک وقت خدای نکرده بلایی سرشون نیاد. مادربزرگ مهربان خیلی آرام حرفهای دختر کوچولو را گوش کرد و بعد گفت: خوب آرزو جان تو که اینقدر دختر مهربانی هستی و متوجه میشوی که این جوجه ها کوچولو هستند و باید بهشون رسیدگی کنی تا بزرگ شوند، پس چرا با برادر کوچولوت این رفتار بد را داری؟او هم مثل این جوجهها کوچولو است و باید بهش رسیدگی کنی تا بزرگ بشه. دخترم تو باید برادرت را بیشتر از جوجههایت دوست داشته باشی. آرزو فکری کرد و دید که در این مدت کاملا اشتباه میکرده و همانطور که او جوجههایش را دوست داره و دلش میخواهد زودتر بزرگ شوند مادرش هم برادر کوچولویش را میخواهد بزرگ کند و از آن روز به بعد تصمیم بهتری برای کارهایش گرفت.
گلنوشا صحرا نورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: