آخه این سگ اون بود
و دخترک
عاشق سگش.
عادت داشت براش آواز بخونه
توی تختش بخوابوندش
تو، برایش شعری گفتی
و اسم شعرت این بود:
شعری برای دخترم،
و گفتی،
چطور کامیونی سگ را زیر گرفت،
و این که تو دنبالش رفتی،
اونو به جنگل بردی و
توی گودالی عمیق
دفنش کردی
و شعرت خیلی خوب از آب درآمد!
تقریبا احساس رضایت میکردی که سگ بینوا رفته بود زیر کامیون
وگرنه تو هیچ وقت یه شعر به این خوبی نمیگفتی.
بعد، نشستی برای سرودن یه شعر دیگه
شعری در باب نوشتن شعری درباره مرگ آن سگ.
وقتی داری شعرت رو تنظیم میکنی
صدای فریاد زنی رو میشنوی که به اسم کوچک صدات میکنه
هر دو هجای نامت و فریاد میزند،
و قلبت از حرکت میایسته،
بعد از چند لحظه
نوشتنو از سرمیگیری.
اون دوباره فریاد میزنه
و تو در حیرتی
تا کی این فریاد ادامه داره
قطعه آخر
راستی
به آن چه میخواستی
رسیدی
از این زندگی؟
رسیدم.
و چه میخواستی؟
خود را محبوب بدانم روی این کره خاکی
حس کنم
دوستم دارند
همه.
مترجم: مرجان قهرمانی