این ماجرا؛ جاده متروک

وجدان ناآرام

نویسنده: میربام آلن دفورد مترجم:‌ سهراب برازش بخش‌پایانی
کد خبر: ۲۱۶۴۷۹

خلاصه داستان قسمت اول:

یک روز جان لارسن که در یک مغازه فرش‌فروشی کار می‌کند، به جای رفتن به سر کار با اتوبوس به حومه شهر می‌رود و با قدم زدن در جنگل‌‌های آن منطقه احساس آرامش می‌کند، چون از غرغرهای همسرش، کیت، و از امر و نهی صاحب کارش، سایمون، در امان است. ناگهان متوجه می‌شود که مرد چاق و حدودا 40‌ساله‌ای با موهای مشکی دختری را به زور سوار اتومبیلش ــ که یک اتومبیل مشکی و قدیمی است ــ می‌کند و می‌برد.
2 روز بعد عکس آن دختر را در روزنامه می‌بیند. او به پلیس اطلاع نمی‌دهد که شاهد بوده، مردی او را ربوده است. بعد از یک هفته در روزنامه می‌نویسند که جسد دختر پیدا شده و قاتل او نیز دستگیر شده است. متهم به قتل جوزف کنلی نام دارد.

با دیدن عکس قاتل در روزنامه متوجه می‌شود که او آن مردی نیست که لارسن او را دیده بود، اما از ترس این که نکند همسرش بفهمد که او آن روز سرکار نرفته و شاید صاحب کارش از کار بیرونش کند باز تعلل می‌کند و پلیس را در جریان نمی‌گذارد. اما افکارش آشفته و بهم ریخته است و عذاب وجدان لحظه‌ای راحتش نمی‌گذارد. پایان داستان را در این شماره می‌خوانیم:

جان لارسن درباره حرف‌های همسرش، کیت، فکر می‌کرد. به این فکر کرد که چون جوزف کنلی قاتل واقعی آن دختر نیست بنابراین کسی نمی‌تواند او را محکوم کند. بررسی‌های پلیس درباره مو و دستمالی که کنار جسد دخترک پیدا شده بود ذهن لارسن را به خود مشغول کرد. آنها به مردی چاق، 45 ساله و مو مشکی تعلق داشت. بی‌شک روش‌های کارشناسانه دیـگــری نـیــز وجـود داشـت کـه او چـیـزی از آنـهـا نمی‌دانست. شاید حتی کار به محاکمه کنلی می‌کشید، اما هرگز او را محکوم نمی‌کردند، چراکه تا آن موقع قاتل واقعی حتما پیدا می‌شد، بدون این که پای لارسن به این ماجرا کشیده شود و او ضربه‌ای از این ماجرا ببیند.

جوزف کنلی همچنان در زندان ماند. بعد از مدتی مقدمات محاکمه او فراهم شد. جان هم سعی کرد خاطره آن روز را از یاد ببرد.

عموی جوزف کنلی مرد متمولی بود. او دوستی داشت که وکیل سرشناسی بود و آلبر پراتر نام داشت. او از دوستش خواست تا وکالت برادرزاده‌اش را به عهده بگیرد. این وکیل به او اطمینان داد که می‌تواند حکم برائت جوزف کنلی را بگیرد.

موضوع قتل فجیع دیانا، دختر استاد دانشگاه بلویل، سر و صدای زیادی به پا کرده بود. لارسن در اتوبوس و مـغازه فرش‌فروشی حرف‌های زیادی در این‌باره می‌شنید. پیش‌بینی مردم این بود که جوزف کنلی تبرئه نخواهد شد.
گاهی لارسن به این فکر می‌افتاد که با وکیل کنلی ملاقات کند. اما از آنجا که قصد نداشت به عنوان شاهد در دادگاه حاضر شود، این کار را هم بی‌فایده می‌یافت. او نمی‌خواست به مخمصه بیفتد.

حتما از او می‌پرسیدند: چطور شد که شما دقیقا همان زمان در محل وقوع حادثه بودی، آقای  لارسن؟

کسی نبود که شهادت دهد که او حقیقت را گفته. حتی ممکن بود او را به عنوان دوست و همدست کنلی دستگیر کنند یا دادستان ادعا کند که به او رشوه داده‌اند تا این داستان عجیب و غریب را از خودش در بیاورد.
به هر حال شاید رهگذری او را بعدازظهر آن روز در بلویل دیده باشد و حاضر به شهادت دادن بشود. اما اگر این‌طور نباشد چه؟ ممکن بود در این گیر و دار از کار بیکار شود و نتواند شغل جدیدی پیدا کند.

بنابراین از رفتن نزد پراتر صرف‌نظر کرد. قرار بود محاکمه در ماه اکتبر انجام شود. اما لارسن نمی‌توانست به دادگاه برود، او باید سرکارش حاضر می‌شد. او جریان محاکمه را از طریق روزنامه پیگیری می‌کرد. تمام فکرش معطوف به این قضیه بود.

لارسن از احساسات مفرط مردم حیرت‌زده و پریشان بود. یک هفته تمام طول کشید تا اعضای هیات منصفه تعیین شوند. در این مدت کنلی در جریان رفت و آمد به دادگاه مدام مورد آزار و اذیت گروهی از مردم قرار می‌گرفت.

محاکمه به جریان افتاد و لارسن شب‌ها را با کابوس به صبح می‌رساند. او کم‌اشتها و لاغر شده بود. حتی همسرش کیت هم متوجه این تغییرات شده بود. کیت هم مثل عامه مردم علاقه‌مند به دنبال کردن این ماجرا بود. او مطمئن بود که کنلی قاتل است و مجازات با صندلی الکتریکی را حق او می‌دانست. به نظر او اگر کنلی تبرئه می‌شد خود مردم باید دست به کار می‌شدند و او را به سزای عملش می‌رساندند.

لارسن که از این حرف‌های زنش به خشم آمده بود فریاد زد: دهانت را ببند!

کیت با فریادی بلندتر گفت: نکند دلت به حالش می‌سوزد! تو هم اگر از مجازات نمی‌ترسیدی بعید نبود دست به چنین کاری بزنی.

لارسن به اتاق خواب رفت تا مجبور نباشد جوابی به کیت بدهد.

انتظار او برای شنیدن خبری که وجود مو و یا دستمال پیدا شده در کنار جسد را مربوط به شخص دیگری اعلام کنند، بیهوده بود. هیچ صحبتی هم از اثر انگشت نشد.

طـبـق نـظر یک کارشناس سنگریزه‌هایی که در کفش‌های متهم بوده از جنس سنگریزه‌های آن گودال بود، اما کنلی اغلب از آنجا عبور می‌کرده، چون گودال درست کنار کلبه او قرار داشت. متاسفانه او شاهدی نداشت.دفاعیه دادگاه کاملا تشریفاتی بود. کنلی تنها شاهد خودش بود، آن هم چه شاهدی! مجبور شد در دادگاه اعتراف کند زمانی که جنایت صورت گرفته وی کاملا مست بوده. سعی هم نشد که مساله عدم سلامت عقلی او پیش کشیده شود، چیزی که لارسن به آن امید بسته بود. پراتر دفاعیه جانانه‌ای ارائه داد که عدم وجود دلایل کافی و نداشتن شاهد را در مرکز دفاعیه قرار داد و از این طریق خواستار تبرئه موکلش شد.

اما بعد از او دادستان هر ترفندی که داشت به کار بست. او تمام مراحل زندگی بی‌محتوای متهم را برشمرد، دوباره به سوابق او اشاره کرد و او را آدم ضعیف‌النفسی که نتوانسته غرایز حیوانی‌اش را مهار کند، خطاب کرد. دستمال چهارخانه مهم‌ترین مدرک برای او بود. با حالتی طعنه‌‌‌آمیز گفت: من به راحتی ادعـای مـتهم مبنی بر گم کردن دستمال را باور نمی‌کنم. معتقدم در جریان مقاومت ناامیدانه دیانا برای حفظ آبرو و زندگیش، دستمال کنلی از جیبش بیرون افتاده و او صورت این مرد وحشی را خراشیده است.

تماشاگران در این لحظه آن‌قدر برای دادستان کف زدند که کم مانده بود قاضی آنها را از دیدن ادامه محاکمه محروم کند.

قاضی سعی کرده بود در نطق دفاعیه‌اش برای هیات منصفه بی‌طرفی را حفظ کند، اما از لابه‌لای سخنان او نظرش کاملا مشخص بود.

اتفاقا اعضای هیات منصفه هم با او هم‌نظر بودند، چرا که آنها عکس‌های هولناک از بدن آش و لاش شده دخترک را دیده بودند. خیلی از اعضای هیات منصفه خودشان دختر داشتند. باید عامل این جنایت دلخراش مجازات می‌شد. آنها به اتفاق او را مجرم دانستند.

لارسن ناامیدانه با خود فکر می‌کرد که قاضی نمی‌تواند او را محکوم به مجازات با صندلی الکتریکی کند. او مدارک کافی برای این کار ندارد. نهایت مجازات او حبس ابد است که می‌توان امیدار بود بعدها قاتل اصلی دستگیر و او رهایی یابد.

قاضی حکم اعدام کنلی با صندلی الکتریکی را صادر کرد. او خودش هم دو دختر داشت.

اما لارسن با خود گفت که بی‌شک وکیل برای او درخواست عفو خواهد کرد. مطمئنا با این درخواست موافقت می‌شود. بعد باید کنلی دوباره محاکمه شود و تا آن موقع حقیقت روشن خواهد شد.

کیت آن روزها چندین بار از لارسن پرسیده بود: چرا آرام و قرار نداری؟ چه بر سرت آمده؟ خیلی سیگار می‌کشی! اتاق پر از دود شده.

با درخواست عفو موافقت نشد.

دادستان در خبر روزنامه‌ها اعلام کرد که از حکم دادگاه به شدت راضی است. او گفت: مرگ برای دیو انسان‌نمایی مانند جوزف کنلی مجازات مناسبی است.

پراتر از این‌که تقاضای عفو کنلی را تقدیم مراجع بالاتر کند، سر باز زد و مختصر و مفید گفت: دلایلی برای چنین تقاضایی ندارم.

اما لارسن معتقد بود که چنین دلایلی وجود دارد. او می‌توانست این دلایل را ارائه دهد.

دو بار تصمیم گرفت که با پراتر تماس بگیرد. اما بعد یادش آمد که چه بلایی ممکن است سرش بیاید و بنابراین گوشی تلفن را گذاشت.

باید منتظر می‌ماند. با خودش فکر کرد که چنین محاکمه‌ای سال‌ها به طول می‌انجامد. در ذهنش می‌شنید که وکیل به او می‌گوید: چه چیزی باعث شد که این اطلاعات را مدت‌ها پیش خود نگه دارید، آقای لارسن؟

التماس کردن و به دست و پای دادستان افتادن برای تقاضای عفو کنلی بدون حضور لارسن چطور ممکن بود؟ بدون شهادت او دادستان نمی‌توانست کنلی را آزاد کند.

شاید دیگر هرگز ممکن نبود. این کار باید همان وقت انجام می‌گرفت که کنلی را بازداشت کرده بودند. حالا دیگر جز دردسر فایده‌ای برای لارسن نداشت.

 ای کاش کسی پیدا می‌شد کسی که روح انسانی بزرگی داشت ــ و همه چیز را می‌گفت و این آدم بیگناه را آزاد می‌کردند!

ای کاش که لااقل دوستی داشت که به او دلگرمی می‌داد و با توصیه‌هایش اوضاع را روبه‌راه می‌کرد!

کنلی را تا زمان تعیین تاریخ مجازات به انفرادی بردند. او فقط 3 ماه دیگر حق داشت زنده باشد.

یک ماه دیگر گذشت و او فقط 2 ماه دیگر زنده می‌ماند.

و حال فقط یک ماه دیگر.

پراتر همراه عموی کنلی نزد فرماندار رفتند، اما او به هیچ وجه خیال آن را نداشت که یک جنایتکار جنسی را مورد بخشش قرار دهد.

تنها یک هفته دیگر فرصت برای زنده ماندن بود.

اکنون دو روز بیشتر باقی نمانده بود.

در این مدت لارسن به طرز قابل توجهی لاغر شده بود. خواب آرام از او سلب شده بود. او حتی یک بار در خواب فریاد زد و کیت را از خواب پراند. کیت هم مرتب غرغر می‌کرد. ولی گوش لارسن دیگر بدهکار حرف‌های او نبود.

«اگر مریض هستی برو دکتر.»

«نه، مریض نیستم.»

«تو داری مرا دیوانه می‌کنی. حتما چیزی شده. جریان از چه قرار است؟»

او به چیزهای مختلفی فکر می‌کرد. ادامه داد: همین الان می‌خواهم بدانم. و در حالی که اشک‌هایش جاری شد، افزود: من خوب می‌دانم که چه اتفاقی افتاده. نمی‌توانم تحمل کنم. پای یک زن دیگر در میان است.

لارسن خندید، اما خنده‌اش تلخ بود.

نقشه‌های احمقانه‌ای به ذهنش خطور می‌کرد. می‌خواست به جنگل اطراف بلویل برود و آنقدر بگردد تا مرد چاقالوی مومشکی را پیدا کند. می‌خواست قاتل را مجبور کند تا زبان به اعتراف بگشاید.

فرصت زیادی در این آخرین دقایق وجود نداشت. لارسن باید قبول می‌کرد که دیگر مهلتی وجود ندارد.

کنلی درست در همان زمانی که از قبل تعیین شده بود، روی صندلی الکتریکی نشست. او تا آخرین لحظه فریاد می‌کرد که بیگناه است.

جان لارسن گزارش متاثر کننده روزنامه را تا آخر خواند و ناگهان حقیقت عریان را در برابرش یافت.

او نتوانسته بود مانع قتل آن دختر شود، حال آنکه اقدام به موقع‌اش می‌توانست جلوی آن را بگیرد، به هر حال...
او به این دلیل که می‌ترسید شغلش را از دست بدهد و نیز به خاطر وحشت از غرغرهای همسرش اجازه داد تا یک انسان به ناحق اعدام شود. او، جان لارسن، جوزف کنلی را که هرگز ندیده بود کشته بود، درست مثل مرد مومشکی که آن دختر جوان را به قتل رسانده بود.

لارسن با خود اندیشید که قاتل است و قاتل هم باید بمیرد، اما او که شهامت نجات کنلی را نداشت، چطور می‌توانست جرات کشتن خودش را داشته باشد؟

کیت که مثل همیشه قصد داشت دهان به سرزنش باز کند با دیدن چهره لارسن ساکت ماند. لارسن بدون این که حرفی بزند سرمیز شام نشست، کمی غذا خورد و بعد به سرعت به رختخواب رفت.

چهارشنبه هفته بعد برای یکی از مشتری‌ها فرشی آورد که ببیند. ناگهان فرش از دستش افتاد، رنگش پرید و خـشـکـش زد. بـعـد فریاد زد: من کشتمش! من کشتمش! من کشتمش!

دو آدم قوی هیکل لازم بود تا لارسن را تا در آمبولانس ببرند.

نزدیکی‌های بلویل، مرد چاق، حدودا 40 ساله یک کله پوک بی‌خطر که همه او را می‌شناختند، با یک اتومبیل مشکی که در یک جاده خلوت پرسه می‌زد، در کمین بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها