حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
امشب در حنجره بومیام آتشفشانی زندانی و در دل یلداییام دریایی طوفانی است. شاید جواب تو برای من این باشد که:
صد راه نشان دادم، صد نامه فرستادم
یا راه نمیدانی، یا نامه نمیخوانی
به هر حال امشب هم دلتنگ توام و دارم برایت نامه مینویسم.
برایت نامه مینویسم در حالی که احساس میکنم از تو دورم و تو نزدیکترین به من هستی. امشب هم تو را با زبانی سرشکسته، نگاهی سر به زیر و دلی سرازیر میخوانم و میخواهم.
امشب، باز هم دلم گرفته است. چرا؟ نمیدانم. فقط میدانم دلم برایت تنگ شده است. برای تو که عاشقیات ریش جهان را سپید کرده است.
میدانم، میدانم نه کاری که شایسته تو باشد کردهام و نه راهی که بایسته تو باشد، رفتهام.
مثل همیشه با دستانی تهی و چشمانی دورهگرد تو را میجویم، ولی میدانی که لبهایم باکرهتر از همیشه تو را زمزمه میکنند.
میدانم که میدانی بیتو چگونهام و با تو چگونه؟ ولی این حشو قبیح نیست که بگویم بیشتر از دیروز و کمتر از فردا دوستت دارم.
میدانم تو نزدیکترین به من هستی و این گرانجانی من است، کوردلی من است که توان دیدنت را فراموش کردهام.
اصلا بگذار با خودم، با جهان، با تو صادق باشم.
بگذار بگویم که اشکال از چشمهای من است که توان دیدن تو را ندارند.
اشکال از نگاه گمراه من است که غیر از تو را به تماشا ایستاده است.
اشکال از دیدگان هر جایی من است که عادت کرده است در گرماگرم خیابانهای گیج گم شود.
اشکال از چشمهای حقیر من است که نمیتوانند زلالی تو را تماشا شوند و اشکال از قدمهای کوتاه من است که در سایه تو ندویده است.
اشکال از دستهای سرافکنده من است که در نیایش تو کم میآورند و به پای استجابتت نمیرسند.
اشکال از سر ناقابل من است که در قدم نگاهت نیفتاده است و اشکال از دل کم جنون من است که در حوالی تو نمیتپد.
هذیانم را میشنوی؟ جنونم را میبینی؟ چیز میگویم و مینویسم که تو بلیغتر از تاریخ آن را بر زبدهترین زبان جهان جاری کردی.
خدای من! نه توان فریاد دارم، نه روی آه کشیدن. من فقط میتوانم تو را سکوت کنم و ببارم.
آنان که تو را به فریاد میخوانند از «نحن من حبلالورید» غافلند.
آنها فقط طبق معمول حنجرههای زخمیشان را خانهتکانی میکنند و طبق معمول داد میزنند و من سرافکنده میسرایم:
ای داد از این دادهای طبق معمول
فریاد از این فریادهای طبق معمول
سمت بهاران هیچ چشمی را نکوچاند
سرسبزی شمشادهای طبق معمول
چشمی نخواهد دید رقص برگها را
تا میوزند این بادهای طبق معمول
خدای من! آنان که تو را در سر انگشتان قد کشیده تا آسمانشان میجویند، از فطرت خود دورند و صدای تو را که از دلشان میتپی، نشنیدهاند.
من نه با برهان تو را جستجو میکنم، نه از فلسفه انتظار دارم که مرا به تو برساند، یا تو را به من بنمایاند؛ چراکه نظام علت و معمولی جهان در پیداییات مجهول است.
از عقل بعید است که یاری بکند
من منتظرم که عشق کاری بکند
میدانم، هیاهوی دائمی برگها و بارش بیامان تگرگها مرا به تو نمیرسانند.
آسمان حقیرتر از آن است که گنجایش تو را داشته باشد.
دریا دریا آب در مقابل از زلالیات کم می آورد.
انگشتان نیایش و دستهای خواهش از دامانت کوتاه است.
شاید حکایت من و تو، مصداق بیت زیر باشد که:
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد
خدای من ! من در سایه فراگیر تو که از ازل تا ابد آفتابی است، «بودن» را تجربه میکنم. هرچند زمستان درونم مرا از درک تابستانی لطفت محروم کرده است.
عمریست زیر باران بیامان مهربانیت راه میروم؛ هرچند کوچکتر از آنم که خیس شوم؛ ولی با رافت همچنان نوازشم میکند.
داستان من و تو حکایت بیت زیر است که یا در جایی خوانده ام و یا از کسی شنیده ام :
من آنچه دل تو خواست هرگز نشدم
اما تو همانی که دلم می خواهد
محمود اکرامی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....