خنده جام

رضا رفیع - توضیحات: شعر شدیدا فلسفی زیر را شبی از شب‌های پاییزی که دچار دردی نامعلوم شده بودم، گفتم و خودم هم نفهمیدم چی گفتم! به نظرم حکایت ما بلاتشبیه به حکایت همان بنده خدایی می‌ماند که یخ خورده بود و موهای سرش درد می‌کرد. طبیبش مر او را گفت: برو بمیر که نه درد و مرضت به آدمیزاد می‌ماند، نه خورد و خوراکت!...
کد خبر: ۲۱۴۹۴۴

مرض 

یک شب تمام دست و پایم درد می‌کرد
حتی ز دست پام عصایم درد می‌کرد
در طول شب متراژ کردم درد خود را
از فرق سر تا شست پایم درد می‌کرد
احساس گنگی مثل یک مار خزنده‌
در پیچ و تاب دردهایم درد می‌کرد
چون جاده‌ای نالان ز درد سنگلاخی‌
از ابتدا تا انتهایم درد می‌کرد
تا انکرالاصوات را تفسیر کردم‌
هر تار صوتی صدایم درد می‌کرد
آرامبخشم بود دل این گونه اوقات‌
یاللعجب، حتی دوایم درد می‌کرد
با مشت از بس بر سرم کوبیده تقدیر
آن شب کمی دست قضایم درد می‌کرد
گفتی نعوذبالله انگاری که یک آن‌
سر بهر دعوا با خدایم درد می‌کرد
گوشی نهادم بر مسیر نبض رفتن‌
دیدم که حتی رد پایم درد می‌کرد...

***

آن شب گذشت و درد من اینجاست کآخر
اصلا نفهمیدم کجایم درد می‌کرد
قدر مسلم، طبق تشخیص خیالم‌
جایی ز جای ناکجایم درد می‌کرد
مام فلک می‌گفت کز بدو تولد
همواره روح این رضایم درد می‌کرد
وقتی که خود را مثل برگی زرد می‌کرد
یک جایی از او از برایم درد می‌کرد!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها