نیومن: دیوانه شدم، بدبخت شدم، واقعا اینجا چه خبره؟ خدا را شکر مردم، وگرنه توی این خیابانها چطور میخواستم رانندگی کنم؟ آدم اینجا از خودش هم بیزار میشود چه برسد به رانندگی... .
ایادی: آهای، به خیابانهای تهران بد نگو لطفا! خیلی هم دلت بخواهد. اگر متیونی بیا اینجا رانندگی کن! اینارو میبینی همه راننده حرفهایاند. همهشون یک شوماخر بالفعل هستند. فقط طفلکیها آب نیست شنا کنند. وگرنه وسط همین ترافیک چنان لایی میکشند که روحت هم خبردار نمیشه!
نیومن: انصافا راست میگی. آدم توی این وضعیت اگر بتواند رانندگی کنه، سر یک ماه میتواند رکورد بزند!
ایادی: بله، پس چی خیال کردی، البته همه مثل تو بیکار نیستند که سر 79 سالگی بروند و دوباره در مسابقات فرمول یک شرکت کنند، ولی خب، در رانندگی چیزی از تو و امثال تو کم ندارند.
نیومن: اوهوم... میدونی توی دنیا بیشترین صدایی را که دوست داشتم صدای موتور 8 سلیندر 8 V- بود.
ایادی: ببینم مطمئنی از سرطان مردی، مغزت معیوب نشده بود!
نیومن: نه بابا. از سرطان مردم. ولی راستش رو بخوای خیلیها این حرف را به من زدهاند. بعد از ماجرای واترگیت هر کسی که به من میرسید میگفت، هی اسمت توی فهرست دشمنان نیکسون چی کار میکنه؟ من هم بهش میگفتم، این بزرگترین افتخار زندگی منه!
ایادی: ای بابا، نفرت از رئیسجمهورهای آمریکا اصولا افتخاری است که نصیب همه میشود نیومن جان!
نیومن: اینو خوب اومدی!
ایادی: اوهوم... راستی ببینم چرا اکثر بازیگرهای آمریکایی با رئیس جمهورهای آمریکا بد میشوند؟
نیومن: ببین پسرم اصولا بازیگر شدن یک نوع هوش بالا احتیاج داره، یعنی به قول شما آدم باید آیکیوی بالایی داشته باشه، درست؟ اون وقت هر کسی هم که آیکیوی بالا داشته باشه، معلومه دیگه، با رئیسجمهور آمریکا چپ میشه. چون میفهمه که طرف عجب آدم مزخرفی بوده و ملت خبر ندارند!
ایادی: همین زرنگی هات منو کشته!
نیومن: چی میگی... .
ایادی: جان تو!
نیومن: میدونی، من هر 11 باری که اسکار گرفتم منتظر بودم شما بیایید با من مصاحبه کنید، ولی نیومدی ایادی... نیومدی... .
ایادی: برو بابا، اون وقتهایی که شما اسکار میگرفتی پدرجان، من و این نسل سومیها همهمون داشتیم دنبال مامان مون گریه میکردیم.
نیومن: جدی میگی؟ یعنی تو اینقدر جوان هستی؟ بهت نمیآید.
ایادی: دست شما درد نکنه.
نیومن: قابلی نداشت.
ایادی: راستی نظرت در مورد تخممرغ چیه؟ چرا وقتی توی فیلم لوک خوشدست، اون همه تخم مرغ خوردی بعدش نمردی؟
نیومن: ای بابا، جوانیه دیگه! ولی واقعا تخممرغهای خوشمزهای بود باور کن!
ایادی: احتمالا زنت دستپخت خوبی نداشته که به تخممرغ میگویی غذای خوشمزه.
نیومن: اینم هست!
ایادی: راستی ببینم حالا که مردی دنیا را رنگی میبینی؟
نیومن: آره باید اعتراف کنم واقعا دنیای خوشگلیه!
ایادی: خیلی برات زور داشت که همه فیلمهای دنیا برای تو سیاه و سفید بودند، نه؟
نیومن: خب، به هر حال کوررنگی واقعیتی بود که باید باهاش کنار میاومدم دیگه!
ایادی: بله، بله، شما درست میفرمایید. خیلی دلم برات میسوزه جوون!!!
نیومن: ای بابا ایادی یکدفعه چی شد؟
ایادی: آخه همه شماها مردید! هر کی سرش به تنش میارزید مرد. اون از مارلون براندو، این از تو، جای شما را هم یک مشت بچه گرفتند که آدم حالش بد میشه ریختشان را ببیند. آخه این چهوضعیه؟
نیومن: خب اینم واقعیتی است که... .
ایادی: آقا جان من این را نگفتم که تو این جواب رو بدی. تو الان باید بگویی اگر ما مردیم تو که هستی ایادی، جای ما را پر میکنی.
نیومن: مگر تو هم بازیگری؟
ایادی: چی... هان ؟... آره... .
نیومن: برو... برو خجالت بکش. فکر کرده منم رابرت دنیروام بشینه برام خالیبندی کند، منم باور کنم. مگه یادت رفته، من مردم.
ایادی: راست میگویی یادم نبود، مردی، نمیشه جلویت خالیبندی کرد. حیف شد. خب حالا بگی چی میشه؟ خوبه حالا مردی. آدم اینقدر کنس؟ واه واه نوبره... .
نیومن: این حرفها را ولش کن. میدونی از این حرفها گذشته من حالا فقط یک آرزو دارم. آرزوی من رو توی ستون خانه دوست چاپ میکنید؟
ایادی: تو که مردی!
نیومن: میدونم مردم، ولی حالا تو یک کاری اش بکن دیگه! یک کم مرام داشته باش.
ایادی: حالا مگه چه آرزویی داری؟
نیومن: هی... آرزو دارم توی خیابانهای تهران یک بار رانندگی کنم.
ایادی: پس همان بهتر که مردی، بیکاری مگه؟
نیومن: باور کن جدی میگم! اگه فقط یک بار دیگر به دنیا بیام، فقط یک بار دیگر... .
ایادی: حالا من هی میخوام به این 110 زنگ نزنمها... .
نیومن: آخ، آخ گفتی 110 یاد پلیس بزرگراه افتادم. فکر کن! داری رانندگی میکنی پلیس بزرگراه هم افتاده باشه دنبالت... بهبه... .
ایادی: لعنت بر شیطان... .
نیومن: تازهاش هم در نقش سیا فرو رفته باشی... اه... لعنتی آخه من چرا اینقدر زود مردم... .
ایادی: الو... 110.