حالا هم که داریم اینها را مینویسیم، بعضیها با لپتاپشان نشستهاند روبهرویمان و چنان پزی به عالم و آدم میدهند که انگار در کل عالم هستی همین یک نفر از این چیزها دارد. ما هم جفت پاهایمان را بستهایم به میز که مبادا ناگهان از خود بیخود شویم و جفت پا برویم توی لپتاپ و... چه کنیم، اعصاب نداریم که!
عرض به حضور مبارکتان که در ضمن طبق معمول بیخواب شدهایم، ولی راستش را بخواهید، همین الان چشممان به نامهها و ایمیلهای شما افتاد و انگار که جان تازهای گرفته باشیم، چنان نیشمان تا بناگوش باز شد که خودمان، خودمان را تشویق فرمودیم. حالا هم با اجازه بزرگترها میخواهیم، مثل بچه آدم برویم سراغ پاسخگویی به نامهها و ایمیلها که از قدیم گفتهاند... ببخشید انگار چیزی نگفتهاند!
بهبه جناب... از تبریز! چه عجب یاد ما کردی. الحمدلله که این نسل سومیها، ایضا خود جنابعالی همچین که به ما و این کافه کاغذی میرسید، چنان درسخوان میشوید که آدم میخواهد از فرط خوشحالی و تعجب یکهو سکته کند! وگرنه در باقی ایام روز و هفته و ماه و سال که بله! خب، ما که بخیل نیستیم فرزندم، تو هم از فرط درس و مشتقات مربوطه همین دو سه ماه یک بار برای ما نامه بنویس، گردن ما از مو باریکتر! والاه!
یک کسی که برای اولین بار ایمیل فرستاده حسابی طرفدار داستانهای وروجک است، از ما خواسته که از وروجک بیشتر بنویسم، البته ایشان چون اصولا آدم باحالی است، یادش رفته اسمش را بنویسد.
بهروز کیایی از بابل دمت گرم، که به این زودی ما را تحویل گرفتی و خاطره فرستادی، فقط مطمئنی این 4 صفحه، همون 450 کلمهای است که من گفتم؟ داداش این مطلب شما حداقل دو صفحه نسل سوم را پر میکنه، کوتاهش رو بفرست. دستت درد نکنه.
بابا زینب محمدزاده از مشهد، بیخیال، انصافا تو دیگر از این حرفها برای ما درنیاور. من بدبخت بینوا مگر چه شکلی شدهام که نوشتهای چرا تغییر کردهام و این حرفها. باور کن من هییییییییچ تغییری نکردهام، فقط این لپتاپ بدجوری رفته روی اعصابم. کور بشم اگر دروغ بگم. تو هم به جای این ایرادها، بنویس تازگی کتاب چی خوندی، آپرین دخترم!
ترنم 17 ساله از این که نقش شارژر را در زندگی شما بازی میکنیم، کلی لب و لوچهمان منبسط میباشد. دستت درد نکنه، باز هم برایمان ایمیل بزن.
پروانه خانم آرزوهای شما هم در ستون مربوطه درج میگردد، همی! آنفلوآنزات چی شد؟
«راستش را بخواهید اکنون که در حال نگارش این نامه میباشم، در شگفتم که آیا مرام را با جوهر قلم خود آمیختهای یا صفا را در خمیر کاغذ روزنامه خرد کردهای که این گونه له رفتارتان شدهام...؟!!! روی بیریختمان به دیوار آنچنان از مرحمت شما کفمان بریده است که گمان میبریم، دیگر با هیچ چسب و وصلهای به حال اول خویش بازنگردد. آخر آدم هم این همه باحال؟ این همه مهر و مرام در دل و کردار تو بود؟ هر که کف بر نشود سوسک بود بر دیوار...!!!» بله، اینها را هم جناب عرشیا خان شفیعیون از اصفهان برایمان نوشته بودند. البته یک وقت فکر نکنید به خاطر تعریف و تمجیدهایش نامهاش را چاپ کردیم نه، این بار واقعا واقعا کور و کچل و علیل و ذلیل شوم اگر دروغ بگویم، چاپ کردیم تا شما هم عین ما حالش را ببرید. تازه این همهاش نیست. استاد در ذیل نامه چند خطی شعر هم قلمی فرمودهاند، بر این قرار که: «شاد باد آن که به خطی دل ما شاد بکرد/ مفت و مجانی مرا مرشد و استاد بکرد/ آن که از دست وروجک همه روز و همه شب/ نالهها کرد در این کافه که فرهاد بکرد/ آن که چون شیر در این جنگل نسل سوم. شتر و گاو و پلنگ و همه آزاد بکرد/ آن که بیمنت و رخوت وسط هر هفته/ یاور کیف جوانان همی استاد بکرد/ کاغذین کافه او گرچه شود غرق ایمیل/ من فیلسوف ندانم ز چه بیداد بکرد؟/ کم کنم صحبت وافرکه ز پرحرفی من/ این زبان لال شد و مغز شما باد بکرد/ قصدم اینست که فریاد زند دل به عیان/ جملاتی که بشاید همه فریاد بکرد/ زنده باد آن که هوادار چنین کافه شود/ هر که یاری به چنین لطف خداداد بکرد/ هدیه برکافه و اهلش دل ناقابل من/ دل ناقابل من کو ز دلت یاد بکرد...» البته ممکنه که شعر به نظرتان آشنا بیاید، چون اصل شعرمان حافظ است.
راستی عرشیا گفته که میخواهد بیاید و همکار ما شود (خدا آخر و عاقبت همه ما را تک تک، ختم به خیر بفرماید): «ولی حرفه خیلی جالبی دارین. یه جورایی علاقهمند شدم به کارتون. تصمیم گرفتم همین فردا بیام تهران بشم همکار شما. چیه؟ این برق سه فازی که تو چشمای شما جرقه زد و سیمهای مغز ما هم به دنبالش اتصالی کرد از خوشحالی بود دیگه؟ آره؟ میدونم نباید خبرهای به این خوبی و خوشی، رو به این سرعت گفت، باید قبلش یه کم مقدمهچینی میکردم. ببخشید دیگه. خلاصه اگه دیدی فردا یه جوون دست راستش رو دور گردن جناب سردبیر حلقه کرده و در دست چپ یک دسته گل و بر لب لبخند ژکوند داره و سعی میکنه یه جوری دست خودش رو تو دفتر روزنامه بند کنه و خیلی هم تاکید داره که برای ضمیمه نسل سوم کار کنه، بدون اون جوون منم. هرچند این کار به درد من نمیخوره. چون من اصولا آدم بیجنبهای هستم، یعنی این که اگه ما همکار بودیم از فرط علاقهام به حضرت عالی هر روز مثل عنکبوت از سقف و دیوار دفترتون آویزون میشدم و بهت زل میزدم. در نتیجه همون هفته اول سردبیر محترم و مهربان خیلی محترمانه اخراجم میکرد. پس ببین زیاد خوب بودنت همچین زیاد هم خوب نیست. (این جمله یه کم عجیب بود ولی معنی درستی میده به جون خودم) انصافا از تصور آویزان شدن تو از سقف، دل و رودهمان پیچید به هم. راستش ما یکی از این عنکبوتها داریم که اسمش را برای رد گم کنی شترگاوپلنگ گذاشته، دستت درد نکنه! به هرحال عرشیاخان خدا را شکر که اوضاع بیریخت شما کمی ریختمند شد. راستش توی این دوره زمانه همه کارت سوختشان را گم کردهاند، باید «توفیق» باشی تا بتوانی از پس بنزین آزاد بربیای! به هرحال ما باز هم منتظر ایمیلهای شما از هر نوعش هستیم. ستون خانه دوست را هم گاهی بنواز، البته فقط با 450 کلمه!
فیالواقع این هفته اخلاقمان به آدمیزاد میخورد، نه؟ فکر کنم شما هم متوجه باشید. فقط این لپتاپ... چیه؟ چرا این جوری نگاه میکنید؟ به جان خودم اگر مثقالی دلم بخواهد لپتاپ داشته باشم؟ کی؟ من؟ همین جوریاش هم کیفمان 100 کیلویی وزن دارد، حالا بخواهیم کیف لپتاپ هم بگیریم دستمان؟ چی؟ چی گفتید؟ گربه دستش به گوشت نمیرسید چی؟ دست شما درد نکند، بعد عمری رفاقت حالا ما شدیم گربه؟ ولی انصافا این لپتاپ بدجور بو میدهد، آن هم چه بوهای خوبی!!! ولش کن. برو توی کار پیادهرو و پل عابر پیاده که بدبخت کپک زد اون بالا. تا هفته بعد.