درباره فیلم «زیر آسمان برلین» ساخته ویم وندرس‌

افسونی به نام آینده‌

«زیر آسمان برلین» پس از یک دوره طولانی فیلمسازی ویم وندرس در آمریکا، به مثابه بازگشت او به صحنه فیلمسازی در آلمان بود. وندرس فیلمبرداری این فیلم را در برلین بین 20 اکتبر تا 20 دسامبر 1986 و 9 فوریه تا 18 فوریه 1987 به پایان رساند.
کد خبر: ۲۱۳۷۶۵

وقتی وندرس نسخه اولیه فیلم را به مسوولان جشنواره کن تحویل می‌داد، هنوز فیلم کامل نشده بود. برای همین برگزارکنندگان جشنواره نمایش آن را تا آخرین روز به تعویق انداختند و در شب آخر، این فیلم جایزه بهترین کارگردانی را برای وندرس به ارمغان آورد. فیلم داستان دو فرشته است به نام‌های دانیل (با بازی برونو گانتز)‌ و کاسمایل (با بازی اتو ساندر)‌ که در بیکاری به سر می‌برند. آنها از آسمان به زمین فرود می‌آیند و از بالای برج کلیسا به پایین نگاه می‌کنند. سپس به انسان‌ها نزدیک می‌شوند و به درددل‌های آنها گوش می‌دهند. گفتگویی بین فرشتگان و انسان‌ها برقرار نمی‌شود، اما هر بار که فرشته‌ها به انسانی نزدیک می‌شوند، گفتگوهای ذهنی افراد را می‌شنوند: آدم‌های تنها، آدم‌هایی که امکان هیچ گونه ارتباطی بین آنها نیست و در انزوای خود به سر می‌برند.
فیلم در واقع از این طریق و به واسطه نگاه این فرشته‌ها، نقبی می‌زند به‌تنهایی انسان‌های عصر مدرن که هریک به‌تنهایی به گوشه‌ای خزیده‌اند و به‌رغم آنچه که در ظاهر می‌نماید، تنهای تنها هستند و ارتباط بین آنها میسر نیست. آدم‌هایی که هنوز تاثیر جنگ جهانی دوم و آسیب‌های ناشی از آن بر جسم و روحشان باقی است و ذهن‌شان هنوز از شر تصاویر مهلک و دهشتناک آن جنگ رهایی نیافته است.

زیر آسمان برلین از این طریق، گذشته از تنهایی انسان عصر مدرن، یکی از فیلم‌هایی است که می‌تواند سندی جدی از مصائب و تاثیرات مخرب جنگ بر ذهن و روح‌ آدم‌ها باشد. اینها انسان‌هایی‌اند که در خیابان‌ها، خانه‌ها، کتابخانه‌ها، مترو و... دیده می‌شوند.

وندرس از طریق به تصویر کشیدن این ازدحام و در کنار هم بودن‌های ظاهری آدم‌ها، آنچه را که در درون این افراد می‌گذرد، با مخاطب در میان می‌گذارد، ضمن این که در کنار همه اینها از طریق روایت داستان در شهر برلین، به این درونمایه‌ها و مضامین شکل موکدتر و پررنگ‌تری‌ می‌بخشد. برلین در این فیلم، در واقع شهری است بین دو جهان؛ بین شرق و غرب؛ شهری است که بین دو نسل تقسیم شده و به ازخودبیگانگی و دوری آدم‌ها از یکدیگر بیشتر دامن زده است.

در زیر آسمان برلین، دانیل بیشتر از دوست خود کنجکاو است و تا آنجا پیش می‌رود که در یک سیرک، عاشق دختری به نام ماریون می‌شود. این زن از بازیگران سیرک است و درست مثل فرشته‌ها بال دارد. همزمان با نزول این دو فرشته، یک فرشته قدیمی به نام کلمبو (با بازی پیتر فالک)‌ که فناناپذیری‌اش را از دست داده با هواپیما به برلین می‌آید تا گردشی در شهر انجام دهد. پس از تماس دانیل و کلمبو، دانیل بیشتر علاقه‌مند می‌شود تا به شکل انسان درآید. او از دوستش کاسیل که فرشته‌ای است، می‌خواهد او را به دنیای واقعی انسان‌ها هدایت کند. بین دو دیوار (دیوار برلین غربی و برلین شرقی)‌ این کار انجام می‌شود و دانیل به زمین، زمینی که واقعی و قابل لمس است، نزول می‌کند. تا این لحظه تمامی فیلم به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری شده. اما درست از همین لحظه فیلم رنگی می‌شود. سپس دانیل به جستجوی ماریون اقدام می‌کند اما درمی‌یابد که سیرک ازمحل دائمی خود به جای دیگری رفته است. اما در نهایت او ماریون را پیدا می‌کند. دانیل که به انسان تبدیل شده، فناناپذیری خود را که مخصوص فرشته‌ها است از دست داده است. اما خوشحال است چون سرانجام به معشوق خود دست یافته است.
وندرس با فیلم دوست آمریکایی (در ایران با نام طعمه به نمایش درآمد)‌ که در آن دنیس هاپر، نیکلاس ری و ساموئل فولر بازی می‌کردند، استفاده از چهره‌های حماسی تاریخ سینمای آمریکا را شروع کرد و این روند را تا سال 1980 پی گرفت تا این که با فیلم تلالو روی آب مروری داشت بر زندگی و آثار نیکلاس ری کارگردان بزرگ سینمای آمریکا، در ادامه کارهای آمریکایی‌اش او فیلم همت را ساخت که داستانی خیالی بود از زندگی داشیل همت پلیسی‌نویس بزرگ آمریکایی که رمان‌هایی چون شاهین مالت و ترکه مرد را خلق کرده است. فیلم سلاطین جاده او در سال 1976 در جشنواره کن برنده جایزه‌ای شده بود، اما وندرس در سال 1984 با فیلم پاریس  تگزاس جایزه نخل طلا را گرفت و پس از آن با زیر آسمان برلین جایزه بهترین کارگردانی جشنواره کن نصیب او شد. خود وندرس درباره زیر آسمان برلین گفته است :«می‌خواستم فیلمی در برلین بسازم. 10 سالی می‌شد که فیلمی به زبان مادری‌ام (یعنی آلمانی)‌‌نساخته  بودم. می‌خواستم فیلمی با برونو گانتز بسازم و مایل بودم با پیتر هانکه کار کنم.
تمامی این هوس‌ها یکجا آمد. در حال نوشتن فیلمنامه‌ای بودم به نام «تا انتهای جهان» که 10 سال ذهن مرا به خود مشغول داشته بود، اما آن طرح را به وقت دیگری موکول کردم تا بتوانم این کار را در دست بگیرم. فکر می‌کنم فکر اولیه این فیلم با دوباره‌خوانی شعرهای ریلکه در من به وجود آمد. گویی فرشتگان در شعرهای او جاری هستند. روزی در یادداشت‌هایم به این نکته برخوردم: فرشته‌هایی که در بیکاری به‌سر می‌برند شروع به عاشق شدن می‌کنند... با خودم گفتم، نه این جدی نیست. سعی کردم آن را فراموش کنم، ولی این فکر هرگز مرا رها نکرد. با پیتر هانکه در این باره صحبت کردم و او هم مساله را عجیب و غریب یافت، اما گفت که شاید بتواند به من کمک کند. طرح‌های مختلفی را پیشنهاد کرد که بعدها در ساختار اصلی فیلمنامه‌ام از آنها کمک گرفتم، شروع به پژوهش کردم تا بدانم فرشته چیست. به متون مسیحی مراجعه کردم و همچنین در باره اسلام مطالعاتی انجام دادم.»

فرشتگان فیلم کاملا شبیه انسان‌ها هستند. افرادی که به گفته وندرس تجربه‌های بسیار دارند و همه چیز را به چشم خود دیده‌اند و شاهد همه ماجراهای عشقی دنیا بوده‌اند، اما از تمامی تجربه‌های انسانی بی‌‌بهره‌اند: «هرگز یک فنجان قهوه نخورده‌اند، هرگز یک سنگ پرتاب نکرده‌اند، هرگز چیزی را لمس نکرده‌اند و البته هرگز با انسانی تماس نداشته‌اند.» وندرس درباره سیاه و سفید بودن بخشی از فیلم و رنگی بودن نیمه دیگر آن گفته که آن فرشته‌ها رنگ را نمی‌شناخته‌اند بنابراین رنگ در لحظه‌ای به کار رفته که آنها فناناپذیری خود را از دست می‌دهند. فیلمبرداری همیشگی، وندرس روبی مولر  که تصاویر درخشان و تکان‌دهنده‌اش در پاریس  تگزاس هیچگاه از یاد نمی‌رود  هنگام فیلمبرداری زیر آسمان برلین درگیر پروژه دیگری بود و به این دلیل هانری آلکان (که قبلا در وضعیت کارها با وندرس همکاری کرده بود)‌ فیلمبرداری آن را به عهده گرفت که حاصل کار بسیار درخشان بود. وندرس فیلم را به یاسوجیرواوزو، فرانسوا تروفو و آندری تارکوفسکی تقدیم کرده که به گفته خودش هنگام ساختن فیلم بسیار مورد لطف و راهنمایی این سه فرشته سینما قرار داشته است. وندرس گفته است: «در زیر آسمان برلین شخصیتی را کشف می‌کنیم که در ابتدا حتی زنده نیست، او یک موجود روحانی است که شروع به زیستن می‌کند، ما نخستین ساعات حیات او را می‌بینیم. نمی‌دانم که سرنوشت این شخصیت چه خواهد شد و آیا در فیلم بعدی زندگی‌اش ادامه خواهد یافت یا نه. اما به هر حال این یک شروع است... آینده برای من آنقدرها معادل یک زمان دیگر نیست. آینده برای من افسونی است برای تصویر کردن حال با کمی آزادی، روایت دیگری از امروز. امیدوارم که بتوانم آن را در فیلمی تصویر کنم. شاید اینها ردپاهایی باشند که فرشتگان برجای گذاشته‌اند...».

مسعود ثابتی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها