خلاصه قسمت اول
راوی داستان که شغلش خرید و فروش اتومبیل است، به درخواست وکیل و مجری وصیتنامه شخصی به نام ادوارد هوک که حالا فوت کرده، ماموریت مییابد تا دو اتومبیل را که یکی متعلق به آقای ادوارد هوک و دیگری متعلق به پسرش گری بوده با قیمت مناسب بهفروش برساند. از اینرو با فوستر، خدمتکار خانواده هوک، آشنا میشود.
فوستر برایش تعریف میکند که از 26 سال پیش که پسر آقای هوک به قتل رسید ادوارد هوک ارتباطش را با مردم قطع کرد و پا از خانهاش بیرون نگذاشت و به همین دلیل دو اتومبیل بلااستفاده ماند. راوی در ضمن بررسی اتومبیل متعلق به گری هوک کیف دستیای را پیدا میکند که در آن کارت شناسایی زنی به نام رزیندا تانگ وجود دارد. وی تصمیم میگیرد صاحب کیف را پیدا کرده و آن را به او برگرداند.
در پیگیریهایش متوجه میشود که رزیندا تانگ نیز 26 سال پیش به قتل رسیده و جسدش در پارکی پیدا شده. کشف ارتباط بین هوک جوان و رزیندا و مرگ آنها که به فاصله یک روز اتفاق افتاده او را بر آن میدارد که موضوع را با جدیت بیشتر دنبال کند. او به کتابخانه شهر میرود و اینک ادامه ماجرا.
خانمی که در بخش مجلات کتابخانه مشغول کار بود کمکم کرد تا خیلی زود توانستم میکروفیلمهای مربوط به روزنامههای صبح ژانویه و فوریه 1951 را پیدا کنم. با بزرگ کردن تصویر چشمم افتاد به تیتر درشت خبر مربوطه که در صفحه اول روزنامه جمعه درج شده بود.
رزیندا روز پیش از آن به قتل رسیده بود و بیش از آنچه که از آن مرد همسایه آنها شنیده بودم، در روزنامه نیافتم.
در شماره بعدی روزنامه آمده بود که پلیس هنوز مدرکی پیدا نکرده و شاهدان احتمالی را احضار کرده است. در ادامه خبر در صفحه شش روزنامه خبری نظرم را جلب کرد: «کارخانهدار سرشناس به صورت غیرعمد باعث قتل پسرش شد.»
در روزنامه آمده بود که ادوارد هوک مشغول تمیز کردن یکی از هفتتیرهای کلکسیونش بود که پسرش گری وارد اتاق میشود. ادوارد ناگهان به طور اتفاقی تیری شلیک میکند، تیر به پسر اصابت کرده و باعث مرگش میشود.
آقای هوک بعد از شوکی که به او وارد شده و چند روز را در بیمارستان سپری کرده بود، مورد بازجویی قرار گرفت.
تنها شاهد این ماجرا مردی بود به نام جورج فوستر. در ادامه کمی از بیوگرافی ادوارد هوک که به چگونگی شهرت او و کارخانههایش مربوط میشد درج شده بود. اظهارات هوک و فوستر مبنی بر این بود که این ماجرا روزنامه را ورق زدم و خبر بازجویی هوک را خواندم. صرفا یک اتفاق بوده، نه چیز دیگر. همان خطای قدیمی: شخصی خشاب را از هفتتیر برداشته بود و متوجه نشده بود که هنوز گلولهای درون لوله هفتتیر وجود دارد.
قاضی هیچ شک و شبههای در صحبتهای آن دو نیافت و حکم قتل غیرعمد را صادر کرد.
دستگاه بزرگنما را خاموش کردم، میکروفیلم را به متصدی بخش برگرداندم و به فکر فرورفتم. عجیب بود. رزیندا تانگ روز پنجشنبه و گری هوک روز جمعه مرده بودند. دو جوان که اگر نتایجم از کیفی که در اتومبیل هوک پیدا کرده بودم، درست میبود، در ژانویه همان سال، یعنی سال 1951 با هم آشنا شده بودند.
آیا ارتباطی بین این دو مرگ وجود داشت؟ چیزی به ذهنم خطور نمیکرد. دوباره کیف را برانداز کردم تا شاید پاسخی برای سوالم پیدا کنم.
دوباره به یاد جورج فوستر افتادم. خواه ناخواه باید به سراغ او میرفتم. او خدمتکار خانواده هوک بود و احتمالا رزیندا تانگ را میشناخت. شاید میتوانست راهی نشانم دهد. آن روز برای بار دوم به وایت مارش رفتم. باران نمنم میبارید. در زدم. فوستر با نگاهی پرسشگرانه به من نگریست و گفت: همکارتان الان اینجا بود و ماشین را برد.
آمدید ماشین اسپرت را هم ببرید؟ سری تکان دادم و گفتم: راستش برای موضوع دیگری خدمت رسیدهام.
کیف را به او نشان دادم. شانههایش را بالا انداخت و گفت: منظورتان چیست؟
این را از داخل ماشین اسپرت پیدا کردهام.
کیف را گرفت و گفت: حتما متعلق به پسر آقای هوک است.
جواب دادم: خیر. متعلق به دختر جوانی به نام رزیندا تانگ است. گری هوک او را میشناخت؟
طوری نگاهم کرد که انگار دلش میخواست مشتی نثارم کند. در حالی که چشمانش گرد شده بود یک قدم عقب رفت و انگار زیر لب حرفی زد. بعد بیآن که فرصتی برای فکر کردن داشته باشد، گفت: نه.
انگار شوکه شده بود. وارد خانه شدم و در را بستم. خانه بوی نا میداد. انگار مدتها بود که در آن باز نشده بود.
پشت سرش وارد اتاقی شدم که به نظر میرسید اتاق کارش باشد. گوشه آن یک میز تحریر و چند صندلی چرمی قرار داشت. یک طرف اتاق کتابخانه و طرف دیگر کمد بزرگی پر از اسلحه قرار داشت. فرش اتاق نخنما بود و پردهها آنقدر چرک و نامرتب بودند که اتاق را غمآلود جلوه میداد.
چه کسی میتوانست در چنین جایی زندگی کند؟
گفتم: خب، اگر گری هوک او را نمیشناخت پس چطور کیفش در اتومبیل او بود؟
مقابل کمد تفنگها ایستاد با چهرهای بیاحساس و سرد، نگاهی به من کرد و شانههایش را بالا انداخت.
ادامه داد: شاید دوست ندارید در این مورد چیزی به من بگویید، اما مطمئنا مجبور خواهید شد که به پلیس بگویید.
مطمئنا برای پلیس هم جالب است که بعد از 26 سال بداند چطور کیف دختری که به قتل رسیده داخل ماشین مردی پیدا شده که او را نمیشناسد.
نه، پلیس نه.
آیا گری هوک آن روز پیش از مرگش اتومبیلش را بیرون برده بود؟
او هر روز با آن بیرون میرفت.
بنابراین آن روز صبح هم بیرون رفته و رزیندا را سوار کرده، او را به پارک برده و به قتل رسانده بود. در این گیر و دار و در حالی که او از خود مقاومت نشان میداده کیفش زیر صندلی اتومبیل افتاده. اینطور نیست؟
با صدایی گرفته گفت: نه.
روی پوست رنگپریدهاش دانههای ریز عرق برق میزد. چشمانش به اطراف میگشت، انگار در جستجوی چیزی بود. نمیدانست چه کار باید بکند.
به او گفتم: به هر حال موضوع جالبی برای پلیس است. آن هم بعد از این همه سال. برایم کاملا روشن است. آنچه که نمیفهمم این است که چرا پسر آقای هوک درست روز بعد از آن فوت میکند.
اتفاقی بودن چنین چیزی به نظر بعید است. واقعا چه اتفاقی در آن روز جمعه افتاده است؟ شما اینجا بودید. شما شهادت دادید، اما من احساس میکنم که شهادتتان دروغ بوده. این جریان یک اتفاق نبوده، مگر نه؟
این موضوع را فراموش کنید. زمان زیادی از آن میگذرد. خیلی زیاد.
فریاد زدم: نه، امکان ندارد. من باید این معما را حل کنم. آقای هوک یک طورهایی به مرگ پسرش و قتل این دختر جوان ارتباط دارد. او چه کار کرده؟ نمیتوان تصور کرد که ادوارد هوک برای این که پسرش به دست پلیس نیفتد ترجیح داده او را به قتل برساند.
او با ناراحتی گفت: آقای هوک پسرش را دوست داشت. او هرگز نمیتوانست این کار را بکند.
دوباره کیف را داخل جیبم گذاشتم و گفتم: صحبت کردن در این مورد بیفایده است. صلاح کار در این است که پلیس را در جریان بگذارم.
فکر کردم شاید هفتتیر را از کمد بیرون آورده باشد، اما نه، در کمد باز نبود. شاید هم آن را زیر میز گذاشته بود تا در صورت لزوم آن را بردارد.
او در حالی که صدایش را کمی بلند کرده بود، گفت: اجازه نمیدهم. نمیتوانم بپذیرم که نام آقای هوک پس از سالها آلوده شود. به هر حال پسرش مرده و او تمام این سالها خود را حبس کرده از ترس این که مبادا جریان برملا شود.
چه موضوعی برملا شود؟
او هیچ پاسخی نداد.
از هفتتیری که آنجا بود ترسیدم، اما هیچ دلیلی وجود نداشت که او مرا بکشد، چون مرگ من قابل توجیه نبود و او را به دردسر میانداخت. هرچند ممکن بود از نظر او که آدم چندان منطقیای نبود، اینطور نباشد. قطعا انزوای 26 ساله هوک روی هردوی آنها تاثیر گذاشته بود. فوستر هم به اندازه هوک سرد و نفوذناپذیر شده بود. او نیز از دنیا بریده و مطمئنا این قضایا در شخصیت او نیز تاثیر گذاشته بود.
آهسته گفتم: بسیار خوب، واقعا چه اتفاقی افتاده؟ گری هوک آن دختر را به قتل رسانده. اینطور نیست؟
نه! نه! او اصلا رزیندا را نمیشناخت.
پس کیف او داخل ماشین گری هوک چه کار میکند؟
کلمات به سختی از دهانش خارج میشد. انگار رازی در دل داشت که پس از سالها قرار بود در آن لحظه از دهانش بیرون بیاید. گفت: بهتان میگویم تا بفهمید که چرا نمیتوانم اجازه بدهم به پلیس اطلاع بدهید و چرا مجبورم شما را بکشم. آن روز گری راننده اتومبیلش نبود، بلکه آقای هوک راننده بود.
از گفتهاش پشتم لرزید. گفتم: آقای هوک راننده آن بود؟ چرا؟
پیشنهاد گری بود. او به خاطر اتومبیل هیجانزده بود. آقای هوک را وادار کرد تا آن را امتحان کند و گفت اگر او فقط یکبار سوار آن شود، آنقدر خوشش خواهد آمد که برای خودش هم میخرد. البته آقای هوک چنین اتومبیلهایی را نمیپسندید و فقط به خاطر گری سوار آن شد.
پس احتمالا مرد خوشقیافهای بود که توانسته بود با آن سن و سال آن دختر جوان را سوار ماشین کند. قبلا هم از اینجور کارها کرده بود؟
فوستر جواب داد: او مرد فوقالعاده خوشقیافهای بود.
چرا رزیندا را سوار کرده بود؟
آن روز صبح هوا خیلی سرد بود. دلش به حال آن دختر که کنار خیابان منتظر بود، سوخته بود. اما اتفاقی که افتاد مقصرش او نبود، بلکه مقصر رزیندا بود که او را وسوسه کرد و قصد داشت باعث رسوایی او شود. این موضوع برای آقای هوک با موقعیت ممتاز اجتماعیای که داشت میتوانست یک فاجعه باشد. بنابراین مجبور شد آن دختر را به قتل برساند و جسدش را در پارک بیندازد.
در این که رزیندا او را از راه به در کرده باشد، شک داشتم. او برای این کار وقت زیادی نداشت. پرسیدم: گری جسدش را پیدا کرد؟
او کیف رزیندا را داخل اتومبیل دید، چیزی که ما اصلا متوجهش نشده بودیم. داخل کیف کارت شناسایی و مدارک دیگری بود که هویت صاحبش را آشکار میکرد. بعد با شنیدن خبر از رادیو برایش مسلم شد که پدرش در این ماجرا نقش داشته. پیش پدرش آمد تا جریان را از زبان او بشنود. همین جا بود. من هم حضور داشتم. هرچه پدرش سعی میکرد موضوع را برایش روشن کند گری عصبانیتر میشد.
نفس عمیقی کشید، صدایش حالتی یکنواخت به خود گرفته بود. بعد ادامه داد: گری نمیتوانست از کار پدرش بگذرد و آن را فراموش کند. او اصرار داشت که پدرش خود را به پلیس معرفی کند. آقای هوک سعی کرد با او صحبت و متقاعدش کند که این کار لازم نیست. مرگ دختر جوان اهمیتی برایش نداشت، اما این موضوع برای گری بسیار مهم بود.
گفتم: کار پدرش او را بسیار شوکه کرده بود و بیاهمیت جلوه دادن این جنایت برای او مثل یک فاجعه بود.
فوستر متعصبانه گفت: حق با آقای هوک بود نه پسرش. در مقایسه با آقای هوک آن دختر ارزشی نداشت. گری گوشی تلفن را برداشت و گفت که میخواهد به پلیس خبر دهد. آقای هوک سعی کرد مانعش شود. بعد ناگهان تیری شلیک شد و گری را به کام مرگ فرستاد. از آنجا که گفتن حقیقت ما را دچار دردسر میکرد، به ناچار داستانی سرهم کردیم. هیچ کس به آن شک نکرد، چون کسی باور نمیکرد که آقای هوک به عمد پسرش را به قتل رسانده باشد و بدین ترتیب این ماجرا یک حادثه تلقی شد. در واقع هم هوک نمیخواست گری را به قتل برساند.
گفتم: همانطور که نمیخواست آن دختر را بکشد!!
فوستر در حالی که شعلههای خشم در چشمانش نمایان بود، فریاد زد: شما کی هستید که دارید با کنایه حرف میزنید؟ آقای هوک تقاص کارش را پس داده. او خود را در این خانه حبس کرد.
به خاطر مرگ پسرش؟
البته.
پس آن دختر چی؟
او آقای هوک را تحریک کرده بود و آنچه که بر سرش آمد حقش بود.
با خودم فکر کردم که آدم حق ندارد قاضی خودش باشد. بعد متوجه شدم که کسی در را باز کرد. فوستر یک لحظه نگاهش را به طرف در چرخاند. به طرفش حمله کردم و دستش را گرفتم و پیچاندم. از شدت درد نالهاش بلند شد و هفتتیر از دستش افتاد.
سپس ریکر، وکیل ادوارد هوک، وارد اتاق شد. هفتتیر را در دستم دید و آهسته گفت: مطمئنم کاری که اینجا قرار بوده انجام دهید ایجاب نمیکند که از هفتتیر استفاده کنید.
هفتتیر را روی میز گذاشتم. کیف را به او دادم و همه چیز را برایش تعریف کردم.
همانجا ایستاد و چشم از من برنداشت تا حرفم تمام شد.
سپس گفت: متاسفم که درگیر چنین موضوعی شدید.
از این که موکل متوفای شما یک قاتل بوده تعجب نمیکنید؟
شانههایش را بالا انداخت و گفت: نه.
هیچ اقدامی نمیکنید؟
چرا، به عنوان یک وکیل به هر حال وظایفی دارم. مطمئن باشید هرکاری که لازم باشد، انجام خواهم داد. پلیس به محض این که احتیاج پیدا کند به شما مراجعه خواهد کرد.
بیرون رفتم تا در زیر نمنم باران کمی هوای تازه استنشاق کنم. همکارانم داشتند ماشین اسپرت را بکسل میکردند. از دور سلامی کردند و مشغول کارشان شدند.
دیگر همه چیز تمام شده بود و رزیندا در گورستان مدفون بود. او مرتکب خطایی شده بود: سوار اتومبیل یک بیگانه شده و این خطا مجازات سختی را برایش در پی داشت. مرگ همچون نفسهای سرد زمستان با شتاب او را در خود فرو برد... همچنین گری هوک... ادوارد هوک و جورج فوستر. زندگی آنها سالها پیش به اتمام رسیده بود، آنها هرگز بهاری دوباره را تجربه نکردند... .
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)