برداشت اول: سعید متهم ردیف اول پرونده است. او در حالی که عینکش را روی چشم جابهجا میکند، با صدایی خفیف قتل را میپذیرد و میگوید: «هر سه ما با هم مجید را کشتیم. او به زنم نظر سوء داشت، بههمین خاطر نقشه قتلش را طراحی کردیم.»
مرد جوان در حالی که سعی میکند در ته ذهنش ریشههای این جنایت را بیابد، از مشکلاتی میگوید که مدتها قبل از جنایت برایش پیش آمده بود: «مریض بودم. سردرد داشتم. حالم اصلا خوب نبود. پیش دکترهای زیادی رفتم تا این که گفتند تومور مغزی دارم و باید هرچه زودتر عمل شوم. بعد از جراحی باز هم مشکلاتی برایم پیش آمد، عقیم هم شده بودم.»
حالا لحظهای است که صدای سعید به لرزش درمیآید. عینک را از چشم برمیدارد، گوشه چشمش را پاک میکند و میگوید: «نمیدانستم مجید به خانهمان رفت و آمد دارد، اصلا فکرش را هم نمیکردم. تا چند روز قبل از حادثه از همه جا بیخبر بودم. وقتی موضوع را فهمیدم، دیگر نتوانستم تحمل کنم. دنیا روی سرم خراب شد.»
مکث، سکوت، بغض و بعد ادامه ماجرا از زبان سعید: «زنم خبر داد، خودش به من گفت مجید به خانهمان رفت و آمد دارد. او گفت این مرد به او نظر سوء دارد و میخواهد با وی رابطه برقرار کنم. خبر را که شنیدم به برادرزنم گفتم و نقشه قتل را کشیدیم. فرهاد قبول کرد با ما همکاری کند.»
هر سه متهم دور هم جمع میشوند و برای کشتن مجید برنامهریزی میکنند. این جلسه شوم در حالی برگزار میشود که دلایل کافی برای اثبات گناهکاری مجید وجود ندارد و هیچیک از متهمان برای رفع مشکل راهحل قانونی را پیشنهاد نمیکند. سعید میگوید: «قرار شد فرزانه با مجید تماس بگیرد و او را به بهانهای به خانهمان بکشاند، بعد ما او را بکشیم. نقشهمان همانطور که فکر میکردیم، پیش رفت. مجید به خانهمان آمد و در یک لحظه من او را غافلگیر کردم و با چوب ضربهای به سرش زدم. همین که روی زمین افتاد برادرزنم دست و پایش را بست و من ضربات دیگر را وارد کردم. ما هر سه نفر در قتل دخالت داشتیم. کسی نمیتواند این را انکار کند». سعید در فکر فرو میرود. شاید به آینده و سرنوشتش میاندیشد و شاید این را در ذهن مرور میکند که اگر در آن جمع خانوادگی منطقی فکر میکردند و به قانون متوسل میشدند هرگز امروز در جایگاه متهم و در انتظار دریافت حکم مرگ نبودند.
برداشت دوم
فرهاد با چند صندلی فاصله از شوهرخواهرش، در ردیف جلو نشسته و به زمین چشم دوخته است. او اصرار دارد بیگناه است و در کشتن مجید هیچ نقشی نداشته اما نماینده دادستان او را متهم ردیف دوم پرونده معرفی کرد و اولیای دم مقتول هم مجازاتش را خواستار شدهاند. او حرفهایش را اینطور شروع میکند: «قتل؟ باور کنید من هیچ دخالتی نداشتم. به چه زبانی بگویم کار من نبود. سعید او را کشت. حالا من هم گرفتار شدهام».
او درباره اینکه چرا نامش در این پرونده ثبت و از سوی پلیس دستگیر شده است، میگوید: «روز حادثه سرزده به خانه خواهرم رفتم. وارد که شدم، دیدم سعید و فرزانه مردی را کشتهاند و میخواهند جسدش را دفن کنند، من هم کمکشان کردم».
«چرا کمک کردی و اگر بیگناهی چرا پلیس را در جریان قرار ندادی؟» این سوالات فرهاد را کمی عصبی میکند: میگویم من از همهجا بیخبر یکدفعه به خانه خواهرم رفتم و دیدم آنها به دردسر افتادهاند. باید چه کاری میکردم؟ چاره دیگری داشتم جز این که کمک کنم جنازه را از بین ببرند؟ نمیتوانستم آنها را معرفی کنم. به هر حال خواهر و شوهرخواهرم بودند.»
متهم درباره دفن جنازه مقتول میگوید: «مطمئن بودیم او مرده است. او را از خانه که نمیتوانستیم بیرون ببریم، چون ممکن بود ما را ببینند و گیر بیفتیم. همان وسط پذیرایی خانه چالهای کندیم و جسد را در آن انداختیم. فکر میکردیم دیگر همه سرنخها را از بین بردهایم و کسی متوجه موضوع نمیشود».
همین که از فرهاد میپرسم آیا در جریان روابط مقتول و خواهرش قرار داشت، دوباره شروع به انکار میکند و میگوید: «بعد از دفن جسد بود که سعید ماجرا را برایم توضیح داد».
فرهاد نیز اکنون مانند سعید و خواهرش در انتظار حکم دادگاه است.
برداشت سوم
فرزانه متهم ردیف سوم پرونده است. او حرفهای بیشتری برای گفتن دارد و جنایت به خاطر این زن به وقوع پیوست. او میگوید: «مجید 11 بار موقعی که شوهرم در خانه نبود به خانه ما آمد. او از قبل خانواده ما را میشناخت و همین بهانه باعث رفت و آمدهایش میشد. او قصد داشت به من تعرض کند ولی در برابرش مقاومت میکردم. فکر میکردم خودش از این رفتارها دست برمیدارد.
زن جوان بدون آن که سرش را بالا بگیرد، به این سوال که چرا در همان دفعات اول موضوع را به شوهرش اطلاع نداد، پاسخ میدهد: «نمیخواستم زندگیام خراب شود. فکر میکردم ممکن است شوهرم حرفهایم را باور نکند و به من مشکوک شود. آن وقت معلوم نبود چه اتفاقی برای زندگیمان میافتاد. پیش خودم تصور میکردم اگر حرفی نزنم و موضوع را پنهان کنم مشکل به تدریج حل میشود».
سکوت فرزانه و پنهان کردن ماجرا از همسرش باعث میشود او بیشتر در مظان اتهام قرار بگیرد؛ اتهام رابطه نامشروع، اما خودش انکار میکند: «قتل را قبول دارم اما رابطه را نه. مجید فقط یک مزاحم بود و میخواستم با مقاومت کردن در برابرش او را وادار کنم از فکر رابطه با من بیرون بیاید ولی او آنقدر به این رفتار و مزاحمتهایش ادامه داد تا این که کشته شد».
شوهر و برادر مرضیه ادعاهای متناقضی دارند. از فرزانه وقتی درباره علت این موضوع سوال میشود، جوابی میدهد که نهتنها گرهی از این معما باز نمیکند، بلکه موضوع را پیچیدهتر میکند. «شوهر و برادرم در قتل هیچ نقشی نداشتند، من خودم مجید را کشتم».
جواب فرزانه، بهت و حیرت به همراه دارد. شاید این از معدود پروندههایی باشد که یکی از متهمان بر بیگناهی دیگران و قاتل بودن خودش اصرار دارد. «میخواهی قتل را گردن بگیری تا شوهرت را تبرئه کنی؟» این را که میپرسم، زن روی صندلی جابهجا میشود، زیر لب «نه» میگوید و حرفهایش را اینطور ادامه میدهد: «آن روز باز هم در غیاب شوهرم، مجید به خانهمان آمد و دوباره همان خواستهاش را تکرار کرد. میخواست تعرض کند، مانعش شدم و مقاومت کردم اما فایدهای نداشت. عصبی شدم، از کوره در رفتم و دیگر نتوانستم تحمل کنم.
رفتارهای مجید خیلی آزارم میداد. از شدت خشم نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. چوبی برداشتم و ضربهای به سر او زدم، بعد هم با طناب خفهاش کردم».
آنچه که فرزانه میگوید با کیفرخواست صادر شده، از سوی نماینده دادستان بسیار متفاوت است. بازپرس و دادستان شوهر او را متهم ردیف اول و قاتل اصلی معرفی کردهاند اما فرزانه ماجرا را به گونهای دیگر تعریف میکند.
این زن درباره نقش دو متهم دیگر در این جنایت میگوید: «بعد از قتل مانده بودم با جسد چه کنم که سعید و فرهاد از راه رسیدند و جنازه را دیدند. ماجرا را برایشان توضیح دادم و با همفکری هم به این نتیجه رسیدیم که جسد را دفن کنیم.»
دیگر وقت زیادی نمانده و فرزانه باید به زندان بازگردد. او پاسخ این سوال را که ماجرای قتل چطور فاش شد، با عجله و تندتند میگوید: «بعد از گم شدن مجید خانوادهاش شکایت کردند، چون او آخرین بار چند دفعه با موبایل به من زنگ زده بود پلیس به من مظنون شد و بعد از آن هم همهمان دستگیر شدیم و به زندان افتادیم.»
حالا فرزانه سرپا ایستاده و مامور محافظش آماده بازگرداندن وی به زندان است. از او میخواهم اشتباهاتی را که مرتکب شد و به قتل انجامید در یکی دو جمله توضیح بدهد: «پنهانکاری. نباید موضوع مزاحمتهای مجید را از شوهرم مخفی میکردم...».
فرزانه، سعید و فرهاد حالا در زندان در انتظار دریافت حکمشان هستند.
داوود ابوالحسنی