تو که رفتی ...

سلام. من بهناز هستم. دختری که هیچ کس را جز تنهایی ندارد. همیشه صفحه شما را می‌خوانم. گلایه آدم‌ها را از عشق و تنهایی می‌شنوم و به خودم می‌گویم ببین چقدر آدم شبیه به من توی دنیا هست و من بی‌خبرم. شاید نامه‌های همین آدم‌ها بود که باعث شد من هم دست به قلم شوم و داستان زندگی خودم را برایتان بنویسم. داستانی که تلخی‌های آن مثل خیلی‌ها از شیرینی‌هایش بیشتر است.
کد خبر: ۲۱۲۷۹۰

ما دو قلو بودیم. من و فرناز. هیچ کس نمی‌توانست از هم تشخیصمان دهد. مثل یک روح بودیم در دو بدن. همه چیزمان شبیه هم بود. نه تنها قیافه‌هایمان که عادت‌ها و عقاید و علایقمان. همیشه نصفه فکر او را من می‌خواندم و او نیز همیشه می‌فهمید که به چه چیزی دارم فکر می‌کنم. جوری با هم جور بودیم که حتی پدر و مادرمان حسودیشان می‌شد و تعجب می‌کردند. هیچ کس نمی‌توانست بین ما فاصله بیندازد. هیچ‌کس نمی‌توانست بین مان تفرقه ایجاد کند. کافی بود یک نفر پیش فرناز از من بد بگوید. آن وقت فرناز روزگارش را سیاه می‌کرد. هیچ وقت به این نمی‌اندیشید که ممکن است آن یک نفر راست بگوید. چون می‌دانست من هرگز و هرگز نه حرفی علیه‌اش می‌زنم نه کاری به ضررش انجام می‌دهم. عکس این قضیه هم صدق می‌کرد. یعنی کافی بود یک نفر به من بگوید بالای چشم فرناز ابرو است تا زمین و زمان را به هم بریزم. معلم‌هایمان از دستمان کلافه می‌شدند. چون همیشه مجبور بودند جایمان را عوض کنند تا بتوانند از هم تشخیصمان دهند، اما ما زیر بار این قضیه نمی‌رفتیم. آنقدر گریه می‌کردیم و آنقدر از خودمان بیتابی نشان می‌دادیم که معلم‌ها پشیمان می‌شدند و رضایت می‌دادند ما دو خواهر پیش هم باشیم. حتی یک خاطره از کودکی‌ام ندارم که بدون حضور فرناز شکل گرفته باشد... فرناز یک سال پیش در حادثه تصادف جان خودش را از دست داد.

چند هفته‌ای بود که مادرم مریض شده بود. جوری که توی رختخواب افتاده بود و ما مدام باید از او پرستاری می‌کردیم. حتی مدرسه را هم نوبتی می‌رفتیم. آن روز نوبت فرناز بود که به مدرسه برود. لباس پوشید، ناهارش را خورد و راهی مدرسه شد. دم رفتن صورت من و مادرم را بوسید و مدام برای بیرون رفتن معطل می‌کرد. طوری که دیگر دیرش شد. بالاخره رفت ولی هیچ وقت برنگشت. توی راه مدرسه تصادف کرده بود. با پسری که یکی از این قرص‌های عجیب و غریب را خورده بود و تعادل نداشت. همه چیز مثل یک کابوس اتفاق افتاد و من ماندم و من!

حالا یک سال از این مصیبت می‌گذرد و من هر روز بیشتر در اندوه نبودن او غوطه‌ور می‌شوم. اول می‌خواستند مدرسه‌ام را عوض کنند، اما فایده نداشت. مدرسه را عوض می‌کردند با کتاب‌ها چه کار می‌کردم؟ خانه‌مان را هم عوض کردیم، اما چیزی عوض نشد. نگذاشتم تخت و وسایلش را از توی اتاق مشترکمان بیرون ببرند. حتی نگذاشتم لباس‌هایش را دور بیندازند. همه چیز همان جوری است که بود. مثل وقتی که فرناز زنده بود. همه‌اش به خودم می‌گویم این یک کابوس تلخ است. بیدار می‌شوم و می‌بینم که فرناز پشت در است و مثل همیشه دارد با داد و هوار صدایم می‌زند تا بیایم و در را باز کنم. به خودم می‌گویم فقط باید سعی کنم بیدار شوم آن وقت همه چیز مثل قدیم‌ها می‌شود، اما نیست. نمی‌شود. هرکاری می‌کنم باز هم به در بسته می‌خورم. بیچاره پدر و مادرم خودشان کم غصه دارند حالا غصه من به دردهایشان اضافه شده. همه به من می‌‌گویند تو باید مرهم زخم آنها باشی. تو باید عصای دستشان باشی. تو باید زیر بغل آنها را بگیری نه این که خودت هم یک بار اضافه شوی بر دوششان، اما من این حرف‌ها سرم نمی‌شود. یعنی دلم می‌خواهد، ولی نمی‌توانم به آنها کمک کنم وقتی خودم دارم می‌افتم. به قول معروف قرار نیست کوری عصاکش کور دگر شود. همین چیزها هر روز حالم را بدتر می‌کند. هر روز بیشتر فرو می‌روم. بعضی وقت‌ها از دست فرناز ناراحت می‌شوم که رفت و مرا با این وضعیت تنها گذاشت. پدر و مادرم انتظار دارند که من تازه جای خالی فرناز را هم برای آنها پر کنم ولی این کار سختی است. به خدا کار سختی است. من از پس آن برنمی‌آیم. نمی‌توانم جای خالی فرناز را در زندگی مادر و پدرم پر کنم. اگر این اتفاق برعکس می‌افتاد، یعنی من به جای فرناز می‌رفتم، فرناز حتما این کار را می‌کرد. چون او خیلی محکم‌تر از من بود.
اما من همیشه قائم به وجود او بودم. نمی‌دانم شاید به خاطر این که چند دقیقه‌ای از او دیرتر به دنیا آمده بودم و او از من چند دقیقه‌ای بزرگتر بود. شاید هم به خاطر این که او خیلی خوب بود. همه چیز تمام بود. با همه فرق می‌کرد اما من؟ یکی هستم مثل همه. همین آدم‌های معمولی که هر روز از کنارمان رد می‌شوند. امسال به زور پدر و مادرم دوباره درس را شروع کرده‌ام اما درس خواندن هیچ چنگی به دل نمی‌زند. نمی‌توانم تمرکز کنم. خسته شدم. خرد و خرابم. باور کن!

گفتم من هم یک نامه‌ای بنویسم و بخواهم آدم‌ها راهنمایی‌ام کنند. البته طی این مدت آن قدر پیش مشاور و روانپزشک رفته‌ام که دیگر حالم از همه این چیزها... ولی گفتم همسن و سال‌هایم شاید بهتر بتوانند راهنمایی‌ام کنند. این جوری بهتر است. آدم حرف همسن و سال‌هایش را بهتر گوش می‌کند. نمی‌دانم. شما بگویید چه کار باید بکنم؟ شما بگویید با این درد چطور کنار بیایم؟ شما بگویید چطور جای خالی خواهرم را برای پدر و مادرم پر کنم.
شما بگویید بدون فرناز چطور زندگی کنم؟ بگویید و راحتم کنید. قول می‌دهم حرف شما را گوش دهم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها