خانه بر و بچه‌ها

تعویض معانی‌

کد خبر: ۲۱۲۵۹۰

 ببین، هیچ تا حالا فکر کردی که سمفونی زیبای طبیعت زمانی شنیده می‌شه که توی یک روز آروم برفی در حال قدم زدن باشی و صدای کشیده شدن پاهات روی برف‌ها شنیده بشه و از صدای فشرده شدن برف‌ها روی هم، غرق در لذت بشی و همون لحظه هم خنکای هوای زمستونی بخوره توی صورتت و همه کسالت وجودت، یکباره محو بشه؟ من به این می‌گم آرامش.

زمستان از قروه‌

سخن‌چینی‌

ببینم... تا حالا شده حرف این رو ببرید اون ور، حرف اون رو این ور؟ نه این‌که حرفا رو بریزید تو کاسه و دوره بگردید ها، نه! این‌که حرف این دوستتون رو به اون بگید، حرف این یکی رو به یکی دیگه... .

اگه همچین کاری کردید، خیلی اشتباه کردید (نه بابا؟!!) چون واقعا کار بدیه و باعث ایجاد مشکل برای دوستاتون می‌شه. واسه همینه که از قدیم گفتن: سخن چین بدبخت حافظا، افتاد و نشکست! البته این رو چون خودم تجربه کردم می‌گم. تو محیط کارم، همکارام دائم منتظر یه حرفند که چار تا بذارن روش و برن این‌ور و اون‌ور بگن. نمی‌دونم چرا یه سوزن به خودشون نمی‌زنن که بدونن جایی که حرف دیگرون رو می‌شنون، حتما حرف خودشون هم شنیده می‌شه؟ بابا پشت‌سر این و اون صفحه نذارین، عاقبت خوشی نداره‌ها.

عاطفه سوری، 23 ساله از کرج‌

زیر پلک بسته چشمانم‌

خسته و دلتنگتر از شب، غریب و پیرتر از تک‌درختی تنها و صدای گرگ‌صفت این باد بی‌پروا... یکی ترانه قلبم را می‌شنود از دور. دلم گرفته، دلم تنهاست، دلم غریب و در بهانه است. تمام بی‌کسی‌ام با خیال تو لبریز؛ و دست خسته تو، چه حس غمگینی دارد.

در سبکبالی خود کاش مرا می‌بردی. کاش در خلوت خود اسم مرا می‌خواندی. می‌سرودی عشق را از نفس ثانیه کاش. چشم‌هایم بسته است. زیر پلک‌هایم نقش تو را حک کردم.

غزلک‌

دیر نکن‌

کسی از پشت یاس‌ها عاشقم شده، اما من تو را بهانه می‌کنم و عاشق رازقی‌ها می‌شوم. کسی چشم‌هایم را می‌پرستد و من از تندیس نگاه تو نقاشی می‌کشم و به پنجره اتاقم می‌چسبانم. کسی برای من تا صبح بیتابی می‌کند و من برای شبنم چشمم دلیل بیهوده می‌آورم و می‌گویم: اشک گل‌هاست. کسی آن طرف شب صدایم می‌کند و من چشم‌هایم را می‌بندم و به صدای پای شمعدانی‌ها گوش می‌کنم.باور کن اگر دیر کنی، اگر زودتر سراغ این تنهایی‌هایم نیایی، خود را با بوی یاس‌ها سرگرم می‌کنم، تمام نقاشی‌ها را پاره می‌کنم و این بار برای نیامدنت گریه نمی‌کنم. باور کن اگر عاشقم نباشی، ساده‌تر از این حرف‌ها فراموشت می‌کنم. پس کمی از آسمانت را به من ببخش و ستاره برایم بچین. شاید قول دادم که همچنان عاشقت بمانم!

نرگس، عاشق‌ترین ستاره‌

کاش جای تو بودم‌

تا حالا شده احساس کنی دچار روزمرگی شدی و امروز و دیروزت هیچ تفاوتی ندارن و بعد شروع کنی به شکوه و گلایه از زمین و زمون؟ اگه تو همین اوقات حادثه‌ای پیش بیاد و دچار مشکل بشی یا بر اثر یه اتفاق احساس خطر کنی، اون موقع است که حسرت همون روزهایی رو می‌خوری که از روزمرگی گلایه می‌کردی و تمام تلاشت رو می‌کنی که به همون شرایط قبلی برگردی.

شده احساس کنی توی خونه هیچ‌کس تو رو دوست نداره و برای هیچ‌کس اهمیتی نداری و اضافه هستی؟ این جور مواقع یه‌ذره واقع‌بین باش و به این فکر کن که خیلی‌ها هستن که حسرت این شرایط تو رو می‌خورن. چه جوری؟ خیلی‌ها هستن که آرزو دارن فقط یه سقف بالای سرشون باشه، حالا کسی هم زیر اون سقف دوستشون نداشت و مهم حسابشون نکرد، مشکلی نیست. آخر کلام این‌که: اگه یه کم بهتر نگاه کنی، می‌بینی وضعت از خیلی‌ها بهتره و خیلی‌ها هستن که آرزوی شرایط الان تو رو دارن.

محمد صالحی‌پور از اهواز

شبیه مسیر زندگی‌

یادمه دبیر ریاضیمون، وقتی می‌خواستیم دو تا نقطه رو به هم متصل کنیم تا یه پاره‌خط به دست بیاد، بهمون می‌گفت: گچ رو روی نقطه اول بذارید و به نقطه دوم نگاه کنید و بعد خط رو بکشید. این جوری اون خط هم صاف کشیده می‌شه، هم تهش درست می‌رسه به نقطه دوم، نه پایین‌تر یا بالاتر (شما هم امتحان کنید!). حالا این مثال رو زدم چون دیدم کاملا شبیه مسیر زندگی ماست: نقطه اول شروع کار یا همون جائیه که هستیم، نقطه دوم هم هدف ماست. وقتی از شروع کار به آینده و هدف کارمون نگاه می‌کنیم، نه‌تنها راه رو کج نمی‌ریم، بلکه دقیقا به هدفمون می‌رسیم.(من مدتی خواب بودم و حالا به فکرش افتاده‌م! هفته دیگه (17 شهریور) تولد منه. البته تولد من تنها نه، من و خواهر دوقلوم. برای همین استثنائا یه پیام 30 حرفی کادو می‌دم به شما! و دوست دارم شما هم یه کادوی 30 حرفی برای ما دوقلوها بنویسین. طوری نیست اگه دیر بشه: «ف. جان! ناشناس دوست‌داشتنی، امید بروبچی! .)»

بهاره رادهوش، 20 ساله از اصفهان

این برای بنفشه، خواهر دوقلوت: «کارت پستالهات رفت تو حافظه بلندمدتم»!! اینم واسه خودت: «الان که آبانه، ولی تولد شهریورت مبارک!».

هر که نان از عمل یکی دیگه خورَد!

... حتما خودتون ملتفت هستین که تقلب، مخصوصا موقع امتحانات، چه مساله مهمیه! بعضی‌ها اول به صورت تفننی این کار را می‌کنن و سپس به اون انس می‌گیرن و در نهایت تقلب رو حق مسلم خودشون می‌دونن! عده‌ای دیگر هم که اغلب به اسم «خرخون» شناخته می‌شن، یه جورایی این وسط حروم می‌شن؛ چون این دسته از دانش‌آموزان، ماه‌های اول سال به وسیله سیستم مرامی یا رودربایستی، بده  بستون‌هایی انجام می‌دن که بعد از مدتی بالاخره دوزاری مبارکشون می‌افته و می‌فهمن که حقشون به صورت ناجوانمردانه‌ای از دست رفته.

آخه بعد از اون همه شب تا صبح بیدار موندن و تحمل تغییراتی که در هندسه ستون فقرات و سایز چشماشون در اثر درس خوندن به وجود می‌یاد، اگه نمره همین ستمدیده با نمره یک بزرگوار متقلب برابر باشه، شما باشین، حرصتون نمی‌گیره؟

خوبه بیایم دست به دست هم دهیم نمرات خودمون رو خالصانه‌تر بگیریم. چون هیچ رابطه ثابتی میان میزان صحیح بودن تقلب رفیق فابریکتون و ولخرجی‌های زنگ تفریحش، مخصوصا وقتی بحث رقابت در میون باشه برقرار نیست.
تازه، در یک کلاس درس، قانون احتمالات هم برقراره. یعنی ممکنه برگه تقلب شما به دست گیرنده مورد نظرکه‌ در دسترس نمی‌باشد نرسه! و اون برگه طلایی صاف به دست زحمتکش ناظر جلسه برسه و در نهایت، نمره کارنامه‌تون منورتر از پیش بشه.

(اگه این نامه باب میلتان نیست یا نمی‌خوای چاپش کنی، سر جدت دست نگه‌دار پلیز! چشمات رو ببند و به دل خون این‌جانب فکر کن که دارم از دست همکلاسی‌هام، حتی دوست صمیمیم سکته می‌کنم)‌.

ث. ن. الف‌

هووومممم! چشام رو که بستم، حسام‌بیگ رو دیدم که سر جلسه امتحان خین‌و خینریزی راه انداخته بود و هی می‌گفت: تقلب می‌کنی هااااااا؟ گوشات ببُرُم بذارُم کف دستت! تقلب می‌کنی هاااااا؟ گوشات... (من نمی‌دونم این بابا، تو این گرونی و غربت، ضامن معتبر و پول دیه گوش، اونم به تعداد مکفی! از کجا گیر می‌یاره که هی دست به گوش می‌شه!).

دلتنگی‌

در کابوس تنهایی‌هایم، بر ویرانه آرزوهایم، نقش تو را با سر انگشتان خسته‌ام می‌نگارم. نه... دلم برای تو تنگ نشده، دلم برای خاطراتم تنگ شده، برای لحظاتی که یادشان را برایم به یادگار گذاشتی. دلم برای دیواری تنگ شده که مثل یک سد روی این احساسات بی‌منطق کشیده بودم و برای تو خرابش کردم. دلم برای خودم تنگ شده؛ برای امیدها و آرزوهایم، برای رویاهای آینده‌ام.

سیاوش منصور، میثاق‌

سلامتی مهم‌تره، مگه نه؟

یه زمان‌هایی که تو خونه نشستی و بی‌خیال وقایع دور و برت به فکر این هستی که آرزوهای ریز و درشتت برآورده بشن، کافیه یه سر به بیمارستان محل زندگیت بزنی. اون ‌وقته که بین جمعیت بیماران گم می‌شی و هر طرفت افرادی رو می‌بینی که غمگین‌تر از تو هستن. تو بخش‌های مختلف بیمارستان می‌تونی آدم‌هایی رو ببینی که بیماری قند، بینایی اونا رو ازشون گرفته و جز تاریکی چیزی نمی‌بینن، یا بیماران کلیوی رو که اگر دیالیز نشن و خون بدنشون عوض نشه، معلوم نیست چه بلایی سرشون می‌یاد، یا بیمارانی رو که اگر دستگاه اکسیژن اونها رو بردارن، نفسی براشون باقی نمی‌مونه. کافیه خودت رو یه لحظه جای اونا بذاری. اون‌وقت نه تنها آرزوهای کوچیک خودت یادت می‌رن، بلکه وقتی از بیمارستان بیرون اومدی، شاید دیگه هیچ وقت فراموشت نشه که سلامتی چقدر ارزشمندتر از آرزوهای دیگرته. پس قدر سلامتی خودت رو بدون.

صاحبه‌
 از زیر آسمان شهر

تاملات‌

درباره ماجرای «فرانک» و «سمیه و فرزاد»، درسته که این طوری آدم به طرف مقابلش محبت می‌کنه ولی در عوض خودش ناراحته. خیلی سخته که آدم فکر کنه عزیزترین کسی که داره، روز بعد می‌میره. سمیه و فرزاد گفته بودند که با این طرز تفکر از عصبانیت‌های لحظه‌ای خودشون ناخودآگاه جلوگیری می‌کنند ولی این درست نیست. به نظر من بهتره که آدم بتونه عصبانیت‌های لحظه‌ایش رو کنترل کنه ولی نه این جوری؛ نه از روی ترحم و دلسوزی، بلکه باید  براساس منطق باشه.

عاطفه منصوری، 14 ساله از قائمشهر

بپپپپپااااا...

به خودش گفت: باید به اوج برسم، به اون بالابالاها... و پله‌های ترقی رو دوتا دوتا برم بالا!

شاید فکر می‌کرد بهترین‌ها همیشه بزرگترینند. واسه همین، چیزای کوچیک زندگی رو ندید؛ مثل سنگ کوچیکی که جلوی پاش بود و نتیجه‌اش یه کله‌معلق جانانه و سقوط از تمام پله‌هایی بود که بزحمت ازشون بالا رفته بود.

نشمیل نوازی از بوکان‌

هدیه‌

احساس، مانند گلی است که به مهربانی و عشق احتیاج دارد، به نوازش و پشتیبانی. من، گل احساسم را به دست کسی می‌سپارم که پرپرش نکند، عاشقش بماند و تا ابد همراهش باشد.

شبنم عاشق‌

از دست این بروبچ‌

‌ خانم دکتر یه مریض بدحال داریم.

‌ مشکلش چیه؟

‌ از صبح تا حالا چند تا سطل اشک ریخته، شاید باورتون نشه ولی دیگه منم اشکم دراومده!

‌ آخه چرا؟

‌ مادرش می‌گه چاردیواری خونده.

‌ وااااا...؟!

سهیلا 15 ساله از همدان‌

کرم از درخت نیست‌

«چرا باید حتما پولدار باشی تا بهت احترام بذارن؟...چرا باید بمیری تا قَدرت را بدانن؟...چرا باید یه کاری براشون انجام داده باشی تا برات کاری انجام بدن؟...خیلی دنیای بدی شده!».

این نامه دوست بی‌نامی بود که می‌خوام بهش بگم:...چرا اول خودمان کاری را بدون منت برای دیگری انجام ندهیم؟ چرا کاری می‌کنیم که دیگری فقط برای فرار از منت آن کار، جبران مافات کند؟ تمام بدی‌ها از خود ما آدم‌هاست. دنیا بد نیست، اگر در آن بدی نکنیم.

محمود فخرالحاج از قم‌

بال پروازم نیست‌

پرواز آرزو نیست، رویا نیست، همه چیز من است. بال‌های پروازم کجاست؟ بال‌های پروازم را در کدامین قفس جا گذاشته‌ام؟ بال‌هایم کجاست؟ باید به سوی تو پر بگشایم. شاید آن بال‌ها اینجاست: در دفتر خاطراتت؛ جایی که پرواز را به من آموختی. هرچند امروز، دفتر ناتمام خاطراتت نیز تو را گم کرده... بال‌های من کجاست؟

خوشه ماه، 20 ساله‌

دلت می‌یااااااااد؟ منی که ته خنگی و قیقاج‌زدنممممم! بعد، تو هم یه جوری بنویسی که هی گیج بزنم؛ هی بگم: چاپ کنم؟ چاپ نکنم؟ (تازه با این همه قیقاج‌زدن هم بخوام بگم: «رسیدن به خواسته‌هایی که تو نامه‌ت گفتی، راه داره... راهش رو یاد بگیر تا دیگه خسته نشی!)».

بالاخره بگم...؟ نگم...؟

گاهی وقتها به این می‌اندیشم که آیا هر آنچه را در دل هست باید نوشت و گفت؟ یا اندکی از آن را باید در دل نگه داشت و در سینه نهفت؟ پاسخ این سوال را هیچ وقت، هیچ‌کس به من نگفت.

مهدیار

فرصت‌

در سرخ‌ترین ساعت خورشید، بریده‌های مرا تماشا کن. من از ای کاشها می‌سوزم و از فردا می‌ترسم. نگو گفتنی‌ها شنیده شده و فرصت‌ها تمام شده. من هنوز و همیشه به تو دلخوشم و محتاج. به من نگو، نگو که رهسپاری.

مجید خزائی از نوشهر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها