سپیده بسیار مظلوم است و همیشه خوراکیهایش را به سارینا میدهد. یک روز از این روزها طبق معمول سارینا خوراکیهایش را خورد و به سراغ خوراکی یکی از بچهها که مریم نام داشت، رفت. از قرار مریم یک ساندویچ از ساندویچفروشی سر کوچه گرفته بود و تا ظهر خارج از یخچال مانده بود. سارینا نصف ساندویچ مریم را گرفت و خیلی سریع آن را خورد.
مریم کوچولو دختر فهمیدهای بود، اولین گاز را که به ساندویچاش زد متوجه شد طعم خوبی ندارد. زمانی که خواست سارینا را متوجه کند، سارینا تمام ساندویچ را خورده بود. پس دیگر چیزی نگفت.
چند ساعتی گذشت و مدرسه تعطیل شد و همه بچهها به خانههایشان رفتند. سارینا وقتی که به خانه رسید خیلی حالش بد شده بود و هیچ رنگ و رویی بهش نمانده بود.
سپیده کوچولو که میدانست حال سارینا خوب نیست به خانه آنها آمد و تمام ماجرا را برای خالهاش تعریف کرد. مادر سارینا که از کار دخترش خیلی ناراحت و عصبانی شده بود او را به دکتر برد. دکتر چند آزمایش برای سارینا نوشت و گفت که خیلی سریع انجام بدهد. بعد از آماده شدن جواب آزمایشها دکتر به مادر سارینا گفت: خانم دختر شما مسموم شده و متاسفانه از نوع بدترین مسمومیتها هم هست. در ضمن دختر شما دچار بیماری دیگری هم است. مادر با تعجب و نگرانی پرسید: آقای دکتر چه بیماری؟
دکتر: بدخوری.
مادر: این چه نوع بیماری است ؟
دکتر: از فردا سارینا نباید در مدرسه چیزی جز یک وعده آن هم مقدار کمی نان و پنیر و گردو و مقداری میوه بخورد. یک ماه دیگر دوباره به مطب بیایید.
سارینای شکمو غصهدار شده بود و با خودش میگفت آخه من چطوری چیزی نخورم. من که اینطوری میمیرم.
چند روزی گذشت و حال سارینا بهتر شده و خیلی هم لاغر شده بود و دخترخالهاش سپیده برعکس چاق شده بود. سارینا دوباره به سراغ خوراکیهای سپیده رفت، اما سپیده خوراکیهایش تمام شده بود. به سراغ بچههای دیگر رفت ولی هیچ کس از خوراکیاش بهش نداد.
فردای آن روز اول صبح اولیای مدرسه به بچهها شیر و کیک دادند. سارینا مال خودش را خورد و بعد از سپیده خواست که شیر و کیکش را به او بدهد. ولی سپیده قبول نکرد. سارینا به سپیده گفت: تو که شیر دوست نداشتی؟ سپیده گفت: از حالا به بعد دوست دارم چون که متوجه شدم شیر برای دندانها و استخوانهایم خوب هست در ضمن همانطور که خوردن زیاد باعث مریضی میشود، نخوردن هم باعث یک سری از مریضیهای دیگر میشود.