راستش من از یک خانواده پرجمعیت در برزیل به آمریکا آمدم تا درس بخوانم. دختر زیبا و جذابی هم نبودم و روابط عمومی قوی هم نداشتم. سعی کردم با کرایه یک اتاق در زمان تحصیل و انجام کارهای نیمهوقت هزینه تحصیل در دانشگاه را فراهم کنم. ما که 7 خواهر و برادر بودیم، پدری سختگیر و مادری بیخیال داشتیم که توجه چندانی به ما نداشتند و هریک از فرزندان وقتی به سن نوجوانی میرسید، باید خودش برای تامین زندگی و مخارجش فکری میکرد.
دو خواهر بزرگم پس از دبیرستان سریعا ازدواج کردند و ازدواجهای نسبتا موفقی هم داشتند. آنها وارد خانوادههایی مهربان و با وضع اجتماعی خوب شده بودند که نگرانی برای مسائل معمولی و زندگی روزمره نداشتند.
به من میگفتند؛ تو که در حال تحصیل هستی پس از تحصیلاتت باید ازدواجی بهتر از ما بکنی و خوشبخت شوی تا ما و مادر و پدر نیز سربلندتر باشیم.
من سعی میکردم هیچگونه مشکل و مزاحمتی در طول دوران تحصیل و زندگی در آمریکا ایجاد نکنم تا مایه ناراحتی خانواده و دیگران باشد.
پس از اتمام تحصیلات وقتی میخواستم به برزیل برگردم با مردی که در یک مغازه کار میکرد، آشنا شدم که اتفاقا او هم از کودکی در آمریکا بزرگ شده بود، اما اصلیتش برزیلی بود.
پس از گذشت مدت کوتاهی باهم زندگی کردیم. من و همسرم باید باهم کار میکردیم تا بتوانیم از پس مخارج و قسط منزل و هزینههای دیگر بربیاییم. اما خانواده مرتبا مرا در فشار میگذاشتند که قرار نبود ازدواج کنی و برای کس دیگری کار کنی. همسرت وظیفه دارد تامین معاش تو را به عهده بگیرد و از این قبیل چیزها. البته همسرم مرد خوبی بود و من پس از مدت کوتاهی صاحب یک دختر شدم و زندگیمان شیرینتر شد.
اما دخالتهای خواهرانم و مادرم باعث شد تا همیشه فکر کنم همسرم مرد بیعرضهای است که نمیتواند به تنهایی چرخ زندگی را بچرخاند.
کمکم ایرادگیریها و عیبجوییهای من شروع شد. بخشی از آنها نیز غیرعمد بود، زیرا احساس میکردم من لیاقت یک زندگی بسیار بهتر از این را دارم. در صورتی که من با شوهرم همکاری داشتم اما هر هزینهای که داشتم نیز از حساب مشترکمان برداشت میکردم و در زندگی نیز تحت فشار نبودم.
به هر حال خواهرانم به من میگفتند اگر قرار است کار کنی چرا با همسرت کار میکنی. خودت در جایی دیگر به طور مستقل کار کن تا سهم و حق و حقوقت مشخص باشد و مواردی از این قبیل.
اوضاع تا جایی پیش رفت که وقتی برای بار دوم باردار شدم بچه را سقط کردم، زیرا فکر میکردم همسرم استحقاق داشتن فرزند بیشتر را ندارد.
همواره خود را محق میدانستم و همه جا هم میگفتم که ستون اصلی زندگی من هستم. پس از مدتی همسرم برایم به قدری عادی شده بود که به جز انجام وظایف، دیگر حرف چندانی با او نمیزدم و فکر میکردم همین طور بهتر است.
اما پس از مدتی همسرم بیمار شد و در ناحیه گوارش دچار مشکل شد. او را به چند دکتر نشان دادیم و قرار شد از داخل معدهاش نمونهبرداری شود و بالاخره پس از انجام معاینات و آزمایشات فراوان مشخص شد که سرطان است.
البته متاسفانه بیماری تا جایی پیشرفته شده بود که دیگر هیچ کاری از دست کسی بر نمیآمد.
پزشکان به ما گفتند که او بیشتر از چند ماه زنده نخواهد ماند. در این دوران او که نمیتوانست زیاد فعالیت داشته باشد سعی کرد درباره کارها و برنامهها و قراردادها با من بیشتر صحبت کند تا پس از مرگش قادر به انجام امور به تنهایی باشم.
من که تا آن زمان فکر میکردم خودم تمام بار زندگی را بر دوش میکشم تازه فهمیدم که چیزی از امور تجارت، بازار و زمانهای طلایی معامله نمیدانم و همه بار بر دوش همسرم بوده است.
احساس میکردم یکباره پشتم خالی شده و تازه فهمیدم که چقدر او خوب بوده و چقدر من او را دوست داشتهام، اما نه خودم از این محبت لذت بردهام و نه احساس و عاطفهای که حق او بوده نثارش کردهام. اما دیگر پشیمانی سودی نداشت. این مدت کوتاه به سرعت گذشت و او در صبح یک روز سرد از دنیا رفت.
من هر چه سعی کردم نتوانستم شغل او را ادامه دهم. پس مجبور شدم همه چیز دفتر، کار و غیره را بفروشم و خودم در جایی دیگر کار کنم. اوضاع و کار کردن برای دیگران در یک شرکت خصوصی آنقدرها هم ساده و راحت نبود.
نمیتوانستم ساعات کاریام را خودم تنظیم کنم. نباید هیچ اشتباهی پیش میآمد و به طور کلی سخت بود.
دخترم هم تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به شهری دیگر برود. حالا من ماندهام و خاطرات همسرم و پشیمانی از اینکه چرا در سالهایی که همسرم زنده بود، به اندازه کافی به او محبت نکردم و چرا خودم از زندگی که داشتم لذت نبردم و خدا را شکر نکردم. کار کردن در کنار همسرم که درواقع او همه کارها را انجام میداد و برنامهریزی میکرد حتی اگر هیچ نفع مالی برایم نداشت بهتر از این بود که حالا تنها در اتاقی سرد نشستهام و حتی تنها دخترم نیز در کنارم نیست تا با او صحبت کنم.شاید اگر بابت زندگی که داشتم خدا را شکر میکردم و به دیگران محبت میکردم، حالا وضعم اینطور نبود.
ترجمهها : سحر کمالینفر
منبع: rd. com