(‌بخش پایانی)

پسری که درخت شد

کد خبر: ۲۱۲۵۷۴

هاشم گفت که یکی از دوست‌های برادرش یک تفنگ ساچمه‌ای دارد که می‌خواهد بفروشد. قرار شد که همان روز به دوست برادرش خبر بدهد که برای تفنگ مشتری پیدا کرده فقط باید صبر کند تا پول مشتری به اندازه خرید تفنگ جمع شود.

 بعد هم قرار شد که هر کداممان نوبتی تفنگ را یک هفته پیش خودمان نگه داریم.

این بار هم کامل تنها کسی بود که مخالفت کرد و این دفعه خیلی سفت و سخت‌تر از دفعه پیش. کامل گفت:

 تفنگ بدترین چیز دنیاست و فقط برای دفاع کردن است، نه حمله.

مرتضی هم در جواب کامل گفت:

 گنجشک‌ها به ما حمله کرده‌اند، نه ما به گنجشک‌ها.

هیچ‌کدام نتوانستیم جواب کامل را بدهیم وقتی که گفت:

‌ این گنجشک‌ها بیشتر از 100 سال است که اینجا لانه دارند. کدام یک از شماها 100 سال است که اینجا زندگی می‌کنید؟

کامل گفت: حتی پدر و مادرهایتان هم اینجا زندگی نکرده‌اند. پس این ماییم که به گنجشک‌ها حمله کرده‌ایم.

ولی گوش ما به این حرف‌ها بدهکار نبود. همه بچه‌های محل با جدیت شروع کردیم به جمع کردن پول تا بتوانیم یک تفنگ ساچمه‌ای بخریم.

روزها می‌گذشتند و ما تمام فکر و ذکرمان شده بود خرید تفنگ ساچمه‌ای. غروب به غروب، می‌نشستیم زیر درخت و درباره تفنگ حرف می‌زدیم. بازی‌هایمان عوض شده بود. بازی دزد و پلیس می‌کردیم و ادای هنرپیشه‌های توی فیلم‌های کابوئی را درمی‌آوردیم. پشت دیوارها قایم می‌شدیم و دست‌هایمان را یک طوری می‌گرفتیم که مثلا هفت تیر است و به هم شلیک می‌کردیم. یادم نمی‌آید که اولین بار کی پیشنهاد کرد که فعلا تا موقعی که تفنگ نخریده‌ایم شمشیربازی کنیم. این بود که محله ما پر از زورو شد. جواد که پارچه سیاه بلند پیدا نکرده بود، یک ملافه گل‌دار را به جای شنل بست به خودش. چقدر به این زوروی گل گلی خندیدیم. کوچه پر از بچه‌هایی شد که صورت‌هایشان را با نقاب زورو پوشانده بودند و جیغ می‌کشیدند و با چوب‌های بلند یا لوله‌های آهنی و خلاصه هر چیزی که مثل شمشیر بود، شمشیربازی می‌کردند. چند بار هم جلوی خواهرهای کوچک‌ترمان سبز شدیم و بستنی آدامس و چیپسشان را که تازه خریده بودند، به زور گرفتیم که مثلا راهزنیم. ولی گریه خواهرها بعد هم دعوای پدر و مادرها باعث شد که دیگر دخترها را قاطی بازی نکنیم.

کامل توی هیچ‌کدام از این بازی‌ها شرکت نمی‌کرد. تا بازی‌های جنگی شروع می‌شد راهش را می‌کشید و می‌رفت نانوایی و شروع می‌کرد به جارو کردن مغازه آقا رضا و جمع کردن خرده نان‌ها از روی زمین و من هر بار که کامل پشت به ما می‌کرد و می‌رفت، احساس می‌کردم که یک درخت دارد از ما جدا می‌شود.

ما زیاد کاری به کارش نداشتیم. آن زمان ما آن‌قدر سرگرم بازی بودیم که مساله سر و صدای گنجشک‌ها را فراموش کرده بودیم. ولی با جدیت پول‌هایمان را جمع می‌کردیم تا به تفنگ آرزوهایمان برسیم. تا این که یک روز مرتضی بعد از جمع کردن پول‌های ما و شمردنشان، اعلام کرد که پولمان به قدر خرید تفنگ ساچمه‌ای جمع شده. دم غروب بود و ما بعد از فوتبال کفش‌هایمان را درآورده بودیم و پاهایمان را گذاشته بودیم توی جوی آب. هاشم گفت:

 من همین امروز به دوست داداشم خبر می‌دهم.

از این که از فردای آن روز می‌توانستیم با یک تفنگ راست راستکی شلیک کنیم خیلی هیجان‌زده بودیم. مرتضی گفت:

 آخیش. دیگر راحت شدیم.

کامل گفت:

 از چی راحت شدید؟

ما همه همدیگر را نگاه کردیم. راست می‌گفت. آخر باید یک چیزی باشد که آدم از دستش راحت شود. ولی ما مدت‌ها بود که دیگر از سر و صدای گنجشک‌ها بیدار نمی‌شدیم. هاشم با همان قیافه سلطانی‌اش گفت:
 بچه‌‌ها انگار گنجشک‌ها از این جا رفته‌اند.

ما همگی نگاه کردیم به بالای درخت. درخت پر از صدای جیک جیک گنجشک‌ها بود.

جواد خندید و گفت:

 شاید صبح‌ها می‌روند مدرسه.

همه خندیدیم.

هاشم گفت:

 باید بفهمیم که صبح‌ها کجا می‌روند.

کامل هم که هر موقع حرف از گنجشک می‌شد، انگار زبان باز می‌کرد گفت:

 دیگر چه کارشان داریم. همه ما که راحت می‌خوابیم.

هاشم گفت:

 پس حالا با تفنگ به کی شلیک کنیم؟

کامل گفت:

 حالا دیگر اصلا تفنگ نمی‌خواهیم.

مرتضی ماهی نارنجی محل ما گفت:

 پس با این همه پول چه کار کنیم؟

کسی جوابی نداشت. ما همه همدیگر را نگاه کردیم. هاشم گفت:

 این که دیگر سوال ندارد. تفنگ را می‌خریم و صبح‌ها می‌رویم جایی که گنجشک‌ها می‌روند.

کامل گفت:

 می‌توانیم کنسرو بخریم.

ما همگی با هم پرسیدیم:

 کنسرو؟

کامل گفت:

 آره کنسرو، پتو، می‌توانیم هر چیزی که توی جبهه کم است را بخریم و بفرستیم آنجا. آنجا غذا خیلی کم است.

هاشم گفت:

 ول کن باباجان، آخر خرمشهر چه ربطی به ما دارد؟

کامل گفت:

 اگر آنها  نباشند عراقی‌ها به اینجا هم می‌رسند.

من که شنیده بودم عراقی‌ها به هر جایی برسند کاری می‌کنند که به جای باران از آسمان گلوله توپ ببارد گفتم:
 راست می‌گوید. ما که حالا اینجا گنجشک نداریم. می‌دانید اگر عراقی‌ها به اینجا برسند چه می‌شود؟ از آسمان گلوله توپ می‌ریزند روی سرمان.

همه ساکت شدند و رفتند توی فکر. هاشم گفت:

 این طوری که نمی‌شود. نقشه ما این بود که تفنگ بخریم.

هاشم دوباره شده بود مثل سلطان‌هایی که با لباس‌های بلند روی تخت یک‌وری دراز می‌کشند و انگور می‌خورند.
ماهی نارنجی مهربان محل ما گفت:

 هر جور میلت است، ما می‌خواهیم کنسرو بخریم. تازه پدر کامل هم جبهه است. شاید خریدهای ما برسد به دستش.

هاشم که از تصمیم ما ناراضی بود، گفت:

 خب حالا که این طور است، دو سه روز صبر کنیم. اگر گنجشک‌ها راست‌راستی پیدایشان نشد، هر کاری خواستید بکنید.

ما همدیگر را نگاه کردیم، بعد هم برای این که هاشم هم راضی باشد، قبول کردیم که چند روز صبر کنیم.

هاشم همان شب آمد دم در خانه ما و از من خواست که همه استعداد کارآگاهی‌ام را به کار ببرم تا گنجشک‌ها را پیدا کنم. حتی تهدیدم کرد که اگر گنجشک‌ها را پیدا نکنم، دیگر نباید خودم را کارآگاه بدانم. من هم افتادم دنبال گنجشک‌ها. سعی کردم ببینم آن پرنده‌های کوچک غروب‌ها کجا می‌روند، ولی خیلی عجیب بود. گنجشک‌ها هیچ جایی نمی‌رفتند. غروب که می‌شد همه روی درخت جمع می‌شدند و جیک‌جیک می‌کردند و همان جا هم می‌خوابیدند. فقط صبح‌ها بود که به شکل اسرارآمیزی گم می‌شدند. پس کلید حل معما موقع طلوع آفتاب و درست موقعی بود که گنجشک‌ها از خواب بیدار می‌شدند.

کامل که دیگر با ما دوست شده بود و چند کلمه‌ای حرف می‌زد، به اصرار ما، خاطرات جنگ و چیزهایی که دیده بود را برایمان تعریف می‌کرد وما با دهان‌های باز و چشم‌هایی که از زور تعجب گشاد شده بود، به مدرسه‌هایی فکر می‌کردیم که سقفشان با گلوله‌های توپ سوراخ‌سوراخ شده بودند. به خانه‌هایی که با بمب خراب شده بودند و به تانک‌های بزرگی که هر چیزی را که سر راهشان بود، له می‌کردند و جلو می‌رفتند. راستش را بخواهید من یکی که دیگر دلم نمی‌خواست کسی از سروصدای گنجشک‌ها شکایت کند، چون آن وقت مجبور بودیم به جای کمک به جبهه، تفنگ بخریم. حتی دیگر دلم نمی‌خواست دنبال گنجشک‌ها بگردم، ولی از طرف دیگر مقام کارآگاهی‌ام در خطر بود. این بود که یک شب به مادرم سپردم که موقع نماز صبح بیدارم کند، بلکه بفهمم گنجشک‌ها در طلوع آفتاب، کجا غیبشان می‌زند. مادرم گفت:

 باز دوباره می‌خواهی چه آتشی بسوزانی؟

من هم گفتم:

 می‌خواهم ببینم،‌ آفتاب چطوری طلوع می‌کند.

پدرم گفت:

 خیلی هم خوب است. خودم بیدارت می‌کنم.

فردای آن روز، پدرم بیدارم کرد و من خواب‌آلود لباس پوشیدم و رفتم به کوچه. بعد یک گوشه‌ای خلوت را طوری که بتوانم درخت را زیر نظر بگیرم، انتخاب کردم و قایم شدم. خیلی خوابم می‌آمد. پلک‌هایم تند‌تند روی هم می‌افتادند و چرت می‌زدم تا این که یکی از چرت‌هایم زیادی طولانی شد. نمی‌دانم 5 دقیقه خوابیدم یا یک ساعت. چشم‌هایم را که باز کردم، دیدم آفتاب طلوع کرده و درخت پر از نور شده. نزدیک بود از تعجب داد بکشم. کامل هم توی کوچه بود. یک گوشه ایستاده بود و دورش را گنجشک‌ها گرفته بودند. دست‌هایش پر از خرده نان‌های نانوایی آقارضا بود و گنجشک‌ها بدون ترس روی شانه‌هایش نشسته بودند. باورم نمی‌شد. چشم‌هایم را باز و بسته کردم تا مطمئن شوم که خواب نیستم؛ ولی نه. اشتباه نمی‌کردم. کامل باز هم همانجا ایستاده بود و تمام تنش را برگ‌های سبز گرفته بود و گنجشک‌ها روی شاخه‌های بزرگش لانه کرده بودند. کامل واقعا تبدیل به یک درخت شده بود؛ یک درخت خیلی بزرگ و من با آن که مقام کارآگاهی‌ام در خطر می‌افتاد، به هیچ کدام از بچه‌های محل نگفتم که گنجشک‌ها صبح‌ها کجا می‌روند. دلم می‌خواست برای کامل و پدرش و یا اصلا برای خودمان کاری کرده باشم.

عارف قزوینی


 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها