کمیسر آنچنان غرق در تماشای سریال بود که صدای زنگ تلفن همراهش را نشنید. همسرش لیزا گوشی را برداشت. آن سوی خط افسر کشیک مرکز پلیس شهر بود. او که بسیار با عجله و اضطراب صحبت میکرد از لیزا خواست که گوشی را به کمیسر بدهد. لحظاتی بعد وقتی کمیسر گوشی را به دست گرفت از آن سوی خط به او اطلاع داده شد که مرد 44 سالهای به نام تونی کارتسون در آپارتمانش در منطقه فورت خیابان لانگ به طرز دلخراشی به قتل رسیده است و ضرورت دارد کمیسر سریعا خود را به آنجا برساند و از نزدیک موضوع را پیگیری کند. سریال مردان آهنین رو به پایان بود و کمیسر علاقه وافر داشت تا ببیند پایان داستان چه میشود، اما چارهای نداشت و میبایست سریعا به محل حادثه میرفت. با عجله آماده شد و آنگاه روانه خیابان لانگ شد.
شهر در آن ساعت شب خلوت بود. خیابان لانگ در منطقه مسکونی فورت در غرب شهر قرار داشت. این منطقه یک منطقه خوش آب و هوا بود که ساکنان آن اکثرا افراد مرفه و پولدار بودند.
ساختمانهای منطقه در 4 یا 5 طبقه به طور منظم و یکنواخت ساخته شده بودند و شباهت زیادی به شهرکهای تازهساز داشتند.
ساختمان 121 که تقریبا در انتهای خیابان لانگ قرار داشت یک ساختمان 5 طبقه بود که جنایت در طبقه 5 آن رخ داده بود. در مقابل ساختمان تعداد کثیری از همسایگان و اهالی محل و رهگذران جمع شده بودند و خیابان نیز به دلیل کنجکاوی رانندگان دچار ترافیک شدیدی شده بود. وقتی کمیسر خود رواش را در مقابل ساختمان 121 متوقف کرد ساعت دقیقا 15/23 بود. کمیسر نگاه دقیقی به اطراف انداخت و سپس از لابهلای جمعیت گذشت و وارد ساختمان شد.
مقابل در ورودی، آسانسور بزرگی قرار داشت. یکی از ماموران کلانتری که در مقابل ساختمان، رفت و آمدها را کنترل میکرد کمیسر را به داخل آسانسور راهنمایی کرد.
وقتی کمیسر به طبقه 5 رسید یک مامور مقابل در آپارتمان ایستاده بود. او با دیدن کمیسر احترام گذاشت و در آپارتمان را برای ورود کمیسر باز کرد. به محض ورود کمیسر به داخل آپارتمان، سروان کنزایر افسر تجسس کلانتری جلو آمد و پس از سلام گزارش داد: ساعت دقیقا 40/22 بود که از مرکز پلیس به ما اطلاع داده شد حادثهای در ساختمان 121 ساختمان لانگ در منطقه فورت رخ داده است و باید مورد بررسی قرار گیرد. خوشبختانه گشت سوم ما در نزدیکی محل بود و کمتر از 4 دقیقه به محل حادثه رسید و اطلاع داد که مرد 44 سالهای بنام تونی کارتسون به قتل رسیده است. با اعلام این خبر ما هم بلافاصله حرکت کردیم و دقایقی بعد در محل حاضر و تحقیقات اولیه را شروع کردیم. ضمن این که موضوع را هم به مرکز پلیس اطلاع دادیم.
سروان کنزایر که بسیار تند صحبت میکرد، افزود: ریشارد برگ دوست تونی کارتسون که در واقع صاحبخانه هم است و تونی مهمان او بوده، خبر قتل رفیقاش را به پلیس اطلاع داده بود. وقتی ما به اینجا رسیدیم او در گوشهای نشسته بود و فقط سکوت میکرد. در بررسیهای اولیه پی بردیم که تونی با شلیک 3 گلوله که به سر و سینهاش اصابت کرده به قتل رسیده است. تونی 44 سال سن دارد و مدیر یک شرکت سرمایهگذاری است. او گویا دچار بحران مالی شده بود و مدتی پنهان شده است. امشب هم گویا به خانه دوست خود پناه آورده بود.
سروان ادامه داد: در بررسیهایی که ما انجام دادیم هیچ کدام از همسایگان صدای گلوله و یا صدای مشکوک نشنیدهاند. به نظر میرسد قاتل یا قاتلان از سلاح مجهز به صدا خفهکن استفاده کردهاند. احتمالا سلاح مورد استفاده هم از نوع کالیبر 32 بوده است. همچنین در بررسیهایی که انجام دادیم متوجه شدیم که قاتل بدون هیچگونه مقاومتی وارد خانه شده و در یک اقدام غافلگیرانه تونی را به قتل رسانده. هیچگونه آثار و علائمی دال بر درگیری وجود ندارد.
سروان کنزایر بعد از ارائه گزارش خود به چند سوال کمیسر پاسخ داد و تاکید کرد که تاکنون هیچ ردی به دست نیامده است.
کمیسر از او تشکر کرد و به سراغ جسد که روی مبل مقابل تلویزیون افتاده بود رفت. جسد تونی روی مبل راحتی و در حالی که سرش به طرز دلخراشی روی گردنش افتاده بود، قرار داشت. خون از سر و صورت جسد جاری شده و پیراهن سفید راهراه و شلوار طوسی رنگ را خون آلود کرده بود. چشمان نیمه باز تونی به نقطهای مبهم خیره شده و صحنه دلخراشی را ایجاد کرده بود.
جای 3 گلوله روی گونه سمت راست و سینه تونی دیده میشد که خون در آنجاها لخته بسته بود.
کمیسر به دقت به بررسی جسد و جای گلولهها پرداخت. ظواهر امر نشان میداد که گلولهها از فاصله حدود یک متری شلیک شده است و مقتول در حالی که روی مبل لم داده، غافلگیر و در همان حال به قتل رسیده است. این امر حکایت از آن داشت هیچگونه درگیری بین قاتل و مقتول به وجود نیامده است. هیچگونه آثار خراش روی بدن جسد دیده نمیشد.
کمیسر پس از بررسی جسد تونی به بررسی صحنه جنایت پرداخت. سالن نسبتا بزرگ آپارتمان به صورت مستطیل بود. دو دست مبل چرمی قهوهای در سالن چیده شده و یک ویترین بزرگ از اشیای قیمتی در انتهای سالن قرار داشت. تلویزیون روی کانال 11 همچنان روشن بود و برنامه اخبار را پخش میکرد. صدای تلویزیون بسیار کم شده بود که سروان کنزایر توضیح داد بدون عوض کردن کانال صدای آن را کم کرده است.
هیچگونه اثری از بهم ریختگی دیده نمیشد. همه چیز منظم و مرتب بود. در مقابل میز شیشهای روبهروی مبل که جسد تونی روی آن افتاده بود، یک ظرف میوه، روزنامه نیوز به تاریخ 4 جولای، پاکت سیگار و یک فندک نقره، یک بطری نوشابه، دو لیوان و دو زیردستی دیده میشد.
کمیسر به دقت محتویات روی میز را بررسی کرد، آنگاه به جستجو در داخل ساختمان پرداخت. پس از بررسی جوانب ساختمان به سراغ ریشارد برگ صاحبخانه و دوست مقتول رفت.
ریچارد که وانمود میکرد بسیار ناراحت و عصبی است در حالی که پک عمیقی به سیگارش میزد به کمیسر گفت: واقعا این حادثه برای من تلخ و دردناک است. بخصوص این که در آپارتمان من رخ داده است و تونی مهمان من بود.
ریشارد افزود: تونی دوست قدیمی من بود. ما سالها با یکدیگر رفاقت داشتیم و حتی چندکار سرمایهگذاری هم انجام دادیم و سود خوبی هم بردیم. حادثه مرگ او آن هم به این شکل برایم سخت و ناگوار است. ریشارد در مورد حادثه گفت: از ساعت 10 شب به تونی اصرار کردم برای شام بیرون برویم اما تونی این دست و آن دست کرد. با تلفن صحبت کرد و گفت: صبر کن، تا این که ساعت دقیقا 20/22 بود که حوصلهام سر رفت و به تونی گفتم خیلی گرسنهام و دیگر تحمل ندارم و گفتم اگر تو نمیآیی، من میروم. تونی سخت مشغول تماشای سریال مردان آهنین بود. به من گفت تو برو شامت را بخور و برای من هم بگیر. بعد هم تاکید کرد که دیر نکنم.
من هم چارهای نداشتم. او را ترک کردم به ساندویچ فروشی که در
100 متری ساختمان است رفتم. بعد هم به خاطر این که نه خودم و نه تونی تنها غذا نخوریم دو تا ساندویچ گرفتم و با عجله برگشتم. موقعی که مقابل ساختمان رسیدم، مرد سیاهپوشی را دیدم که سراسیمه از ساختمان بیرون آمد. در تاریکی شب نتوانستم صورت او را تشخیص دهم اما او بسیار مشکوک بود. یک کیف سامسونت هم در دست داشت، وقتی از ساختمان خارج شد با عجله پشت یک موتور بزرگ نشست و با سرعت باد در تاریکی شب ناپدید شد. از رفتار عجیب آن مرد خیلی متعجب شدم. تاکنون با چنین صحنهای روبهرو نشده بودم.
در حالی که غرق در افکار درهم و برهم بودم، وارد آسانسور شدم. وقتی به طبقه 5 رسیدم در کمال تعجب دیدم در آپارتمان باز است. یک لحظه افکار غریبی از ذهنم گذشت. با عجله وارد آپارتمان شدم و با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدم. جلوی در آپارتمان میخکوب شدم. جسد تونی روی مبل روبهروی تلویزیون افتاده بود. خون از سر و سینه او سرازیر بود. آنقدر وحشت زده شدم که قدرت حرکت نداشتم. با فریاد همسایگان را به کمک طلبیدم. با آمدن همسایهها حالم کمی بهتر شد، با عجله با پلیس تماس گرفتم.
این را هم اضافه کنم موقعی که برای خرید شام از خانه خارج شدم در خیابان متوجه مردی شدم که در کنار موتورش به کمین ایستاده بود. آن لحظه توجهی نکردم، اما بعد از این ماجرا پی بردم که آن مرد همان قاتل بیرحم است که تونی بیچاره را به قتل رسانده است.
ریشارد یادآور شد: تونی به علت بحران مالی که با آن مواجهه شده بود شدیدا توسط طلبکارانش تهدید میشد برای همین از دست آنها فراری بود و در تلاش بود پول تهیه کند تا نجات پیدا کند.
وی افزود: آن شب هم که به خانه من آمد یک کیف دستی به همراه داشت که الان خبری از آن نیست و فکر میکنم توسط قاتل به سرقت رفته است. همان کیفی که من دست آن مرد سیاه پوش دیدم کیف تونی بوده است. تونی توسط طلبکارانش به قتل رسیده است و گمان میکنم آنها او را تعقیب کرده بودند و منتظر فرصت بودند که با خروج من از خانه دست به کار شوند.
کمیسر پرسید: چه مدت است که تونی را میشناسی؟
ریشارد گفت: همان طور که عرض کردم خیلی سال است. ما علاوه بر دوستی گاهی شراکتهم داشتیم.
وی در پاسخ این سوال کمیسر که چه مدت است در این ساختمان سکونت دارید، جواب داد: حدود 10 ماه پیش اینجا آمدم.
کمیسر پرسید تونی کی نزد شما آمد؟
ریشارد جواب داد: تونی ساعت حدود 9 شب با من تماس گرفت و گفت: اگر اجازه میدهی امشب را مهمان تو باشم، من هم با کمال میل پذیرفتم و او دقایقی بعد به اینجا آمد.
کمیسر چند سوال دیگر پرسید و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و آن گاه روبه سروان کنزایر دستور دستگیری ریشارد به جرم قتل عمد دوستش را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر داگلاس از کجا فهمید ریشارد قاتل است. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق