مخصوصا که تو یک آدم ویژه به نام مسوول ویژهنامه داشته باشی که از اول هفته همین جور بایستد بالای سرت و تکرار کند که مطالبت کو؟ به همین دلیل است که ما اصولا از داشتن چنین موقعیتهایی به کلی چشم پوشیدهایم و بیخیال شدهایم. تنها کاری که میکنیم این است که مثل بچه آدم برویم و بنشینیم پای مشقهایمان و سعی کنیم از یاد ببریم که چنین کسی در زندگیمان وجود دارد؛ البته خدا را شکر این هفته مثل هفته قبل پنچر نیستیم و دوباره بساط کرکر خندهمان را راه انداختهایم، مخصوصا که به این نتیجه رسیدهایم در اطرافمان چیزهای بسیاری برای خنده هست که ما تا به حال از آن غافل بودهایم. چی؟ مثلا همین جناب شترگاو پلنگ خودمان. اصلا نمیفهمیم چرا تا به حال این همه از دست این جنابعزیز حرص میخوردیم؟ جان خودم چند روز است که زدهایم به رگ بیخیالی و چنان از دست کارهایش غش و ریسه میرویم که بیا و ببین. (چیه؟ چرا این جوری نگاه میکنید؟ خب نخندیم چه خاکی بر سرمان بریزیم) خلاصه که قدیمیها راست گفتهاند خنده بر هر درد بیدرمان دواست. اگر دوا نبود که ما الان در دارالمجانین به دنبال موجودات فضایی مگسکش به دست از آن دیوار به آن دیوار ریسه میشدیم و هیچ عین خیالمان نبود که کافهای هست و نامهای و ایمیلی و... اینا.
خب، وراجی موقوف. برویم سراغ نامهها و ایمیلها:
بدخط 15 ساله و سه ماهه، تو همچنان سه ماهه ماندهای دخترم؟ میبینم که تو هم دل و دماغ نداشتی، خدا بد ندهد. خدا را شکر که مطلب مورد نظرت توی نسل سوم چاپ شد، واقعا خدا را شکر وگرنه معلوم نبود توی نامهات با چه کلمات و جملاتی ما را مینواختی! راستی اسمم هم هیچکدام از آنهایی که گفتی نبود. بلا به دور!!!
مریم خسته از کار و کار و کار، چرا سر من داد میزنی؟ به خدا من بی تقصیرم. این سوالی است که خود این حقیر هم از خیلیها پرسیده و جوابی براش نگرفته، تو اگر جوابی براش داشتی به ما هم بگو. بلکه از این سرگردانی نجات پیدا کنیم.
سارا. م از لطفی که به من داشتی خیلی ممنونم. من هم اساسی دلم به شماها خوش است و میدانم که هر وقت چهار چرخم پنچر شد همیشه کسانی هستند که شاید از راههای خیلی دور برایم انرژی مثبت میفرستند. به خاطر همین اصولا چرخهایم پنچر نمیشود. مگر بعضی مواقع که آن هم طبیعی است دیگر. ناسلامتی ما هم آدمیم و باید بعضی وقتها دلمان بگیرد؛ البته در صحت این موضوع
آدم بودن بنده خیلیها شک دارند. (چیه ؟ میبینم که خوشتان آمده و کر کر دارید میخندید، نه خیر اشتباه نشود منظورمان این است که خیلیها بین آدم یا فرشته بودن ما مرددند! چی شد؟ داشتید میخندیدید که! یاه یاه یاه)
فاطمه از تهران، خاطرهنویسیات ما را به یک فکر بکر رساند. آن هم این که از بر و بچز کافه کاغذی بخواهیم برای ستون خانه دوست (اگر دلشان میخواست) خاطرههای باحال و البته استانداردشان را بفرستند. همین خاطرات مربوط به مدرسه و این جور چیزها دیگه! جای آن یکی خاطرهها صفحه این رفیق ما شترگاو است یک وقت اشتباه نگیرید! به هرحال از لطفی که داشتی ممنونم.
مردونیوس از ساری، من نوکرتم داداش، چرا نارحت میشی؟ به جان خودم من بهت جواب دادم. ولی انصافا متنهای طنزت خیلی بلند بود. این نسل سوم واسه حرفهای خود ما هم خیلی وقتها جا کم میاره. البته با این متن تازهای که فرستاده بودی به شکل اساسی حال کردم ولی جاش توی نسل سوم نبود. اما تو هرچی مینویسی بفرست چون اینجا یک خواننده پر و پا قرص داری. از ما دلخور نباش فرزندم، من تحملش رو نداااااااااااااارم!
زرلو 16 ساله کار صرف کردن فعلهای عربیات به کجا رسید؟ واقعا کار سختی است. ما که همیشه با این درس عربی دست به گریبان بودیم. امیدوارم خدا به شما و باقی دوستان صبر جزیل عطا کند.
قایق شکسته، آرزوی تو هم قبلا توی صفحه دخترانه / پسرانه چاپ شده بود / تقلب نکن دخترم، دیگه دو بار دوبار که نمیشه یک آرزو را چاپ کرد. بله...
باران 16 ساله اشکال نداره که هیچ، خیلی هم خوبه که جنابعالی هر هفته برای ما ایمیل میزنی. خدا را شکر که خواندن کافه باعث میشود اهل خانه فکر کنند شما از مخ تعطیل... ببخشید اشتباه شد، خدا را شکر که خواندن کافه باعث میشود خنده بر روی لبان شما ظاهر شود (به قول این پنگول که توی برنامه رنگین کمانه و ما به واسطه حضور وروجک از دیدنشان تقریبا هر روز فیض میبریم... این قدر بدم میاد از این جملههای تکراری) خلاصه کلی کیف کردم که با کافه کیف میکنی دیگه. مرسی.
نرگس خانوم، ما همچنان و کماکان نمیدانیم تو چرا از دست ما عصبانی هستی. تو هم انگار خیال گفتن نداری پس نتیجه میگیریم که با همین وضعیت ادامه دهیم. یعنی شما همچنان از دست ما عصبانی باش ما هم همچنان با قیافهای شبیه به علامت سوال، ایمیلهای عصبانیتت را میخوانیم. آخه من بدبخت مگه به تو چی کردم که نوشتی: میدانی چیه؟ از این که این هفته، بگویی نگویی دپسرده ( فکر کنم منظورش یک چیزی توی مایههای افسرده و دپرس است) شدی و کلی تریپ ناله آمدی خیلی خوشحال شدم ولی الان نمیدانم چرا نمیتوانم خوشحالیام را ابراز کنم. اولا که بنده کجا تریپ ناله اومدم؟ از مادر زاییده نشده کسی که ناله ما را که کافه کاغذی باشیم شنیده باشد. دوما ما هم خوشحال شدیم که شما نمیتوانی خوشحالیات را ابراز کنی. والاه! در ضمن خیلی خوبه که تصمیم گرفتی بنشینی سر درسهایت و دیگر بیخیال اینترنت شوی ولی خوب کافه کاغذی را از میان لیست سیاهت فاکتور بگیر و گاهی وقتها برایش ایمیل بزن؛ البته با همان عصبانیت همیشگیها! یادت نرود! یاه یاه یاه....
جوجه رنگی (چه اسم باحالی) چرا نباید به تو جواب بدم؟ سر من اگر شلوغه ( که نیست!) به خاطر مشتریهای خوب کافه شلوغه که شما هم جزو اونها هستی. پس دیگه از این حرفها نزن. بازهم منتظر ایمیلهایت هستم.
مجتبی واقعا تنها... چی شده؟ چرا حالت اصلا خوب نیست و همه جوره از زمین و زمان داره برات میباره؟ غصه نخور داداش. بعضی وقتها این جوری میشه و کاریش هم نمیشود کرد. این جور وقتها فقط باید یک چتر بگیری روی سرت و عینک آفتابی هم بزنی به چشمت و هی به خودت بگویی به به، به به، چه هوای خوبیه. اینقده جواب میده! بهرحال کم غصه بخور پسرم. مگه همه اش چند سال جوان هستی که بخواهی این مدت را به غصه خوردن هم بگذرانی. باور کن همه چیز حل میشه. بهت قول میدم. (جان؟ از کجا میدونم؟... ای بابا چرا گیر میدهید؟ یک بار توی عمرمان خواستیم به یک نفر دلداری بدهیمها! اگر گذاشتید.)
ای هوااااار! چقدر فک زدیم. دوستان عزیز پیادهرو را فراموش نکنید. مخصوصا در این فصل پاییز که تریپ تنهایی هم بر میدارند زبان بستهها، الهی کافه کاغذی براشون بمیره! ما رفتیم. تا هفته بعد. عزت همگی زیاد. خداحافظی!
kafekaghazi@gmail.com