سلام شترگاوپلنگهای تنهای دیار من. خوب هستید؟ روزگار بر وفق مرادتان میچرخد یا نه؟ راستش این هفته برایتان میخواهم از یک نامه عجیب بگویم. نامهای از جنوب. از پسری که به قول خودش یک روز عاشق شد و بعد... میگویند یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب / کز هر زبان که میشنوم نا مکرر است.
این حکایت احمد است. احمدی که سالهاست به پای یک عشق صبر کرده و حالا بعد از این همه سال نمیداند این وفاداری و پایداری اصلا کار درستی بوده یا نه. احمد در دوران کودکی عاشق شده است و بعد سفر بین آنها سالهای سال جدایی انداخته است. او حالا سربازیاش را رفته و دانشجو است، کار هم میکند اما خودش میگوید نمیتواند جز به آن دختر به دیگری فکر کند.
از طرف دیگر هیچ خبری هم از او ندارد و بههیچوجه امکان پیدا کردنش هم نیست! او از ما خواسته راهنماییاش کنیم. خب واقعیتاش این است که عاقلانهترین و منطقیترین جواب این است که احمد این عشق را فراموش کند.
عشقی که ظاهرا هیچ راهی برای کامل شدنش وجود ندارد. شاید واقعا بهتر باشد او با واقعیت همان طوری که هست کنار بیاید و سعی کند زندگیاش را بر اساس هستها و نه بایدها بنیان بگذارد اما... من هم مثل شما میدانم که آدم عاشق این چیزها سرش نمیشود.
شاید هم احمد باید واقعا صبر کند. صبر کند تا قلبش از این انتظار خسته شود یا اینکه بالاخره خود زندگی و خدا راهی جلو پایش بگذارد یا آن دختر بالاخره پیدا شود... اما این دیگر خیلی رویایی است و شما هم مثل من میدانید که در این دوره و زمانه نمیتوان با رویاها زیست. کار سختی است زندگی کردن با رویاهایی که هرروز در برابر چشمانت نابود میشوند و تو مجبوری دوباره آنها را زنده کنی. از نو آنها را بسازی و شکل دهی.
به خاطر همین این بار راستش را بگویم نمیدانم چه جوابی باید به احمد بدهم. چه جوابی بدهم که هم او را آرام کند هم متقاعد شود؟! این کار سختی است که من از عهدهاش بر نمیآیم. نه میتوانم او را امیدوار کنم نه ناامید.
بعضی وقتها کلمات، مسوولیتی را به دوش آدم میگذارند که حتی فکرش را هم نمیکند. به خاطر همین دست به دامان شما شدهام که یاریام کنید و هر راهحلی که به فکرتان میرسد با من و احمد در میان بگذارید. شاید اینجوری بتوانیم به راهحل خوبی برسیم. من و احمد منتظر پاسخهای شما هستیم. تا هفته بعد درود و بدرود.