سعی میکردم با جای خالی آدمهای زندگیام که رفتند و مرا تنها گذاشتند کنار بیایم و تنها راهم این بود که توی خودم بریزم و برعکس شما حتی یک قطره اشک هم نمیریختم. رفته رفته از آدمهای اطرافم و کسانی که دوستم داشتند فاصله گرفتم. این فاصله به حدی زیاد بود که وقتی با من صحبت میکردند فقط حرکت لبهایشان را میدیدم ولی متوجه حرفهایشان نمیشدم. صدایشان دور بود، خیلی دور تا جایی که در اطرافم خلا‡ کامل احساس میکردم.
دیگر علاقهای به ارتباط با اطرافم نداشتم. همه چیز سرد و بیاهمیت بود. مثل این حسی که خود تو گفته بودی.
ولی یک روز به خودم آمدم و به این نتیجه رسیدم که این وضعیت باید تمام شود. باید ارتباط برقرار میکردم. حتما پیش خودت میگویی اصلا چه نیازی به ارتباط و حضور در اجتماع. من به این سوال تو پاسخ میدهم: انسانها در ارتباط با هم معنی پیدا میکنند. آنها به دنیا نمیآیند که باشند بلکه به دنیا میآیند که زندگی کنند. اگر قرار بود پیشرفتی در کار نباشد آدمها بزرگ نمیشدند.
شاید آدمهای اطرافت ندانند ولی هر لحظهشان نقشی در تکامل تو دارد. از پیلهای که دور خودت درست کردی بیرون بیا. به جای گریه کردن ببین اصلا حرف حساب مردم چیه. حتی میتوانی همین الان گریبان یک نفر را بچسبی و دعوا راه بیندازی اما فقط ارتباط داشته باش. میتوانم درک کنم چه احساسی داری وقتی بهت میگویند غیرعادی و افسرده یا وقتی بیهوده برایت دل میسوزانند یا وقتی از شاگرد اول تبدیل شاگرد آخر میشوی. یک روز وقتی که احساس کردم از غصه دارم میترکم به خدا گفتم اگر هنوز هم فکر میکند ارزشی پیشش دارم و هنوز بندهاش هستم کمکم کند.
همان طور که هفته پیش گفتیم این آخرین نامههایی است که در جواب نامه ماهان چاپ میکنیم. از طرف او و البته از طرف نسلسوم از همدلی همه شما سپاسگزاریم و امیدواریم این همدلی را همچنان با ما حفظ کنید.
فکر میکنم گاهی باید با یک وسیلهای این فرصت را به وجود بیاوریم که خدا به ما خودش را نشان دهد. شاید یک کتاب، نقاشی، عکاسی یک انسان یا حتی یک مداد و کاغذ این فرصت را به وجود بیاورند. دقیقا نمیتوانم بگویم چگونه ولی خدا به بهترین نحو ممکن و با همین وسایل ساده دلیل وجودم را به من گفت. فهمیدم که هنوز هم اهمیتی برای اطرافیانم دارم. آنقدر زیبایی نشانم داد که دیگر از من تاریک و غمگین، خسته شدم. امروز دیگر وضعیت درسیام خوب شده. دوستان زیادی دارم، وقتی ناراحتم توی خودم نمیریزم. باید به چشمهایت فرصت دهی. خدا همیشه علایمی برای ما گذاشته که از آنها غافل میشویم. فکر میکنم وقتش است که خودت را پیدا کنی. نامهای که نوشته بودی خیلی تاثربرانگیز بود. ولی خوشحال شدم. فهمیدم هنوز علاقهای به رهایی داری. چون در نامهای که نوشته بودی، کمک خواسته بودی. نمیخواهم جملات امیدوارکننده تحویلت بدهم. فقط میخواهم بهت بگویم که زنده هستی و خوشبختانه عضوی از جامعه حساب میشوی. اگر هنوز زندهای بهخاطر این است که به جایی که باید نرسیدی. در واقع حرکت کردن و روان شدن در جریان زندگی، دلبخواه نیست! وظیفه تو است. این فقط تو نیستی که به بقیه نیاز داری. اطرافیانت هم به تو نیاز دارند.اگر این طور نبود اصلا آفریده نمیشدی. هر چند انسانها گاهی نیاز به اثبات وجودشان دارند مثلا میتوانی همین امروز در یک باشگاه یا انجمن عضو شوی. به اطرافت نگاه کن. دنبال زیباییها و نشانهایی باش که تا حالا از درک شان محروم بودی. پیدا کردن خدا، پیداکردن خود ماست. وقتی خودت را بفهمی آن قدر زیبایی برای لذت بردن میبینی که دیگر دلیلی برای گریه کردن نیست. مطمئن باش این مسائل به اندازهای بیاهمیت است که ارزش اشکهای تو را ندارد.
به خدا توکل کن و حرکت کن. شاید سفر یا عوض کردن محیط زندگی برایت جالب باشد. این سال حسابی برای کنکور تلاش کن. درس خواندن در یک محیط دیگر سرگرمت میکند. از نامهات میشود فهمید که آدم بااستعدادی هستی. فقط خودت را گم کردهای. هنرهایت را پیدا و تقویت کن. تا زمانی که خودت نخواهی نه فقط حرفهای من بلکه حرفهای هیچ کس دیگری نمیتواند کمکت کند. سعی کن برای یک روز هم که شده به جای گریه کردن جایگاه خودت را در بین انسانها پیدا کنی. اگر واقعا بخواهی خدا کمکت میکند. امیدوارم یک روز نامه بدهی و از موفقیتهایت برایمان بگویی. من خیلی دوست دارم یک برادر بزرگتر داشته باشم که بتوانم به عنوان الگو روی آن حساب کنم.