از اونجایی که موقرمزی دوست داره از همه چیز سر دربیاره، رفت از انباری جعبه ابزار باباش رو آورد و با آچار و پیچ گوشتی افتاد به جون کنترل ماشین. اینقدر باهاش سر و کله زد تا ماشین که مدتی یه گوشهای خوابیده بود و خاک میخورد یه تکونی به خودش داد و به راه افتاد.
موقرمزی از جا پرید و خوشحال شد و ماشین رو اینقدر دور خودش چرخوند که سرگیجه گرفت. بعد رو پلههای حیاط نشست و ماشین رو دور باغچه چرخ داد که یکهو محکم خورد به دیوار و از حرکت موند. ماشین موقرمزی کلهاش حسابی درد گرفته بود، یه نیگاهی به چرخهاش انداخت و یه عالم مورچه رو دید که تند تند میدون و از ترس دست و پاشون رو گم کردن. دلش به حال مورچهها سوخت، اما طفلی ماشین که گناهی نداشت اون که خودش نمیخواست لونه مورچهها رو خراب کنه. موقرمزی بس که با سرعت این طرف و اون طرفش کرد مثل یه غولی لونه مورچهها رو لگد مالی کرد.
از اون طرف قابلمه سوپ مورچه خانم که برای بچهاش پخته بود تا زودتر سرماخوردگیاش خوب بشه، افتاد کف لونه و پاشید رو دست و پای مورچهها و همه هول شدن و هرکدوم یه طرفی رفتن. بیچاره مورچه خانم که واسه درست کردن سوپ خیلی زحمت کشیده بود و از این طرف و اون طرف خردهریزهای غذا رو جمع کرده بود، دلش خیلی سوخت و بچهاش رو بغل کرد و از زیر چرخهای ماشین تندی خودشو رسوند تو ماشین تا بلکه روی صندلی یه جای نرمی پیدا کنه و بچهاش رو بخوابونه.
موقرمزی که دید ماشین از جاش تکون نمیخوره و گوشه دیوار واستاده دوید و رفت بالا سرش که دید ماشین پر از مورچه شده تازه چند تایی از مورچهها دست و پاشون شکسته و نمیتونند خوب حرکت کنند.
یه تکونی به ماشین داد و چشمش افتاد به لونه مورچهها که ویرون شده خیلی غمگین شد، اما دیگه کاری از دستش برنمیاومد، موقرمزی نصف کیک خودش رو گذاشت توی ماشین، آرام نشست به تماشای مورچهها که چه طوری دستهجمعی به هم کمک میکنن. وقتی همه مورچهها جمع شدن توی ماشین موقرمزی با کنترل ماشین مورچهها رو برد توی انباری که یه وقت بارون نیاد و خیس بشوند. یه پارچهای هم انداخت روی ماشین که مورچهها سردشون نشه. با خودش هم عهد کرد که همیشه مواظب مورچههای زیر پاش باشه، حتی اگه سوار دوچرخه و ماشین است.
نرجس ندیمی دانش