سلسله روایتهای «تبار طبیبان»
صدای سوت دوباره قطار او را به روزی برد که همراه پسرش بود. روزی که دست او در دستش بود. روزی که دستش را کشید سوار شد و رفت. روزی که قطار جاکن شد و او را با خود برد. دنبالش دوید. دست تکان داد. فریاد زد اما نرسید.
حالا هم گردن کشید. مثل همیشههایی که تو ایستگاه میایستاد، میایستاد تا قطار بیاید. شاید پسرش... اما مثل همیشه قطار جا کن شد و او به گردش هم نرسید.
معصومه حسینی
سلسله روایتهای «تبار طبیبان»
بازگشت باشکوه اسطوره طنز