«ولی تو که همیشه برمیگردی اونجا.»
«از روی عادته.»
«دفعه بعد کجا میری؟»
«هنوز تصمیم نگرفتم. ولی بهش فکر میکنم.»
او همیشه به آن فکر میکرد. در آن روزها خلبانان موشک کم بودند و او میتوانست انتخاب کند و هر زمان که دلش میخواهد کار کند. همیشه شب سوم خانه آمدنش میدیدم که توی ایوان خانه از بین ستارگان یکی را انتخاب میکند.
مادر گفت: «یالّا! بیایید برگردیم خونه.»
خیلی زود رسیدیم خانه. از پدر خواستم که یونیفرمش را بپوشد. نمیبایست میخواستم. همیشه مادر را ناراحت میکرد. ولی دست خودم نبود. اصرار کردم چون که او همیشه رد کرده بود. هیچ وقت با آن لباس ندیده بودمش. بالاخره این پا و آن پا کرد و گفت: «باشه.»
توی راهرو منتظرش ماندیم و او هم رفت طبقه بالا. مادر با قیافهای زار و نزار به من نگاه میکرد، انگار باور نمیکرد که پسر خودش این بلا را سر او بیاورد. ولی دست خودم نبود؛ نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم. این قضیه را همیشه از او میخواستم؛ هرچند که هیچ وقت نپذیرفته بود. سرم را برگرداندم و گفتم: «ببخشید!»
«تو هیچ وقت کمکم نمیکنی، هیچ وقت.»
چند دقیقه بعد صدایی از نزدیکی دودکش طبقه بالا آمد.
پدر آرام گفت: «من اینجام!»
ما به او که حالا توی یونیفرمش بود نگاه کردیم.
سیاه و براق بود و دگمههایی نقرهای و طوقههایی نقرهای داشت که وصل میشد به پاشنههای چکمههایی سیاه، و مثل آن بود که کسی بازوها و دستهایش را از سحابی تاریکی با ستارههایی کوچک و کمسو که توی آن است بریده باشد.
به قدر دستکش توی دستهایی لاغر و کشیده به تنش اندازه بود و بوی هوای خنک و فلز و فضا میداد؛ بوی آتش و زمان.
پدر ایستاده بود وسط اتاق و با دستپاچگی لبخند میزد.
مادر گفت: «بچرخ.»
چشمانش در دوردستها سِیر میکرد و به او نیمنگاهی میانداخت.