او به قتل رسیده بود و قاتل کسی جز دوست و همشهریاش نبود. نارفیق، بسیار زیرکانه نقشه قتل را کشیده بود و سقوط دوستش را رقم زده بود و اگر دقت و هوشیاری کارآگاهان نبود هرگز راز این سقوط برملا نمیشد.
آنچه در پی میخوانید برگی از پرونده مرگ مرموز این مرد جوان 18 ساله به نام ولی است.
ساعت 9 صبح آذرماه سال 1370 به یکی از کلانتریهای مناطق شرق تهران اطلاع داده میشود مرد کارگر جوانی در یک ساختمان نیمهکاره بر اثر سقوط دچار حادثه شده است. ماموران کلانتری بلافاصله در محل حاضر و با مرد جوان روبهرو میشوند که نقش زمین شده است. قبل از این که مرد جوان به بیمارستان انتقال یابد جان میسپارد.
شکستن ستون فقرات عامل اصلی مرگ مرد جوان اعلام میشود.
ماموران کلانتری بلافاصله تحقیقات اولیه را آغاز و سپس بازپرس ویژه جنایی را مطلع میکنند. با حضور بازپرس و بررسیهای اولیه و از آنجا که احتمال داده میشود سقوط مرد جوان ممکن است عمدی باشد، پرونده به اداره آگاهی ارجاع و کارآگاهان دایره ویژه قتل، تحقیق و بررسی پیرامون مرگ ناگهانی ولی را آغاز میکنند.
تنها کسی که آن روز در ساختمان در کنار ولی کار میکرده، محمود، دوست و همشهری او بود.
محمود که بسیار وحشت زده و سراسیمه به نظر میرسید در بازجویی به کارآگاهان میگوید:
آن روز در حیاط ساختمان مشغول کار بودم. ولی هم در بالای پشتبام سرگرم بود. حواسم به کار بود که ناگهان صدای وحشتناکی مرا لرزاند. صدا آنقدر عجیب بود که فکر کردم زلزله آمده است. وقتی برگشتم دیدم ولی نقش زمین شده است. او از بالا به پایین سقوط کرده بود. با عجله بالای سرش رفتم، بسختی نفس میکشید.
وحشتزده شده بودم، نمیدانستم چه کار کنم. هر لحظه حال ولی بدتر و بدتر میشد. در همان زمان دو نوجوان که گویا شاهد حادثه بودند وارد ساختمان شدند و به طرف ما آمدند و با عجله پرسیدند چی شده؟ گفتم رفیقم از بالای پشتبام به پایین افتاد. آنها رفتند و همسایهها را خبر کردند و بعد هم که شما را در جریان گذاشتند. محمود در مورد دوستی و رفقاتش با ولی گفت: ما تقریبا از بچگی با هم بزرگ شدیم. ما همشهری هستیم و 4 ماه پیش به تهران آمدیم و چند روزی است که در این ساختمان کار میکنیم.
کارآگاهان پس از بازجویی از محمود سراغ دو نوجوان که شاهد سقوط ولی بودند، میروند.
این دو نوجوان به نامهای مجید و رضا به کارآگاهان میگویند: آن روز صبح ما داشتیم به خانه یکی از دوستانمان میرفتیم که در بین راه ناگهان دیدیم یک نفر در میان زمین و آسمان در حال سقوط به پایین است. آنها میگویند چون از ساختمان فاصله داشتیم، قادر بودیم که روی پشتبام را هم ببینیم، کس دیگری روی پشتبام نبود و فقط یک نفر در حیاط ساختمان بود که شلنگ در دستش بود و تا آن کارگر به زمین سقوط کرد، دیدیم که آن مرد هم دوید طرف او و رفت بالای سرش که کمک کند. بعد ما هم خودمان را به آنها رساندیم و لحظاتی بعد هم همسایه را خبر کردیم.
همه چیز حکایت از یک تصادف و حادثه سقوط داشت. اما خانواده ولی عقیده دیگری داشتند. آنها با مراجعه به کارآگاهان اظهار داشتند که پسرشان به قتل رسیده و از دست محمود شکایت دارند.
پدر ولی به کارآگاهان گفت: محمود با پسرم اختلاف داشت به خصوص این اواخر چند بار با هم درگیر شده بودند و محمود پسرم را تهدید به مرگ کرده بود. من از دست او شکایت دارم و فکر میکنم محمود به عمد باعث سقوط پسرم شده است.
این در حالی بود که برای کارآگاهان هنوز علت اصلی سقوط مشخص نشده بود و این موضوع برای آنها هم سوال برانگیز بود لذا شکایت پدر ولی و اظهارات او در مورد اختلاف محمود و ولی باعث شد که موضوع دقیقتر مورد بررسی قرار گیرد.
کارآگاهان چندینبار صحنه حادثه را به دقت وارسی کردند. جایی که ولی کار می کرد تا لبه پشت بام فاصله زیادی داشت و لذا این سوال که چطور ولی خود را به لبه پشت بام رسانده و به طور ناگهانی سقوط کرده است، جای بررسی داشت.
در این میان مورد دیگر که ظن کارآگاهان را برانگیخت وجود شلنگ در دست محمود بوده است. دو دانشآموز شاهد حادثه تاکید داشتند که در موقع سقوط ولی در دست همکار او یک شلنگ نسبتا ضخیم بوده است. آیا ارتباطی بین شلنگ و سقوط ناگهانی ولی وجود دارد.
کارآگاهان برای پاسخ به این سوال بار دیگر محمود را دستگیر و به اداره آگاهی انتقال میدهند. در آگاهی به او تفهیم میشود که وی مورد ظن قرار گرفته است. اما محمود هرگونه دخالتش را در مرگ ولی منکر میشود و به کارآگاهان خاطر نشان میسازد که لحظه سقوط ولی در پایین ساختمان بوده و احتمال دخالتش درمرگ او اصلا امکان ندارد.
افسر پرونده بار دیگر و این بار با انتقال محمود به ساختمان نیمهکاره رفته و این بار بررسیهای دقیقتری انجام میدهد.
او از محمود میخواهد چگونگی حادثه را دقیقا تشریح کند. محمود نیز به دقت به بازسازی حادثه، نحوه قرار گرفتن خودش را شرح میدهد. اما هیچ اشارهای به وجود شلنگ در دستش نمیکند و وقتی افسر پرونده هم از او در این مورد سوال میکند اظهار میدارد در آن هر لحظه اصلا شلنگ در دستش نبوده است.
محمود یادآور میشود که وی در پایین ساختمان کار میکرده و ولی در پشت بام ملاط درست میکرده و بعد هم ملاط را به طبقه سوم برای دیوارچینی میبرده است.
با این اظهارات، افسر پرونده متوجه میشودکه قطعا ولی برای درست کردن ملاط نیاز به آب داشته است و احتمال این که شلنگ از پایین به بالا انتقال داده شده بود، وجود دارد.
افسر پرونده در این خصوص بررسی دقیقی انجام میدهد و متوجه میشود منبع اصلیآب شیری بوده که در پایین ساختمان است و به وسیله شلنگ آب به پشت بام انتقال یافته است.
در همان لحظه این جرقه در ذهن افسر پرونده زده میشود که احتمال کشیده شدن شلنگ به وسیله محمود به طور ناگهانی و شدید از پایین و به دنبال آن سقوط ولی وجود دارد.
اما محمود منکر در دست داشتن شلنگ میشود و این در حالی است که دو پسر نوجوان تاکید میکنند که در هنگام حادثه شلنگ را در دست محمود دیدهاند.
افسر پرونده با این فرضیه که محمود عامل سقوط رفیقش بوده است، به طور نامحسوس شروع به تحقیق پیرامون محمود میکند و متوجه میشود بعد از مرگ ولی او دچار افسردگی و گوشهگیری شده است و در درد دل با دوستانش چندین بار ابراز کرده که مرتکب گناه بزرگی شده است و فکر نمیکند خداوند از گناه او بگذرد.
افسر پرونده با به دست آوردن این مدارک بار دیگر محمود را تحت بازجویی قرار میدهد. محمود این بار به تناقضگویی میافتد. همین موضوع شک بیشتر افسر پرونده را برمیانگیزد. بازجوییها از محمود شدیدتر میشود اینبار محمود مدعی میشود در لحظه حادثه که در پایین ساختمان مشغول کار بوده شلنگ از شیر آب جدا میشود و او که میخواهد شلنگ را به شیر آب وصل کند آن را میکشد و وقتی تصور میکند که شلنگ در پشتبام به جایی وصل است محکمتر میکشد که ناگهان میبیند ولی در حال سقوط به زمین است.
اما اظهارات محمود با واقعیتهای موجود مطابقات نمیکند. فاصله محلی که وی در حال کار بوده با لبه پشتبام زیاد بود و بعید به نظر میرسید که گیر کردن شلنگ به پای وی باعث سقوط او از پشتبام به پایین شده باشد.
محمود که درمییابد ادعاهای واهی او به سهولت مورد پذیرش کارآگاهان قرار نمیگیرد، بالاخره لب به اعتراف گشوده و میگوید: آن هنگام که ولی درست در لبه بام ایستاده بود و شلنگ را در دستش گرفته بود، من شلنگ را محکم کشیدم. ولی برای یک لحظه فکر کرد که شلنگ دارد از دستش به پایین میافتد. آن را محکم گرفت و این درست همزمان با لحظهای بود که من شلنگ را محکمتر از قبل از پایین کشیدم. همین امر باعث تکانی بر پیکر او شد و از لبه بام به پایین پرتاب شد و جان سپرد.
محمود که در آن لحظه اشک میریخت، افزود: یک لحظه افکار شیطانی در ذهنم خطور کرد. من تصور نمیکردم سقوط او باعث مرگش شود. میخواستم فقط از او زهرچشم بگیرم. فقط همین.
محمود انگیزه خود را از این اقدام ناجوانمردانه کینه و دلخوری از ولی عنوان کرد و افزود: ولی جلوی همه رفقا مرا دست میانداخت. او همیشه مرا تحقیر میکرد و من به دنبال فرصتی بودم تا از او انتقام بگیرم و آنروز این فرصت به دست آمد، اما نمیخواستم به او آسیبی برسانم و قصدم این بود که فقط او را بترسانم.
با اعترافات محمود، پرونده سقوط مشکوک ولی بسته شد و قاتل نیز راهی زندان شد.