نقدی بر اشعار احمدرضا احمدی‌

ساده و پیچیده مثل خود زندگی‌

احمدرضا احمدی، شاعری است که به گواهی آثارش بیش از4 دهه در شعر معاصر حضور دارد و حاصل این حضور، سرایش آثار متعدد و دست یافتن به زبانی است ساده که گاهی سادگی بیش از اندازه‌اش، تعبیرهای غیرواقعی را سبب می‌شود. آنچه در پی می‌آید، یادداشت ضیاءالدین ترابی است بر زبان و اشعار احمدرضا احمدی. البته بهانه ضیاء الدین ترابی، کتاب «چای در غروب جمعه روز میز سرد می‌شود» است که ضمنا به نقد این کتاب می‌پردازد. جدا از آن که این کتاب حاوی چه پیام‌های زبانی است، نقد ضیاءالدین ترابی بر سروده‌های احمدی در کتاب چای در غروب... مخاطب را به سمتی می‌برد که از منظری دیگر به اشعار احمدی نگاه کند.
کد خبر: ۱۹۶۴۲۵

برخی شعرها تعریف شعر را زیر سوال می‌برد، مثل شعرهای احمدرضا احمدی: شعرهایی که نه توجهی به فرم و ساختار دارد و نه توجهی به لایه‌های درونی و بیرونی زبان. به همین سبب هم بافتار کلام و ترکیب واژگان احمدی نه به خاطر ضرورت و رعایت فرم و ساخت یا بازی‌های زبانی صورت می‌گیرد و نه به خاطر ابلاغ پیام؛ چرا که شعرهای احمدرضا احمدی به دنبال ابلاغ پیامی نیست و بنابراین فاقد هر گونه نقش رسانه‌ای است. پس کلمات را نه به خاطر ابلاغ پیام پشت سر هم می‌چیند تا ترکیبی ساخته باشد منثور و نه به خاطر رعایت فرم و ساختار و بازی‌های زبانی، تا ترکیبی بسازد شاعرانه و درخور زبان شعر. آنچه در شعر احمدرضا احمدی اهمیت دارد، کلیت فضای شعر است؛ فضایی که بدون نیاز به موارد فوق تنها با در کنار هم نشستن طبیعی واژگان پدید می‌آید و ضرورتی اگر هست، همین ضرورت طبیعی بودن زبان است: آنقدر طبیعی که انگار کسی فقط حرف می‌زند: حرف‌هایی ساده و خودمانی. گرچه نوع چینش کلمات در شعر احمدرضا احمدی به گونه‌ای است که در نهایت از کلام طبیعی فاصله می‌گیرد و بافتار کلامی خاصی پدید می‌آورد که مهم‌ترین ویژگی شعرهای احمدی را تشکیل می‌دهد و شعرهایش را از شعر بقیه شاعران متمایز می‌سازد؛ چه وقتی که تازه به سرودن شعر می‌پردازد و چه حالا با بیش از 40 سال تجربه شاعری؛ پس راحت و روان می‌سراید و می‌گوید:

«سایه پرندگان پس از سرفه‌های پیری شبانه ما
از دیوار می‌گریزند
آسمان بر تیره‌بختی ما سایه گسترده است‌
پرندگان از خانه ما ناشتا رفتند
چه شوقی داشتیم که پرندگان را بیرون از
قفس آب و دانه دهیم.»

«چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» ص 71

و این «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» البته خلاصه اسم آخرین مجموعه شعر احمدرضا احمدی است که به ناچار در اینجا و در بقیه این مطلب به جای اسم کامل کتاب می‌آوریم. اسم کامل کتاب «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» است و دربرگیرنده 97 شعر که در 2 دفتر به نام‌های «آبی آسمان» و «آبی دریایی» در 230 صفحه چاپ و منتشر شده است.

همین دو عبارت «آبی آسمان» و «آبی دریایی» کافی است که نوع نگاه احمدی را به زبان نشان بدهد، بی‌هیچ توجهی به قرینه‌سازی یا هماهنگی و یقین دارم هر کس غیر از احمدرضا احمدی بود، به جای این دو عبارت می‌نوشت: آبی آسمانی و آبی دریایی یا می‌نوشت آبی آسمان و آبی دریا، چرا که احمدرضا احمدی با همان مقدمه کوتاه کتابش که نقل قولی است از پل الور، به مخاطب می‌گوید در این شعرها به دنبال زیبایی‌های زبانی نباشند، پس راحت و روان می‌نویسد:

«عطری که از زلف بر کف خیابان می‌ریزد
بی‌گمان امیدواری است‌
اما
عمر این امیدواری با عمر عطر پیوند دارد
اکنون عطر گم است‌
زلف نایاب‌
و آهن‌ها در تابستان گرماآفرین»

همان: در تابستان: ص 128

که در خوانش ما چنین معنی می‌دهد:

«عطری که از زلفی بر کف خیابان می‌ریزد، بی‌گمان مایه امیدواری است، اما امیدواری‌ای که دوامش به عمر عطر پیوسته است، عطری که اکنون گم شده است و زلف هم نایاب شده است و آهن‌ها! در تابستان گرماآفرین شده‌اند.»

(امیدوارم که درست خوانده باشم)‌ اما راستی کلمه آهن یا آهن‌ها در این بند از شعر به جای چه کلمه‌ای نشسته و استعاره از چیست. برای رسیدن به این هدف و درک این که منظور شاعر از به کار بردن آهن‌ها چیست بقیه شعر را می‌خوانیم، ولی با کمال تعجب در بقیه شعر اشاره‌ای به این آهن‌ها نمی‌شود. انگار شاعر فراموش کرده است که آهن‌ها در تابستان گرماآفرین بوده‌اند. پس شاعر، آهن و آهن‌ها را به حال خود رها می‌کند.

و به سراغ گیلاس می‌رود و می‌نویسد:

«پس در این تابستان طویل به چه کسی باید
پناه برد
چه کسی حامی این گیلاس‌های بخت برگشته‌
و زخمی در این تابستان است.»

همان: ص 129

و چند سطر بعد باز از تابستان می‌گوید، البته تابستانی که اول گرماآفرین بود و بعد طویل شد و بعد سنگین و بخیل و بی‌حرکت می‌شود و شاعر با توجه به چنین فضای تابستانی است که شعرش را چنین به پایان می‌برد:

«چه تابستان سنگین و بخیل و بی‌حرکتی است‌
حتی‌
نمی‌توان شرح این تابستان را برای‌
کسی در نامه نوشت‌
نامه را در تابستان با کاغذ سفید
پست می‌کنم‌
برای چه کسی‌
نمی‌دانم»

همان: 129

راستی این تابستان که یادآور تاب‌ستان نیز هست، اشاره به چه تابستانی است؛ به همین تابستانی که هر سال یک بار تکرار می‌شود، یا تابستانی تمثیلی و یا استعاری.

مثل زمستان مهدی اخوان ثالث.

به خاطر همین هم، گرچه همه نوشته‌‌اند که در شعر احمدرضا احمدی استعاره‌ای وجود ندارد، من معتقدم شعرهای احمدرضا احمدی شدیدا استعاری است، و پس پشت این واژگان ساده، جهانی از استعاره نهفته است. استعاره و استعاره‌هایی که به شعرهای احمدرضا احمدی فضایی استعاری می‌بخشند: فضایی استعاری و شاعرانه.

چنین است که شاعر می‌گوید:

«بیا
بیا در محض بودن این آینه و این برف‌
شک کنیم‌
پناهمان را از خانه به کوچه ببریم‌
ظهر تابستان را اداهم دهیم، کش دهیم‌
که این غوره بر تاک انگور شود»

همان: شک کنیم: ص 115

یا:
«میوه‌‌هایی غرق در بیهودگی پاییز
که از زنگار تابستان گریخته بودند
سهم ما بود
ما ابتدا آنها را نگاه کردیم‌
سپس آنها را شمردیم‌
گاهی که از فکر تابستان و پاییز رها شدیم
به اتاق آمدیم
میوه‌ها در فاصله حیاط خانه تا اتاق
پژمرده و منهدم شدند»

همان: میوه‌های غرق: ص100

به طوری که ملاحظه می‌شود، پس پشت این مفاهیم ساده و گزارش‌های عادی و معمولی روزمره، فضا و مفهوم دیگری نهفته است که به کلیت شعر مفهومی استعاری می‌بخشد و شاعر با استفاده از همین مفاهیم ساده و روزمره و با جزئی‌نگری خاص و گزارشی از زندگی روزمره و خاطرات خود است که فضای غنی و قابل تامل و تفکر می‌سازد؛ فضایی که مخاطب را به اندیشه وامی‌دارد و نیز اجازه می‌دهد که هر کسی با دید و برداشت خاص خود با این شعرها ارتباط برقرار کند:

«چرا باید این مدادها را هر روز تراشید که نو شود
تا خاطرات کهنه را با آنان نوشت
چرا باید این در خانه را باز کرد که نان آورده‌اند
چرا باید این چراغ‌ها را روشن نهاد و خاموش کرد که روز و شب دیگری است.»

همان: روز و شب دیگری است: ص 98

به خاطر همین هم شاید احمدرضا احمدی به واژگان اندکی نیاز دارد و نیز به فضایی اندک و خلاصه‌ای از جهان، آن هم به اندازه یک خانه و آدم‌هایی بسیار اندک، به اندازه افراد خانواده خود، تا همه حرف‌هایش را بزند و با همین واژگان تکراری مثل چتر، باران، لیوان، آفتاب، برف، چای، خانه و خیابان فضایی بسازد شاعرانه. البته با این تفاوت که در شعرهای اولیه توجه احمدرضا احمدی بیشتر معطوف تصویر است و بیان تصویری، ولی در کارهای اخیرش بویژه از کتاب نثرهای یومیه روایت جای تصویر را می‌گیرد؛ روایتی که گاه به خاطره‌نگاری می‌انجامد، آن هم در فضایی تکراری مثل روز جمعه:

«ناگهان در پشت پنجره‌ام
درختان عریان شدند
یک غروب جمعه بود
من و همسرم و دخترم
از کسالت غروب جمعه
پنجره را نگاه کرده بودیم
قصه دیگری در کار نبود
برگ‌های شب گذشته خرامان با باد رفته بودند»

همان: ناگهان: ص32

یا
«نور از پنجره بر ما تابید
ما را دوباره آفرید
در این آفرینش مجدد
نه نام داشتیم نه حرفه داشتیم‌
فقط می‌دانستیم امروز جمعه است و
همه در خواب هستند»

همان: بر من ابر می‌شود: ص 63

و یا:
«کسی باور نمی‌کند لبخندش می‌توانست‌
پلی باشد که جمعه را به همه روزهای‌
هفته پیوند بزند
از این جمعه به آن شنبه‌
همه هفته از شنبه تا جمعه‌
از بوته اطلسی‌
از چشمان تو
لبریز می‌شوم‌
زمین جمعه چون همیشه نمناک و تابناک است‌
در زمین جمعه دو سه بوته اطلسی‌
که از مادرم به یادگار مانده است می‌کارم‌
بوته‌ها تا غروب جمعه باید گل دهند»

همان: تو در باد آشفته: ص 88

و سرانجام باز همین جمعه تکراری، آن هم از شعری که نام کتاب تقریبا سطری از آن است:

«روزهای جمعه ابر داشتیم‌
اما نمی‌توانستیم‌
بیداری و خواب و ابر جمعه را
زندگی نام بگذاریم‌
پس خواب را انکار کردیم‌
پس بیداری را انکار کردیم‌
روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم‌
که ابر را نبینیم‌
چه حاصل‌
که عمر به پایان بود
و چای در غروب جمعه‌
روی میز سرد می‌شد»

همان: چای در غروب جمعه: ص 201

ضیاءالدین ترابی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها