گفتگوی توهمی با رودکی، پدر شعر فارسی‌

بوی دود مینی بوس آید همی...

یادتون هست ایادی با سعدی مصاحبه کرد؟ آن هم توی هواپیمایی که به سمت کیش می‌رفت؟ بعد از اون مصاحبه، این ایادی مشت بر دهان خورده هر روز می‌آمد و می‌گفت: وای عجب اشتباهی کردم. حالا خاقانی از دستم ناراحت شده، می‌گه چرا فقط با سعدی مصاحبه کردی. خلاصه این جمله هر روز مثل پتک توی سر ما کوبیده می‌شد، با این تفاوت که هر بار اسم شاعرش عوض می‌شد.
کد خبر: ۱۹۶۳۱۰

 تا این که با خبر شدیم امسال قرار است سال رودکی نامیده شود یا چیزی در همین مایه‌ها. به همین خاطر و برای این که از شنیدن این جمله تکراری خلاص شویم به ایادی گفتیم برود با رودکی مصاحبه کند. او هم این کار را کرد. دست‌پخت این هفته‌اش را نوش جان کنید:

ایادی: استاد مواظب باش از روی جوی رد می‌شوی نیفتی، زخم و زیلی می‌شوی‌ها!

رودکی: کدام جوی؟

ایادی: همین جوی کنار خیابون دیگه.

رودکی: اوهو! جوان! این جوی‌ها که برای من جوی نیستند. من یک روز با کلام دلنشینم امیر را از جوی مولیان رد کرده‌ام.

ایادی: خب حالا مواظب باش... آخ، نگفتم، دیدی افتادی... دستت رو بده به من بیا بالا... .

رودکی: این چه وضعی است؟ این چه شهری است؟ این چه جویی است؟ اینجا کجاست ما را آورده‌ای؟

ایادی: آخه تقصیر من چیه؟ من دارم بهت می‌گم مواظب باش تو بدتر لج می‌کنی، حالا بیا بالا دیگه!

رودکی: هرگز! بالا نمی‌آیم مگر این که در رثای ما شعری بخوانی. شعری که ما را چنان به‌وجد بیاورد که از روی این خیابان و آن پل هوایی به ناگهان بپریم.

ایادی: ای هوااااار......... بابا بی‌خیال، جون رودکی من فقط دو تا شعر بلدم. یکی «من یار مهربانم» یکی هم «خوشا به حالت ای روستایی...»... ها... «صد دانه یاقوت دسته به دسته» را هم بلدم.

رودکی: ما این حرف‌ها حالی‌مان نمی‌شود.

ایادی: اصلا می‌گم بیا یه کاری بکنیم. تو بشین وسط همین جوی کنار خیابان، منم می‌نشینم بغل دستت و همین جا مصاحبه رو استاد می‌کنیم. خوبه؟

رودکی: بسیار خوب.

ایادی: استاد رودکی، بهترین شعری که گفتی چه شعری بود؟

رودکی: پسر جان این که پرسیدن ندارد. همان شعر بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی... .

ایادی: انصافا این شعر رو که گفتی امیر بلند شد همه رو پیچوند؟

رودکی: به خاطر ندارم امیر تا به حال دستور پیچانده شدن کسی را داده باشد. این در فهرست شکنجه‌های امیر نبود... .

ایادی: نه منظورم اینه که بلند شد رفت بخارا؟

رودکی: آه... آری، آری، چه روزی بود. روزی بسیار خوش و فرخنده. سپاهیان همه از دوری یار و دیار دلتنگ شده بودند، اما امیر دل از سفر بر نمی‌کند. تنها کلمات من بود که به داد سپاهیان رسید و امیر را دوباره راهی بخارا کرد. ای بخارا شاد باش و دیر زی/ میر زی تو شادمان آید همی.

ایادی: عجب... عجب... باز هم بلدی از این شعرها بگی؟

رودکی: پسر جان. چشمه خلاقیت من هیچ گاه خشک نخواهد شد. این را بدان.

ایادی: جان خودم منم عینهو خودتم. این چشمه خلاقیته هست، صبح تا شب همین جور قل قل می‌کنه. اصلا نمی‌دونم چیکارش کنم... .

رودکی: با این حال فرزند، عمرا به گرد پای من برسی. من پدر شعر فارسی هستم، تو چی؟

ایادی: اینو، خب منم پدر خالی بندی در نسل سوم هستم، فکر کردی کم چیزیه؟

رودکی: این که می‌گویی کار سختی است؟

ایادی: آره بابا، شعر گفتن کار هر کسی نیست، واسه همین بابا شدن توی شعر خیلی سخت نیست، ولی خالی‌بندی کاریه که همه نسل‌سومی‌ها آخرش‌اند. به خاطر همین اول شدن توی اون خیییییییییلی کار داره. حالا پاشو استاد بریم.

رودکی: من از اینجا برنمی‌خیزم مگر این که تو با شعری مرا به حرکت وابداری.

ایادی: بابا من که گفتم وضعیت شعر و شاعری‌ام چه جوریه. چرا گیر می‌دی؟

رودکی: همین که گفتیم.

ایادی: خب... آخه چی بگم؟ آهان... بوی جوی مولیان آید همی... .

رودکی (در حالی که عصبانی بود با عصایش به سر ایادی کوفت): پسر... تو داری شعر مرا به خودم تحویل می‌دهی؟

ایادی: خب چی بگم؟ بابا اون جوی مولیان بود، کلی صفا داشت. گل و بلبل و یار مهربان و از این جور چیزها
داشت، اینجا چی داره، بوی دود مینی‌بوس آید همی... یاد اکسیژن گران آید همی...‌‌.

رودکی: خیر... هنوز راضی به حرکت نشده‌ایم.

ایادی: الو... 118؟ داداش شماره این اداره مبارزه با سد معبر چیه؟

رودکی: این که اصلا قافیه نداشت جوان... .

ایادی: ای هوااااااااااار... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها