نامه سعید. ح از چابکسر نامهای است که شاید زبان حال خیلی از شماها باشد. به خاطر همین هم تصمیم گرفتیم چاپش کنیم تا همگی بتوانیم در این مورد فکری کنیم:
سلام! من کنکور قبول نشدم. لابد میگویید خب که چی؟ خیلیها قبول نشدند، ولی من مثل خیلیها نیستم.
کد خبر: ۱۹۶۳۰۲
همه چیز من بستگی به همین کنکور لعنتی داشت. تمام آینده و برنامهریزیهایی که کرده بودم. لابد میگویید خب درس نخوانده بودی! ولی این طور نیست. 6 ماه تمام شب و روزم توی اتاقم خلاصه شد. لابهلای تستها و کتابهای درسی.
البته هیچ وقت پول کلاس کنکور را نداشتم و فکر کنم همین هم بیچارهام کرد.
به این ترتیب من نهتنها آیندهام را از دست دادهام، بلکه دختری را هم که دوست میداشتم، از دست دادم. چون پدرش شرط کرده بود، برای ازدواج با او حتما باید مدرک دانشگاهی داشته باشم. اگر هم از خودتان میپرسید چرا دانشگاه آزاد شرکت نمیکنی؟ باید بگویم این امکان برای من وجود ندارد.
پدر من یک کشاورز ساده است که خرج زن و بچهاش را هم به زور میدهد. حالا چطور میتواند از پس خرج تحصیلات من بربیاید؟
در شرایطی که او دارد، تازه من باید کمک خرجش هم باشم.
همه امیدم کنکور سراسری بود ولی نشد. رتبهام به درد هیچ رشتهای نمیخورد و من نمیدانم چه کار باید بکنم.
حتی نمیدانم چطوری جواب تلفنهای آن دختر و پدرش را بدهم. چه بگویم؟ بگویم خواستم ولی نشد؟ چه کسی باور میکند؟ آنقدر مستاصل شدهام که حتی نمیدانم چه کار باید بکنم؟ یک سال دیگر بخوانم یا بالاخره بیخیال درس و دانشگاه شوم و بروم سربازی. اگر بروم سربازی آن دختر را برای همیشه از دست دادهام. اگر هم بخواهم یک سال دیگر وقت بگذارم که... نمیشود. از ریسکاش میترسم. میترسم دوباره قبول نشوم و همه چیز به هم بریزد. آن وقت دیگر نمیتوانم توی جمع خانواده و فامیل سرم را بلند کنم. همین حالا هم خجالت میکشم توی چشمهای پدرم نگاه کنم. چون 6 ماه از سال را به جای کمک خرج او بودن، صرف کاری عبث کردم.
خلاصه آنقدر دیوار دور و برم مثل قارچ سبز شده که دیگر نمیدانم چه کار باید کرد؟ امیدوارم کمکم کنید. امیدوارم لااقل شما به من بگویید چه تصمیمی بگیرم؟ شاید این جوری توانستم بالاخره راهی پیدا کنم.