داستانک

بخشش‌

کد خبر: ۱۹۶۰۸۷

پیرزن با چادر گلداری که پیچیده دور کمرش، پا می‌کشد توی نانوایی. صدای شاطر بلند می‌شود:

 اگه پول داری وایسا، پول نداری برو...

 پول ندارم. یک دونه نون به من بده، خدا خیرت بده.

 خیر نخوایم، کیو ببینیم.

 ...

 هر روز می‌آی، یک دونه نون مجانی می‌گیری، می‌ری. امروز دیگه خبری نیس.

پیرزن زل می‌زند تو چشم شاطر و خودش را می‌سراند کنج دیوار.

 چند تا؛

 چار تا.

مشتری دو اسکناس صد تومانی و یک اسکناس پنجاه تومانی می‌گذارد روی میز.

 نفر بعد ... چند تا؛

ناهید هاشمی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها