قسمت چهارم / نوشته: ری برادبری-ترجمه: حسین شهرابی
موشکران
اما امشب، شب اول بود، یعنی شب خوب و پدر هم اصلا کاری به کار ستارهها نداشت.
گفتم: «بیایید بریم یکی از این جشنهای تلویزیونی.»
پدر گفت: «خیلی خوبه.»
مادر لبش به خنده وا شد.
کد خبر: ۱۹۵۳۰۹
و ما با هلیکوپتر رفتیم شهر و پدر را به هر چقدر نمایشگاه که از دستمان برمیآمد بردیم تا صورت و سرش را با ما پایین نگه دارد و به هیچ جای دیگری نگاه نکند. به چیزهای بامزه خندیدیم و به چیزهای جدی، جدی نگاه کردیم، اما فکر و ذکر من این بود که پدر من به زحل و نپتون و پلوتو میرود، ولی هیچ وقت برایم هیچ سوغاتی نمیآورد. پسرهای دیگر که پدرانشان میروند فضا، با خودشان تکههای سنگ معدنی از کالیستو و خردههای شهابسنگهای سیاه یا شنهای آبی میآورند. ولی من باید خودم ترتیب مجموعهام را بدهم، یا با پسرهای دیگر رد و بدل کنم و اتاقم را با سنگهای مریخی و ریگهای سیاره تیر پر کنم؛ با چیزهایی که پدر لام تا کام دربارهشان حرف نمیزند.
یک بار چیزی برای مادرم آورد؛ کمی آفتابگردان مریخی که توی حیاطمان کاشت، ولی پس از این که یک ماه از رفتنش گذشت و آفتابگردانها بزرگتر شدند، مادر رفت بیرون و همهشان را برید.
توی نمایشگاه تصاویر سهبعدی که بودیم، بدون این که توی فکرم حلاجی کنم سوالی را پرسیدم که همیشه میپرسیدم.
«اون بالا، فضا، چطوره؟»
مادر نگاه اخمآلودی به من انداخت، اما دیگر کار از کار گذشته بود.