حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شما باشید چه عکسالعملی نشان میدهید؟ لابد میروید جلو و چند و چون ماجرا را پرس و جو میکنید؟ اما ما سرمان را انداختیم پایین و بیسروصدا رد شدیم. جوری که به هیچ وجه به چشم این 2 نفر نیاییم. چون میدانستیم چند روز دیگر مصاحبه ایادی را با این دو نفر میخوانیم و جواب همه سوالهایمان را میگیریم. از طرف دیگر دیوانه که نیستیم. جلو رفتن و سلام و علیک کردن همان و همراه این جماعت، انگشت نمای خلق شدن هم همان. آخر خودتان قضاوت کنید، وسط خیابان میرداماد اگر کسی با یک خر راه بیفتد و از این طرف به آن طرف شلنگ تخته بیندازد، تابلو نمیشود؟
چیزی که میخوانید مصاحبه ایادی با آن 2 نفر است. 2 نفری که لابد خودتان هم حدس زدهاید، چه کسانی هستند: دن کیشوت و سانچوپانزا.
دنکیشوت: سانچو... این جانوران عجیب فلزی، دشمنان جدید ما هستند که به جنگ ما آمدهاند، شمشیر مرا از نیام بیرون بیاور.
سانچو: ارباب... بیخیال... اینجا هم میخوای دعوا راه بندازی؟ بابا این جا بالا شهره، کوه و کمر دهات مون که نیست.
دنکیشوت: سانچو.. باز روی حرف ما حرف آوردی. آنچه را که میگوییم انجام بده.
سانچو: بابا ایادی تو یه چیزی بگو.
ایادی: ببین عزیز دلم، این جانوران عجیب بیزبون ماشین هستند. سر هیچ دشمنی هم با تو ندارند. آدما سوارشون میشن و این ور و آن ور میروند.
دنکیشوت: یعنی میخواهی بگویی اینها خر و استر و اسباند؟
ایادی: آره از نوع مدرنش.
دنکیشوت: سانچو، اراده کردهایم وسط همین گذرگاه بنشینیم و مصاحبه کنیم.
سانچو: هر چی شما بگین قربان.
ایادی: بابا بلند بشین. الان از طرف شهرداری میان جلب مون میکنند، میگن سد معبر کردین.
دن کیشوت: سانچو، شمشیر من کجاست؟
سانچو: واسه چی قربان؟
دن کیشوت: میخواهم به جنگ این قبیلهای بروم که ایادی نامشان را بر زبان آورد. آه چه بختبرگشتههایی هستند که با دن کیشوت سرستیز دارند.
ایادی: کی هارو میگه؟
سانچو: همین سد معبریها دیگه.
ایادی: ای هواااااااار، آقا جون اصلا بیخیال بشین، همین جا 2 تا سوال ازت بپرسیم، بریم دنبال کارمون.
دن کیشوت: تو، فقط میخواهی از ما 2 سوال بپرسی. فقط 2 سوال؟ اصلا تو میدانی ما چه شخصیتی هستیم؟ شرمت باد ای ملعون، شرمت باد.
ایادی: چنین باد، چنین باد... حالا از این حرفها گذشته، چند ساله که با آسیابهای بادی میجنگی؟
دن کیشوت: سانچو، من با این پسرک هیچ حرفی ندارم. قرنهاست مرا به خاطر جنگ با آن دیوهای سیاه سرزنش میکنند و به سخرهام میگیرند، حالا تو هم... سانچو دستمال... .
سانچو: ارباب گریه نکن.
ایادی: ای بابا، ببخشید. تو که آخرین پهلوان از نسل پهلوانان بزرگ هستی، نباید اینقدر دل نازک باشی. حالا ولش کن این حرفها رو، فکر میکنی مردم چرا اینقدر دوستت دارند؟
دن کیشوت: مگر مردم ما را دوست میدارند؟
ایادی: اوهو، آقا را باش، عاشقتند!
دن کیشوت: سانچو... برخیز... .
ایادی: دوباره چی شد؟
دن کیشوت: برخیز سانچو... باید همین حالا به ملاقات مردمی برویم که عاشق ما هستند، آه ای رهگذران، کمی درنگ کنید، من دن کیشوت هستم، همان کسی که شما عاشقش هستید، اجازه میدهیم به یمن این اتفاق خوش یعنی مصاحبه ایادی با ما چند کلمهای با من و سانچو همسخن شوید. آه ای رهگذران... .
ایادی: بشین آقا جان، بشین، الان میان مارو میگیرن میبرن تیمارستان... بابا سانچو تو یه کاری بکن.
سانچو: شرمنده اخلاق ورزشکاریات، دسته گلیه که خودت به آب دادی، حالا میخوای من درستش کنم؟ اصلا حالا که این طور شد: آی مردم منم سانچو هستم، اینم خر منه، مخلص شما هستیم، کی میخواد این افتخار رو نصیب خودش کنه و ما رو ببره رستوران؟
دن کیشوت: آه ای رهگذران... .
ایادی: ببخشید... ببخشید آقا اجازه بدین رد بشم، جان؟ تلفن 110 ؟ واسه چی؟ اون سه تا دیوونه؟ نیگا کن عزیزم، اونا 2 تا هستند نه 3 تا... آره فکر کنم یکی شون در رفت، حالا اجازه بدین من رد بشم... ای هوااااااااااااار... منو چرا میگیرید؟ من که... .
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....