شاید آنجا از زور همین گرما تلف شویم و خیالمان راحت شود. در ضمن به این نتیجه رسیدیم که این جناب شتر را اگر ببریم و درسته توی دهانه آتشفشان وزوو هم بیندازیم تا جزغاله شود، هیچ نتیجهای ندارد و ایشان همین جور فک میزنند. در واقع مشکل اصلی ما همین بخش آخری است که خواندید. چون خیلی به گرما امید بسته بودیم که تاثیری روی فک شتر بگذارد که نگذاشت. به خاطر همین به این نتیجه رسیدهایم که اصولا ما خیلی آدم بدبختی هستیم.
وقتی میگوییم فک زدن، یک چیزی میگوییم و شما یک چیزی میشنوید، صبح اول صبح که از خواب بیدار میشود، هنوز دست و رو نشسته زنگ میزند به ما. بله؟ چی شده؟ استاد اعظم شترگاو خان پلنگالدوله دیشب در عالم خواب، به تماشای چند کابوس نشستهاند. البته خودش اسمش را میگذارد کابوسها، واسه این که ژست روشنفکری بگیرد وگرنه همان کابوسها را اگر وروجک ما ببیند تا خود صبح کلی غش و ریسه میرود و خوشش میآید. انگار که رفته باشد پارک! بعدش هم که از خانه میزند بیرون تا بیاید و برسد به روزنامه چند باری به ما زنگ میزند تا درخصوص مشاهدات اجتماعیاش با ما صحبت کند و نتیجهگیری و بعضا تاسف خود را از وقوع صحنههای مختلفی که در اطراف ایشان رخ میدهد، به گوش ما برساند.
حالا چی؟ فکر کردهاید خدای نکرده دور و بر ایشان قتلی، سرقتی، چیزی رخ داده؟ نخییییییییر، مثلا توی تاکسی که جلوس کردهاند، بغل دستی کیفش را تا جایی که میتواند به زانوی مبارک جناب شتر فشار میداده و هیچ ملاحظه نمیکرده که چه شخص شخیصی در کنارش نشسته است. ما هم هر چقدر میگوییم که بابا جان مردم که علم غیب ندارند، از کجا بفهمند شما شتری؟ به خرجش نمیرود که نمیرود.
حدیث روزنامه هم که خودش مثنوی 70 من نسل سوم است و بهتر است سخن کوتاه کنیم که یکی داستانیست پر آب چشم. شبها هم که باید بنشینیم و از پشت تلفن به کلمات صد من یه غاز ایشان، که از قلم خلاق و منحصر به فردشان بیرون ریخته گوش کنیم و هی به به و چه چه نماییم. حالا شما که نسل سومی باشید، خودتان با زبان خوش یک بیابان تروتمیزولوکس و اکازیون به ما معرفی کنید که ما در اسرع وقت سر به آنجا بگذاریم و بلکه راحت شویم.
خب، بگذریم. اگر تمام صفحات روزنامه را هم نق بزنیم باز دردمان دوا نمیشود. بهتر است بیحرف اضافه برویم سراغ نامههای شما که... نمیدانم که چی... .
شیما خانم که خواهرات هر کدام رفتهاند، یک دانشگاهی و تو تنها ماندهای، جنابعالی نباید یک اپسیلون احتمال بدهی که نامهات، به هر دلیلی به دست ما نرسیده باشد؟ اگر این احتمال را میدادی، دیگر لازم نبود بنشینی و گوله گوله اشک بریزی. بعد هم نامه دادن تو برای صفحه دانش چه دخلی به ما دارد؟ یعنی واقعا فکر کردهای ما از انتقاد ناراحت میشویم؟ جسارتا ککمان هم نمیگزد. مگر کافه کاغذی نمیخوانی؟ لااقل هر دو هفته یک بار، یک نفر پیدا میشود که مثل مرد ما را میشورد و روی بند رخت پهن میکند. آن وقت میگویی ما از انتقاد ناراحت میشویم؟ نه دخترم. بیخیال این گلهگذاریها بشو و هی برایمان نامه بنویس. ما هم هی جوابت را میدهیم. کور شویم اگر دروغ بگوییم.
خانم مریم حسن خلج، هنرنمایی شما روی دستمال کاغذی بسی به مذاق ما خوش آمد. خودمان هم بچه که بودیم از این هنرنماییها میکردیم، اما یک جور دیگرش را، بعد هم به شما بگویم نسل سوم، تنها نشریه جوانانهای است که این حقیر در آن قلمفرسایی میکند. آفرین که در کنار کتابهای درسی کتابهای دیگری هم میخوانی. اصولا در این کافه حق با مشتریهای کتابخوان است. حالا هر چه میخواهید، بگویید. ما در برابر آدمهای کتابخوان آن هم از نوع حرفهایاش تا کمر خم میشویم.
خب، زینب خانم محمدزاده از مشهد یک نامه برای ما فرستادهاند و به خیال خودشان خیال کردهاند که ما سر کار میرویم. ما خودمان ختم این کارها بودهایم، دخترم. این نامههای به ظاهر تلخی که بعد اگر یک خط در میان بخوانی میبینی کلی طرف تحویلت گرفته مربوط به دورههای اول و دوم زمینشناسی است. یعنی زمانی که دایناسورها روی زمین راه میرفتند و ما دبیرستانی بودیم. با این نامهها تا دلمان خواست، جز جیگر زدیم و جز مردم را هم درآوردیم. البته در این راستا بنده یک خلاقیت به خرج داده بودم و آن این که این نامهها را به صورت برعکس استفاده میکردم. یعنی در ظاهر یک نامه فدایت شوم بود، ولی وای به روزی که میخواستی آنها را یک خط در میان بخوانی. خدا بکشدمان، ولی خب دست خودمان که نبود. به هر حال واسه این که زیاد توی ذوقت نخورد، باید بگویم با خواندن نامهات کلی یاد ایام قدیم افتادیم و اینا... راستی نگفته بودی کتاب تازه چی خواندی؟
آقای تیمور زمانیان، نامه شما هم رسید. الساعه آن را با سردبیر مطرح کردیم. ایشان هم سر تکان دادند و گفتند لحاظ میکنیم. از این بیشتر دیگر کاری از دست ما برنمیآمد.
آهان راستی ماجده خانوم، یعنی چی که ایمیل زدی میگی هوای شمال گرم شده؟ ما را سرکار گذاشتی؟ یک روز میگویی، هوا خنک شده، یک روز میگویی گرم شده که البته شانس نداریم، یک وقت دیدید رفتیم لب دریا و دیدیم خدای نکرده خدای نکرده زبانمان لال دریا هم خشک شده، والاه... .
خانم ندا بالا، شاید اشتباه از ما بوده، زیاد ناراحت نباشید! بعد هم به جان خودم، اگر نامه بعدیات را فینگلیش بزنی، ما خودمان را از همین طبقه سوم جامجم پرت میکنیم، پایین. چشمهایمان درمیآید، وقتی میخواهیم نامههای این جوری شما را بخوانیم. پس عین دخترهای خوب فارسی برایمان بنویس که تایپ فارسیات هم خوب شود. برای خودت میگویم، به جان خودم، باور کن!
نرگس خانوم، میبینم که شما هم راجع به هوای شمال قلمفرسایی کردی و... نه خیر، فیالواقع اگر از آسمان شمال آتش هم ببارد ما بالاخره امسال باید برویم شمال. نرگس خانوم نوشته: «خیلییییی سخته. هوای اینجا علاوه بر این که داغه، شرجیام هست و این از همه چی بدتره. شما میتونی با چشم غیرمسلح H2O رو تو هوا ببینی H2O اینجا H2O اونجا H2O همه جا.> ولی همان طور که گفتیم، ما بیخیال نمیشویم. بعد هم دست شما درد نکند که بالاخره نتیجه کنکورت را به ما گفتی. غصه نخور، به قول خودت یک سال وقت کمی نیست برای رسیدن به هدف و از این جور حرفها. بعد هم چرا دخترم تیریپ برمیداری. خب آن خوانندهای را که تو گفته بودی ما دوست نداریم. یعنی قبلترها گوش میدادیم، ولی حالا بزرگ شدهایم و دیگر با او ارتباط برقرار نمیکنیم. در نتیجه از راهنماییات، اصلا استفاده نکردیم. ولی اگر ناراحت شدی ما را ببخش. دستت هم درد نکند.
اوه اوه چقدر حرف زدیم. خداحافظی!