سنگ و دل و شیشه‌

کد خبر: ۱۹۴۶۷۸

نیما به سمتش برگشت و نیشخند زد. توی دلش گفت: عجب رویی داره! کی جرات داشت بلایی رو که من سر بهرامی آوردم سر کسی بیاره؟ هفته پیش که بهرامی از کلاس رفت بیرون مثل فنر از جایش پرید، شیشه جوهر را که برای همین کار خریده بود برداشت و توی جیب کتش خالی کرد. بعد شیشه را انداخت توی سطل، مثل قرقی پرید و جای خودش نشست. بچه‌ها مثل موش نشسته بودند و به در کلاس خیره شده بودند. بهرامی برگشت و باز رفت سر تخته. بچه‌ها حواسشان به کت بود. وقتی روی جیب آبی شد و چکه‌های آن روی زمین زیر کت ریخت، به هم نگاه کردند و کرکر خندیدند.

درس که تمام شد بهرامی رفت سراغ کتش تا مثل همیشه از توی جیبش دستمال بردارد و دست گچیش را پاک کند. دستش توی جیب که رفت، یک‌دفعه خشکش زد و رنگش پرید. آرام دستش را بیرون آورد و نگاه کرد. بچه‌‌ها زدند زیر خنده. بهرامی سرخ و سفید شد و بعد هم هر چه از دهانش درآمد نثارشان کرد و برافروخته از کلاس بیرون رفت. صدای فریادش از دفتر می‌آمد.

همه‌شان مجبور شدند والدینشان را بیاورند مدرسه و تعهد بدهند که دیگر این عمل تکرار نشود اما به نظر خودشان به دیدن قیافه خنده‌‌دار بهرامی و هیجانش می‌ارزید. توی حیاط وقتی بچه‌ها نیما را دوره کردند و تحسینش کردند، شانه بالا انداخت و گفت: «کار مهمی نبود. خواستم تلافی حرفایی که بهم زد، دربیاورم. به من می‌گه این نمره‌ها واسه کسی که باباش مهندسه خجالت‌‌آوره. کاری کردم که دیگه مسخره کردن یادش بره. این همه پول می‌دیم باید حرف مفت هم بشنویم.»

زنگ خورد بابک جلوی در منتظر نیما بود. نیما می‌دانست بابک دل خوشی از او ندارد و می‌خواهد او را به دردسر بیندازد. چون صبح نگذاشته بود یکی از کلاس اولی‌ها را اذیت کند. از ضعیف‌کشی بیزار بود. حالا چاره‌ای نداشت باید همراه بابک می‌رفت وگرنه برایش دست می‌گرفت و از فردا صبح برای بچه‌ها تعریف می‌کرد و توی مدرسه آبرویش را می‌برد.

نیما سوار سرویس نشد و گفت که خودش به خانه برمی‌گردد. قبلا هم این کار را کرده بود. با بابک بیرون مدرسه آن‌قدر کشیک کشیدند تا بهرامی از مدرسه بیرون آمد.

تعقیبش کردند. طوری که دیده نشوند. سوار همان اتوبوسی شدند که او شد. کم مانده بود لای دست و پای مردم له شوند. فکر نمی‌کردند مسیر آن‌قدر طولانی باشد. بالاخره بعد از یک ساعت بهرامی پیاده شد و بقیه راه را پیاده رفت. دنبالش رفتند. خیابان‌ها و مردمش برای آن دو غریبه بودند. کفش‌هایشان خاکی شده بود و پایشان درد می‌کرد. به کوچه باریکی رسیدند. بچه‌ها با زیرپیراهنی‌های چرکمرده سر کوچه فوتبال بازی می‌کردند.

پسر کوچکی قایق کاغذی‌اش را توی جوی کثیف آب انداخته بود و پابرهنه دنبالش می‌دوید.
بهرامی توی بقالی  رفت. بچه‌ها پشت جعبه‌های خالی نوشابه قایم شدند. بهرامی یک کاسه ماست و کمی چای خواست و گفت:

بذار به حساب مشدی.

پیرمرد فروشنده اخم کرد و گفت:

حسابت داره میره بالا آقا معلم! زنت که راه و بیراه میاد نسیه می‌بره. خودت هم که دست کمی از او نداری.
اما از یخچال یک ظرف ماست درآورد و داد دست بهرامی.

بار آخره که نسیه می‌دم‌ها! این که نمی‌شه ما هم باید نون بخوریم.

بهرامی حرفی نزد. از مغازه بیرون آمد. سرش پایین بود و می‌شد قطره‌های عرق را روی کله طاسش دید.

حواسش به اطراف نبود. ته کوچه توی یکی از خانه‌ها رفت. خانه‌ای بود با دیوار آجری و بدون نما و دری که رنگ نخورده بود. توی کوچه هیچ کس نبود. بابک قلاب گرفت و نیما رفت بالا. حیاط کوچکی دید و زنی که چادری دور کمرش بسته بود و روی طناب لباس پهن می‌کرد. پیرمردی‌ با موهای درهم و برهم گوشه‌ای سر پا نشسته بود و سیگار می‌کشید. دو تا بچه چهار پنج ساله دویدند طرف بهرامی و سر و صدا کنان جلویش بالا و پایین پریدند. هر دو کاسه را می‌خواستند. دختر بالاتر پرید و کاسه را قاپید. اما نتوانست نگهش دارد. کاسه افتاد و ماست روی زمین پخش شد. بهرامی داد کشید. به دختر سیلی زد و فحش داد. از همان فحش‌هایی که سر کلاس به بچه‌ها می‌گفت. دختر گریه کرد. زن فریادزنان رفت تو و بهرامی به دنبالش. پسر کاسه را برداشت. نگاهش کرد دورش انگشت کشید و به دهانش گذاشت. دختر
آب دماغش را با آستین پاک کرد. جلو آمد. کاسه را قاپید و دوید توی خانه. صدای بهرامی آمد و صدای زن. هر دو فریاد می‌کشیدند:

نسیه... آخر برج... آبرو...

چیزی شکست ... زن جیغ کشید.

بهرامی آمد توی حیاط روی پله نشست و سرش را بین دو دستش گرفت.

نیما از دیوار پایین پرید و عرق صورتش را با آستین پاک کرد. دیگر دلش نمی‌خواست نگاه کند. چشمش به بابک افتاد. چشم‌های او برق می‌زد. سنگ را به طرفش دراز کرد.

خوب، ما منتظریم پهلوون نیما!

نیما نگاهی به سنگ کرد و نگاهی به بابک. آهسته عقب‌عقب رفت. آنقدر که شیشه پاگرد بالای در پیدا شد. نیما دستش را عقب برد و با همه قدرت جلو آورد.

صحنه‌ها درهم و برهم جلوی چشمش می‌آمدند و می‌رفتند: بچه‌ها... عرق روی کله طاس بهرامی... پیرمرد ژولیده... کاسه خالی ماست...

نگاهی به صورت خندان بابک کرد. لرزه‌ای روی تنش نشست. لب‌هایش را روی هم فشار داد و دستش را به همان شدت پایین آورد. لحظه‌ای چشم توی چشم بابک انداخت. بعد سنگ را میان کوچه پرت کرد، پشت به او کرد و بی‌آن که به متلک‌های مسلسل‌وارش جوابی بدهد راه رفته را برگشت.

نیلوفر مالک‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها