تارانتینو و همنسلانش در آمریکا و اروپا درست در مقطعی ظهور کردند که فیلمهای اکشن بیمایه و ورزشیهای سادهانگارانه سینما را به بحرانیترین زمان حیات خود رسانده بودند. وجود فیلمسازان برجستهای مثل مارتین اسکورسیزی، وودی آلن و رابرت آلتمن در اوج دوران استیلای سینمای عامهپسند، مقدمهای برای شکلگیری این نسل معترض بودند. به اعتقاد بسیاری از صاحبنظران سینما، هنر هفتم در سالهای دهه هشتاد تحتتاثیر شبکههای تلویزیونی و فقدان آثار برجسته و هنری بحرانیترین زمان خود را پشتسر گذاشت. در این سالها فیلمهایی نظیر ایندیانا جونزها و راکیها و رمبوها پیشتاز عرصه اقتصادی سینما بودند و ستارههای سینما بازیگرانی بودند که پیشتر در عرصه ورزشهای رزمی و پرورشاندام به شهرت رسیده بودند تارانتینو در این زمان به گفته خودش در یک مغازه فروش فیلمهای ویدئویی کار میکرد.
عشق و علاقه` او به سینما با تماشای جدی آثار گوناگون، بهترین دوره آموزش تجربی را در زندگی این کارگردان سالهای بعد شکل داد. «سگهای انباری» حاصل نگرش تارانتینو به شرایط نامتعادلی که در آن میزیست و واکنش اوست به سینمای غالب آن دوران. این فیلم اگر چه در زمان خود بسیار مورد توجه قرار گرفت و با فیلمنامهای که تارانتینو برای الیور استون نوشته بود، او را در هیات یک استعداد ناب معرفی کرد اما این «پالپ فیکشن» بود که در سال 1994 پس از نمایش در جشنواره کن و دریافت جایزه اصلی این جشنواره، کوئنتین تارانتینو را در جهان پرآوازه ساخت. یکی از دلایل اصلی گرایش تارانتینو به فیلمسازی، شیوه پرداخت الیور استون روی فیلمنامه او بود. تارانتینو در اعتراض به لحن و فضاسازی استون در فیلم «قاتلین بالفطره» اعلام کرد که فیلمنامهاش در اجرا خراب شده و نسخه نهایی فیلم، آن چیزی نیست که مورد نظرش بوده. «سگهای انباری» علاوه بر اینکه استعدادی تازه در عرصه کارگردانی را نوید داد، نمایشگر سبک تازهای در سینمای امریکا بود که با وجود اهمیت قائل شدن برای تماشاگر عام، زاویه دید تازهای را عرضه میکرد.
اوج نبوغ و هنر تارانتینو زمانی به اثبات رسید که «پالپ فیکشن» را در سال 1994 ساخت. در این سال سه فیلم مهم در دنیا ساخته شدند که با شکستن زمان و بر هم زدن عادت تماشاگر در پیگیری ماجراها به شکل خطی، تعریف تازهای از سینما ارائه کردند و از این حیث ظرفیتهای تازهای را در هنر هفتم در معرض دید تماشاگران قرار دادند. این سه فیلم عبارت بودند از پالپ فیکشن، پیش از باران (میلکو مانچفسکی) و قرمز (کریستف کیشلوفسکی). کیشلوفسکی کارگردان بزرگ سینمای هنری اروپا در دهههای هشتاد و نود، با ساخت سهگانهاش، تاثیر عظیمی بر فیلمسازان نهاد. فیلم «آبی» او برنده جایزه اصلی جشنواره ونیز شد و فیلم «سفید» در برلین موفقیت کسب کرد. سال بعد کیشلوفسکی «قرمز» را که آخرین بخش از تریلوژی ستایششدهاش بود، به جشنواره کن سپرد تا با جایزه احتمالیاش نخستین فیلمسازی باشد که در سه دوره` معتبرترین جشنوارههای هنری دنیا، بتواند جوایز اصلی آنها را کسب کند. «قرمز» در زمانی در کن شرکت کرد که رئیس هیات داوران کلینت ایستوود آمریکایی بود و او در مراسم اختتامیه، نام «پالپ فیکشن» و تارانتینو را به عنوان برنده نخل طلا اعلام کرد.
تارانتینو پس از دریافت این جایزه معتبر به شوخی اعلام کرد که جایزه کیشلوفسکی را به خانه میبرد. سومین فیلم نیز که «پیش از باران» نام دارد توانست جایزه شیر طلایی جشنواره ونیز را در سال 94 دریافت کند.
جالب است که «پیش از باران» نخستین اثر سینمایی محصول کشور مقدونیه پس از استقلال این کشور است. در میان این سه اثر برجسته تاریخ سینما، پالپ فیکشن اهمیت ویژهای دارد چون بر خلاف بسیاری از فیلمهایی که روایتهای غیرخطی دارند، در این یکی مفهوم زمان و واقعیت ثانویه فیلم برجسته شد و پیرامون آن مباحث فلسفی بسیاری شکل گرفت. تفاوت این رویکرد در «پالپ فیکشن» با فیلمهای پیش و پس از خود، در این بود که در اغلب این گونه فیلمها، روایت به نحوی است که یک ماجرای خطی مثل یک قصه دارای مقدمه، اوج و نتیجه، در اجرا و بهخصوص در مرحله تدوین، صحنههایش جابهجا میشوند. یعنی یک نفر میتواند با عقب و جلو کردن این صحنهها به همان روایت خطی دست یابد. نمونه اعلای این فیلمها سهگانه مشهور الخاندرو گونزالز ایناریتو (عشق سگی، 21 گرم، بابل) و فیلم اسکار گرفته «تصادف» (پل هیگس) است. اما کار تارانتینو در «پالپ فیکشن» در به چالش کشیدن مفهوم زمان سینمایی و واقعی و زمان درونی و بیرونی عمیقتر و پیچیدهتر است از آن چه در فیلمهای یاد شده دیدهایم. نکته جالب توجه این است که صحنههای اکشن و کمدی همین فیلم با حضور بازیگران شناختهشده، دقایق مساعدی را برای تماشاگر عام رقم میزند و همانقدر که سوژه مباحث فلسفی است، فیلمی سرگرمکننده است برای هر تماشاگری.
تارانتینو برای ساختن «پالپ فیکشن» به سراغ چهره نوظهور سینمای آمریکا اوما تورمن رفت و در کنار او از دو بازیگر نامآشنای سالهای قبل سینما استفاده کرد؛ جان تراولتا و ساموئل ال.جکسن. تراولتا پیش از این فیلم آنقدر فراموششده بود که کل فعالیتش محدود بود به بازی در فیلمهای حاشیهای و البته سریالهای تلویزیونی، اما تاثیر «پالپ فیکشن» به حدی بود که هنوز او به خاطر شهرت آن جزو ستارههای بازیافته سینمای جهان به حساب میآید. نحوه بازی گرفتن تارانتینو از چهرههای سینمایی منحصر به فرد است. مثلا در فیلم بعدیاش «جکی براون» از رابرت دنیرو در یکی از نامتعارفترین نقشهای سینماییاش استفاده کرد. صحنه خروج دنیرو از فیلم که توسط ساموئل ال.جکسن با لگد از اتومبیل بیرون انداخته میشود، یکی از جالبترین صحنههای کل کارنامه بازیگری دنیرو است. به اینها باید شیوه نقشآفرینی اوما تورمن، مایکل مدسن، لوسی لیو و دیوید کاراداین در «بیل را بکش» را اضافه کرد. در زمان مقرری که قرار بود «بیل را بکش» ساخته شود، اوما تورمن به دلیل بارداری از گروه عذر خواست، اما تارانتینو که به کار او اعتقاد داشت، پروژه را به خاطر بازیگرش به تاخیر انداخت و سرانجام پس از تحسینهایی که نثار او، فیلمش و بازی تورمن شد، تارانتینو اعلام کرد که رابطه من با تورمن مثل رابطه اشتریندبرگ و مارلنه دیتریش است؛ کارگردان و بازیگری که در دهههای اولیه قرن بیستم طی همکاری با یکدیگر یکی از عالیترین زوجهای سینمایی را تشکیل دادند. بازیگر بعدی این فیلم دیوید کاراداین بود که به نقش بیل ظاهر شد. او که در سابقه حرفهایاش حضور در تعدادی از فیلمهای اینگمار برگمان را هم دارد، در این فیلم در نقشی متفاوت از آن چه تصور میشد ظاهر شد.
«بیل را بکش» که در قالب دو قسمت یا دو جلد ارائه شد، سوای فروش فراوانی که کرد، بحثهای بسیاری را به دنبال داشت که همه آنها هم تحسینآمیز نبود. مثلا تارانتینو که با درهمآمیزی سبکها و ژانرهای گوناگون، درصدد ادای دین به سینمای رزمی آسیا و بهویژه فیلمهای بروس لی بود، از سوی فیلمسازانی نظیر اسپایک لی متهم به ترویج خشونت شد. تارانتینو البته تحتتاثیر این انتقادها قرار نگرفت و مسیر فیلمسازی خود را ادامه داد و پس از «بیل را بکش» یک بار هم بهعنوان رئیس هیات داوران جشنواره کن آثار برتر سینمای جهان را ارزیابی کرد که در آن سال جایزه اصلی به فیلم ضد جنگ و البته ضدبوش(!) مایکل مور رسید. با همه این حرفها آخرین فیلم تارانتینو «ضد مرگ» انتظار هواداران جدی سینما را برآورده که نکرد هیچ، حتی باعث ناامیدی خیل فراوانی از هواداران او شد. این فیلم که در پروژهای مشترک با حضور تارانتینو و رابرت رودریگز (که فیلم دیگری را کارگردانی کرد) همکاری دوباره این دو کارگردان پس از «شهر گناه» بود.
در این فیلم که بر اساس کمیک استریپ به کارگردانی رودریگز ساخته شد، تارانتینو کارگردان فصلی از فیلم با شرکت کلایو اوون بود. تازه به اینها باید به این نکته جالب اشاره کرد که کوئنتین تارانتینو در تعدادی از فیلمهای دوستانش به عنوان بازیگر هم جلوی دوربین رفته است... پس از فیلم ضعیف و آشفته «ضد مرگ» حالا همه در انتظار اثر بعدی این کارگردان بزرگ دهه نود سینمای جهان هستند تا ببینند که اوج دیگری را در کارنامه او شاهد خواهند بود یا خیر.
امان جلیلیان