نقش‌های ماندگار

شخصیت‌های فیلم‌های خوب، همچون انسان‌های واقعی زنده‌اند و اگر در فیلمنامه به اقتضای داستان، زندگی‌شان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، نامیرا و ابدی‌اند. نقش‌های ماندگاری که به «تاریخ» می‌پیوندند؛ تاریخ حیات بشر.
کد خبر: ۱۹۴۱۱۲

ناخدا خورشید

 خیلی مرد است. به گفته ننه خدابیامرز همسرش، خاتون: «مرد وقتی خیلی مرد باشه بچه‌هاش همه دختر می‌شن». این مرد اما دلش پسر می‌خواهد، نه به خاطر باورهای قومی و پسردوستی غیرمنطقی بلکه به این دلیل موجهی که برای خاتون می‌آورد: «وقتی می‌گم پسر دلگیر نشو سی یه همچی روزی می‌خواستم که پشت و پناه شماها باشه». روزی که قرار است ناخدا سفر آخرش را به دریا برود. سفری برای عدالتخواهی که البته به گمان خودش بی بازگشت است. ناخدا می‌رود چون عقیده دارد: «تا وقتی زن و بچه ماجد تو این ولایت نون می‌خورن زن و بچه مو هم باید بخورن». ناخدا اگر اول بار پیشنهاد مستر فرهان را رد می‌کند به دلیل همین خانواده‌دوستی‌اش است: «من و زنم و سه تا دختر با همین یک دست نون می‌خوریم اگه این دفعه گیر چنگ شورطی‌ها بیفتم لابد نوبت این یکی دستمه». اما با این حال خورشید با همان یک دست از پس یک دسته آدمکش و تبعیدی بی‌مروت برمی‌آید: «نگاه به این دستم نکن چشمت به این یکی باشه.»

 ناخدا اهل حلال و حرام است: «مو جنس حروم بار نمی‌زنم». «دنیا عین خرگوشه نصفش حلاله و نصف دیگه‌اش حروم». (خطاب به ملول دائم الخمر): «امروز صبح چاشت خوردی یا نجسی؟». اما با این همه حرمت توسری خوردن برایش بیشتر از کاری مثل رد کردن یک عده آدم بی گذرنامه از مرز است. (خطاب به سنگسر): «چرا می‌ذاری تو سرت بزنن؟»

 اگر بارزترین خصلت خواجه ماجد، طماعی و پول‌پرستی است بارزترین خصلت ناخدا خورشید عدالتخواهی است: «طمع پول زیاد ندارم. همون خسارتی که خواجه ماجد بهم زده پس بگیرم بسمه». و در این راه رحم ندارد اما مروت چرا. دار و دسته سرهنگ را حاضر است یک تنه قتل عام کند چون زندگی خودش به این جنگ نابرابر بسته است و ضمناً معتقد است: «تو این زندگی کی به مو رحم کرده که مو حالا به او رحم کنم؟ مردم اون ور خلیج این دستمو با تیر زدن وقتی که حاجت به تیر انداختن نبود. مردم این طرف هم آتیش تو زندگیم زدن». در عین حال ناخدا حاضر نیست جان رفیق 20 ساله بی دست و پایش، ملول را به خطر بیندازد و علی‌رغم میل باطنی، او را حتی کتک هم می‌زند تا مانع حضورش در سفری بشود که تضمینی به زنده ماندن در آن نیست. این در حالی است که سرهنگ هم که چیزی از لنج و دریا نمی‌داند اینقدر می‌فهمد که: «یه همچین لنجی دو سه تا جاشو می‌خواد» ولی ناخدا می‌خواهد این سفر را تنها برود نه چون به گفته خودش خطاب به مستر فرهان: «تنهایی نونش بیشتره» و نه چون به گفته اوستای عبدو: «بسکه مغروره» بلکه چون نمی‌خواهد با زندگی کسی جز خودش بازی کند. از این گذشته ناخدا نیازی به کمک ندارد. او ثابت می‌کند که شاید یک دست صدا نداشته باشد، اما دست ناخدا خورشید یک استثناست.

 ناخدا سفر آخرش را رفت؛ اگرچه گمان می‌کرد این سفر بی‌‌بازگشت است، اما حقیقت همان بود که برای دلخوشی دختر خردسالش در نیمه‌های شب وقتی آب دستش داد به او گفت: «این سفر آخریه که می‌رم، اما زود بر می‌گردم». ناخدا می‌رود، کشته می‌شود اما صبح زود خورشید بر فراز لنج ساکت و آرام او در کنار ساحل بالا می‌آید. او بازگشته چون خورشید عدالت دیر یا زود می‌بایست بر فراز آسمان دیاری که همسر و فرزندان او در آن زندگی می‌کنند طلوع کند. ناخدا خورشید مردنی نیست چون عدالت نامیراست و ابدی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها