از پلهها که پایین آمدم، پدر را دیدم که نشسته بود پشت میز صبحانه و نان تست میبرید. گفت: «راحت خوابیدی، داگ؟» طوری گفت که انگاری همیشه اینجا بوده و انگار نه انگار که 3 ماه است رفته و دور بوده از اینجا.
گفتم: «بدک نبود.»
«نان تست میخوای؟»
دگمهای را فشار داد و میز غذا 4 تا نان طلایی رنگ برایم درست کرد.
کد خبر: ۱۹۳۶۷۵
یاد آن عصر افتادم که پدرم باغ را مثل کسی که پی چیزی بگردد میکند و میکند و با بازوهای کشیده و آفتابسوختهاش که تندتند تکانشان میداد میکاشت، میفشرد، مرتب میکرد، میبرید، هرس میکرد و روی خاک باغچه نشسته بود و صورت تیرهاش را از خاک سمت دیگری نمیگرفت. چشمهایش هم همیشه پایین رو به کاری بود که انجام میداد و هیچ وقت رو به آسمان نمیشد؛ هیچ وقت به من یا حتی مادر نگاه نمیکرد، مگر آن که ما زانو میزدیم کنارش تا خاک را از میان شلوارهایمان لمس کنیم؛ مگر آن که زانو میزدیم کنارش تا دستانمان را بگذاریم روی خاک زمین و به آسمان پر از نور دیوانهکننده نگاه نکنیم. بعد او به هر دو طرفش، به من یا مادر، نگاه میکرد و چشمک تندی میزد و کارش را ادامه میداد. خم شده بود روی زمین و آسمان پشت سرش میدرخشید.
آن شب روی ایوان ننویی نشستیم که آهسته تابمان میداد و بادی آرام را به سمتمان میوزاند و آواز میخواند. تابستان بود و مهتاب بالای سر ما؛ و ما شربت آبلیمو میخوردیم و لیوانهای یخ را گرفته بودیم توی دستمان و پدر روزنامه صوتی را با کلاه مخصوصش میخواند. این کلاه را که سرتان میگذاشتید باید 3 بار پشت سر هم چشمک میزدید تا صفحهای میکروسکوپی را جلوی عدسی بزرگنما بیاورد. پدر سیگار میکشید و برایم از سال 1997 که آن موقع پسربچه بود حرف میزد. بعد از چند دقیقه همان جور که همیشه گفته بود گفت: «چرا تو بیرون بازی نمیکنی، داگ؟»
چیزی نگفتم. مادر گفت: «شبهایی که اینجا نیستی بازی میکنه.»
پدر نگاهی به من انداخت و بعد برای اولین بار توی آن روز چشمانش را به آسمان چرخاند. پدر که به ستارهها خیره میشد، مادرم او را نگاه میکرد. شب و روز اول که به خانه میآمد، آنقدرها به آسمان نگاه نمیانداخت. سخت در باغچه کار میکرد و کار میکرد و صورتش را بیشتر به زمین میدوخت. ولی شب دوم کمی بیشتر به ستارهها نگاه میکرد.