پیاده رو... پَر

بابا یکی بیاید با این تابستان وارد مذاکره شود. باجی، پولی، چیزی... آخر این که نشد. هلاک شدیم. همین جور مثل بستنی وارفته‌ایم و نمی‌توانیم هیچ خاکی بر سرمان بریزیم. می‌خواهیم برویم بیرون، نمی‌شود، می‌خواهیم از بیرون بیاییم خانه، نمی‌شود، می‌خواهیم برویم مسافرت، نمی‌شود، می‌خواهیم نرویم مسافرت... این متاسفانه می‌شود!
کد خبر: ۱۹۳۱۵۹

 خلاصه که اوضاع و روزگار بدی است. این تابستان صبح به صبح از خواب بلند می‌شود و چنان اسکیتی روی اعصاب ما می‌کند که نگو و نپرس. آقا چه کنیم با این گرما؟ ما که خودمان شخصا دیگر کارمان دارد به خودزنی می‌کشد...
والاه... این که نشد هوا، این که نشد تابستان... آدم نمی‌تواند تکان بخورد. همین خود ما که کافه کاغذی باشیم از فرط عرق چسبیده‌ایم به این جناب شتر و کنده نمی‌شویم. عرضم به حضورتان که این تابستان فقط و فقط یک خوبی دارد. آن هم این که همین استاد اعظم، نویسنده بزرگ، شترجون، را چنان بی‌حال می‌کند که دیگر نای حرف زدن برایش نمی‌ماند. اینش انصافا خیلی خوب است. به خاطر همین ما برای اطمینان خاطر و تمدد اعصاب روزی یک ساعت می‌بریم شتر را می‌گذاریم زیر تیغ آفتاب که خیالمان راحت شود تا آخر شب حال حرف زدن ندارد. اینقده خوبه!!!

خب، چه خبر؟ چیه؟ چرا این جوری نگاه می‌کنید؟ لابد نشسته‌اید که بگوییم این هفته هم تعداد ایمیل‌ها زیاد است و ما زیاد حرف نمی‌زنیم، اوهوک! خیال کرده‌اید. ترکیدیم بس که حرف نزدیم. خب فداکاری هم حدی دارد. خیر سرمان این همه حرص خوردیم آن ستون کافه کاغذی صفحه شود برای این که خودمان هی افاضات بفرماییم... البته شما زیاد این اراجیف را جدی نگیرید، این آفتاب روی مخ ما چند تا پروژه اجرا کردیم که رسما هنگ می‌زنیم.
برویم سراغ نامه‌ها و ایمیل‌ها تا بیشتر از این نیات پلید خودمان را رو نکرده‌ایم! یاه یاه یاه... .

فهیمه میرزایی برایمان ایمیل زده  البته برای اولین بار  و در این نخستین بار به قول خودش آنقدر ذوقیده که یادش رفته چی می‌خواسته بگوید. خب دخترم، اشکال ندارد، یک سه چهار‌بار که برایمان ایمیل بزنی برایت عادی می‌شود. برای دوست شفیقت کنکور جون هم دعا می‌کنیم. البته همین حالا که ما داریم اینها را می‌نویسیم جواب کنکور سراسری آمده و این تلفن ما مدام زنگ می‌خورد تا ما بفهمیم بر و بچ چه دسته گل‌هایی به آب داده‌اند. فعلا که تلفات زیاد نداشتیم. شما هم حتما ما را خبر کنید که در کنکور چه کردید. مردیم از فضولی.

به‌به، منیر خاتون ز بلاد سیلک، بودی حالا، نه‌‌سری نه سراغی نه حال و احوالی، مردم چقدر خودشون رو می‌گیرند. اعصاب مصاب ندارند و هر چه برایمان می‌نویسند می‌گذارند آنقدر بماند تا بیات شود. خب از این به بعد وقتی ما هم جواب نامه‌ها و ایمیل‌هایت را آنقدر گذاشتیم تا کپک زد اعصاب مصابت می‌آید سر جات. جان خودم به خاطر خودت این کار را می‌کنم، یک وقت فکر نکنی خدای نکرده قصد تلافی دارم... باز هم یاه‌‌یاه‌یاه...

یک مریم خانومی هم گفته بهش اوکی بدهم که میلش را گرفتم. خب خواهر جان اوکی! گرفتم، بفرست بیاد نامه‌های بعدی را.

الناز از اردبیل ایمیل تو هم رسید. تو هم سلام ما را به نامزدت که در حال آش خوردن در گیلان‌‌غرب است برسان. خوش باشید.

درسا از یه جای دور، ما هم امیدواریم دفعه‌های بعد حرف‌های بیشتری از تو بشنویم. بله... .

تولد، تولد، تولدت مبارک، مبارک، مبارک، تولدت مبارک. این که می‌بینید صدای نکره‌مان را انداخته‌ایم سرمان و داریم ترانه تولدت مبارک می‌خوانیم به علت این است که روز اول مرداد روز تولد عاطفه از برازجان بوده که با ایمیل‌اش کلی حال کردیم. این عاطفه خانم معدلش در سال سوم دبیرستان نوزده و سی و نه صدم است...

چی می‌گی... بابا عاطفه خانم ای ول، چه جوری؟ اگه همین جوری پیش بری چند سال دیگه توی دانشگاه تهران داری دل و روده قورباغه‌ها را برای درس آناتومی بیرون می‌ریزی... البته که با این روحیه رشته پزشکی قبول می‌شوی، فکر کردی چی؟ پرسیده بودی روزی چند تا ایمیل می‌خونی؟ هوار تا. چطور؟ در ضمن عاطفه یک چیزی در مورد پیاده‌رو نوشته که ما خیلی خوش‌مان آمد. شما هم بخوانید و حالش را ببرید: «توی پیاده‌رو هم که راه میری مواظب موتورو ماشین و (خدارو چه دیدی این بشر همه کار می‌کنه) هواپیما از نوع پیاده و بی‌بال و قطار از نوع راه گم کرده باش. » عجب. . . عجب. . .

«مرا بر ململ چشمت بیاویز/ که من قندیل معبدهای دردم» اینها را هم سینا امینی از مشهد افاضات فرمودند.
علیرضا پوردوستار از کرج هم حکایتی اندر احوالات پیاده‌رو نوشته از این قرار: «آقا من یه درخواست دارم، اونم این که این کلمه پیاده‌رو که همیشه آخر نوشته‌هاتون قید می‌کنید بردارید بندازید دور. کدوم پیاده‌رو آقا؟ پیاده‌رو دیگه معنی ندارد. چند روز پیش داشتم توی خیابان راه می‌رفتم یاد نصیحت شما افتادم، گفتم از پیاده‌رو بروم. داستان ما هم از همین‌جا شروع شد. رفتم توی پیاده‌رو، دو قدم جلوتر مغازه مرغ‌فروشی بود که صاحبش داشت کف مغازه را می‌شست. خلاصه آب مرغ و ماهی بود که همین جور توی پیاده‌رو جاری می‌شد. این مغازه رو رد کردم، مغازه دوم نه، مغازه سوم که رسیدم سوپرمارکتی بود که کامیون پخش مواد غذایی مقابلش طوری توقف کرده بود که کل عرض پیاده‌رو رو اشغال کرده بود. به اجبار این قسمت را از خیابون رد شدم دوباره برگشتم توی پیاده‌رو 10 قدم که جلوتر رفتم دیدم آقای میوه‌فروش محل بالکل بار امروزش رو چیده بود توی پیاده‌رو. البته یه روزنه بین جعبه‌های میوه بود که با یک حرکت جهشی از روی جعبه‌ها پریدم. کمی که جلوتر رفتم رسیدم به نانوایی. صفی بس عظیم و همیشه در صحنه! که نه تنها عرض پیاده‌رو، بلکه قسمتی از خیابان را هم اشغال کرده بود. تازه اینجا بود که یادم افتاد مادرم صبح که از خونه بیرون می‌آمدم، به من گفت: «یادت نره نان بگیری». که البته به لطف همین پیاده‌رو یادم آمد که باید نان هم بگیرم. خلاصه رفتم و به صف طویل نانوایی ملحق شدم و تمام مدتی رو که توی صف بودم به این فکر می‌کردم کار درستی کردم که از پیاده‌رو اومدم یا نه. خواهشا شما هم لطف کنید خدمت اصناف محترم یادآور بشوید که رعایت ما اجسام پیاده‌رو را بکنند.»

خب، چه گویم که ناگفتنم بهتر است. اتفاقا خود من هم چند روز پیش داشتم با وروجک در پیاده‌رو راه می‌رفتم و هر چه به وروجک التماس می‌کردم که یا دستم را بگیرد یا بغلم بیاید البته اثر نداشت. خلاصه بعد از مدتی گفتم بذار بچه کیفش را بکند و برای خودش پیاده راه برود که دیدم از دور یک فروند موتورسوار عین تیر به قصد وروجک دارد نزدیک می‌شود. بی‌انصاف انگار توی پیست موتور سواری کورس گذاشته بود. نمی‌دانید چقدر مرد عنکبوتی بازی از خودمان درآوردیم تا توانستیم به موقع وروجک را بغل کنیم. بعد از آن تا یک ساعت توی جوی آب دنبال قلبمان می‌گشتیم. آخر چنین افتاد پایین که نفهمیدیم کجا رفت. به همین خاطر به این نتیجه رسیدیم همان از وسط خیابان رد شویم بهتر است. لااقل اگر خدای نکرده تصادف کردیم دلمان کباب نمی‌شود. تا هفته بعد خداحافظی.

kafekaghazi@gmail.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها