«جولز» در«قصه عامه پسند»
جولز یک سیاهپوست بدقیافه تر و تمیز و خوش خوراک است. به کیفیت چیزی که میخورد اهمیت میدهد. غوطهور کردن سیب زمینی سرخ کرده در مایونز برایش چندشآور است و همبرگر برت را که از فروشگاه بیک کاهونا برگر خریداری شده بهترین انتخاب برای یک صبحانه مقوی میداند طوری که نمیتواند در برابرش مقاومت کند و به بهانه چشیدن مزه آن تا انتها نوش جانش میکند. گوشت سگ و خوک نمیخورد و این به معنای یهودی بودنش نیست بلکه برای این است که خوک را کثیف میداند و معتقد است سگ هم حیوان چندان تمیزی نیست. علاوه بر اینها در آن وضعیت بحرانی پیش آمده در خانه جیمی هم یادش نمیرود از طعم خوب قهوه او تشکر کند!
آدم شوخ طبعی است. از برت معذرت میخواهد که وقت صبحانه مزاحمش شده (تا او را بکشد) و ابراز تاسف میکند از این که میان کلام او در بدن رفیقش گلوله خالی کرده و با این کارش تمرکز برت را به هم زده آن هم وقتی که او داشته از حسننیت و این جور مسائل حرف میزده است. جولز حتی آدم کشتن و در مقابل، تحول شخصیتیاش هم بامزه است! روش منحصر به فردی در آدمکشی دارد. این مهمترین بخش شخصیت اوست.
قطعهای از انجیل را از بر است و قبل از قتل آن را برای قربانی قرائت میکند؛ چون معتقد است بالاخره یک جوری در شرایط موجود مصداق دارد. هیچوقت از خودش نپرسیده معنای این آیه چیست و تنها پس از آن واقعه عدم اصابت گلولههای متعدد به او و وینسنت است که سعی میکند، کمی به معنای این قطعه از کتاب مقدس فکر کند.
واقعهای که وینسنت آن را خوش شانسی میداند و جولز معجزهای از طرف خدا: «این شانس نبود... این مداخله الهی بود». «اگه میخوای خودت رو به کوری بزنی یه عصاکش برا خودت پیدا کن من چشمای لعنتیم بازه». «از این به بعد میتونی من رو بازنشسته بدونی». برایش هم اهمیتی ندارد که مارسلوس والاس از شنیدن خبر تحول او به قول وینسنت از خنده روده بر شود. بهتر است این مهمترین وجه شخصیت او را که حاوی حرف اصلی داستان «قصه عامه پسند» است، از زبان خودش خطاب به جوان سارق کافی شاپ بشنویم: «یه بخش از کتاب مقدس رو من از برم. سفر حزقیل نبی سوره 25 آیه 17: «مسیر مرد درستکار از هر سو تحت احاطه بیدادگریهای ناشی از استبداد و خودکامگی است. خوشبخت آن است که با نیت خیر و حسنه همچون چوپانی ضعفا را از دره تاریکی عبور دهد. بدرستیکه او نگهدار برادر و یابنده فرزندان گمگشته خویش است. انتقام و خشم آتشین من بر آن کس که میکوشد برادران مرا مسموم و نابود کند. پس آن گاه که انتقام من فرارسد خواهید دانست که خدا منم.»
سالهاست که این رو میگم و اگه میشنیدیش دیگه مرده بودی. هیچوقت به چیزی که میگفتم زیاد فکر نکرده بودم. به نظرم یه چیز سنگدلانه بود که به یه نابکار میگم قبل از اینکه خشاب رو خالی کنم روش. ولی امروز صبح چیزی دیدم که باعث شد دوباره فکر کنم. ببین دارم فکر میکنم که شاید معنیاش اینه که تو مرد شروری و من مرد درستکار و این سلاح 9 میلیمتری چوپان راهنما که از راه راست من در این دره تاریکی محافظت میکنه. یا میتونه این معنی رو داشته باشه که تو مرد درستکاری و من چوپان راهنما و این دنیاست که شرور و خودخواهه که ای کاش اینجوری بود، اما حقیقت این نیست. حقیقت اینه که تو همون ناتوانی و من زورگوی مستبد، ولی من دارم سعی میکنم. خیلی سخت تلاش میکنم که چوپان باشم.»
آزاد جعفری