درباره محمدعلی کلی که هفته گذشته شایعه مرگش همه را سر کار گذاشت‌

مردی که می‌تواند نه بگوید

محمدعلی کلی یعنی هیجان، مبارزه و به شماره افتادن نفس در سینه. یعنی یک تلاش فوق انسانی که می‌تواند ملت‌ها را گرفتار خود کند. یعنی تجلیل و گرامیداشت استقامت و اعتراضی که ریشه در دهه 60 داشت؛ دهه نه گفتن و جهانی شدن. همان کاری که محمدعلی کرد. در اوج شهرت و افتخار آن هم به عنوان یک سیاهپوست که هنوز خیلی‌ها در کشورش او را کاکاسیاه می‌نامیدند؛ او این شهامت را داشت که نه فقط در میدان مبارزه بوکس که در میدان مبارزه زندگی هم همان طور سینه سپر کند و نه بگوید، حتی اگر به قیمت همه چیز تمام شود.
کد خبر: ۱۹۱۸۴۳

مگر او هر بار که وارد رینگ می‌شد نمی‌آمد تا از همه آنچه داشت دفاع کند، پس از همین توانایی در میدان مبارزه‌ای به اسم زندگی هم برخوردار بود که وارد کارزار سیاسی شود و یک نه بزرگ بگوید؛ نه بزرگ به جنگ ویتنام.

روزی که قرار بود مسابقه محمد علی کلی با جو فریزر رقیب سرسخت آن روزها از تلویزیون ایران پخش شود یک روز فراموش نشدنی برای بسیاری از آدم‌هایی است که آن را تجربه کرده‌اند. آنها صبح خیلی زود، از خواب بیدار شدند و جلوی صفحه تلویزیون‌ها نشستند تا قهرمانی کسی را ببینند که در نظرشان همیشه قهرمان بود. برای بچه‌ها هم این روز فراموش نشدنی بود چون وقتی دیر به مدرسه رسیدند دیدند معلم‌هایشان هم با همین تاخیر کار را شروع کرده‌اند.

 این شور و التهاب را هیچ کس دیگر و هیچگاه نتوانست با ورزش بوکس وارد زندگی مردم جهان کند. تنها محمدعلی بود که از چنین جاذبه‌ای برخوردار بود؛ با آن قد بلند یک متر و 91 سانتی‌متری و چهره مهربان سیاهش می‌ایستاد در برابر حریف و همه سرعت و شتابی را که می‌توان تصور کرد با رقص پای معروفش نشان می‌داد. عرق می‌ریخت، روی پاهایش می‌رقصید و لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. با این همه مسابقه‌های او مظهر بازی عادلانه و ورزشی بود؛ او هیچ گاه به اعضای داخلی و حساس بدن حریف ضربه نمی‌زد تا آنها را داغان کند و مثل خیلی از بوکسورها از دست‌های بلندش برای پنهان شدن در پشتشان استفاده نمی‌کرد؛ با چهره‌ای باز در برابر حریف می‌ایستاد و از یک لحظه غفلت استفاده می‌کرد تا ضربه‌ای تخصصی را نثار او کند.

محمدعلی وقتی بچه‌ای 12 ساله بود و هنوز کاسیوس نامیده می‌شد، آن هم در شهر پرت و کوچک به نام لوییس ویل در ایالت کنتاکی، با مبارزه آشنا شد و معنی واقعی مبارزه را دریافت. دزدی دوچرخه‌اش را دزدید و پلیسی که خودش هم اهل مبارزه و بوکس بود به او گفت به جای گریه کردن برو و دفاع کردن و مبارزه را یاد بگیر. او هم این حرف را جدی گرفت و چیزی نگذشت که در مسابقات نوجوانان شرکت می‌کرد و هفته‌ای 5 دلار هم از این راه درمی‌آورد.

المپیک 1960 رم زمان به رخ کشیدن این تلاش 6‌‌ساله بود که نتیجه درخشانی هم برایش به همراه داشت؛ او مدال طلای مسابقات سنگین وزن را دریافت کرد و از آنجا وارد بخش دیگری از زندگی‌اش شد. «کلی» یک شیوه خاص و منحصر به خود داشت؛ پیش از هر مسابقه حسابی کرکری می‌خواند و برای تضعیف روحیه حریف به خودنمایی می‌پرداخت.

بازی‌های حرفه‌ای در برابرش قرار داشت و او که دوره آماتوری بازی‌هایش را با رکورد 100 برد در برابر 5 باخت پشت‌سر گذاشته بود و جز مدال المپیک 5 مدال ملی هم گرفته بود، باید وارد کارزار سنگین حرفه‌ای‌ها می‌شد.

قهرمان جوان اما این دل و جرات را داشت که این عرصه را با عرصه دیگری پیوند بزند و وارد مبارزات سیاهپوستان شود. کاسیوس کلی وقتی محمدعلی شد و به اسلام پیوست که شرایط جامعه بسیار بحرانی بود؛ تازه کندی رئیس‌جمهور آمریکا ترور شده بود. اما او بی‌پروا در مجامع عمومی با مالکوم ایکس و الیجاه محمد 2 چهره سرشناس اعتراضات مدنی ظاهر می‌شد. حتی بیانیه تغییر نام او به محمدعلی از سوی علیجاه محمد رسما از رادیو پخش شد.

محمدعلی داشت همان نه مدنی را می‌گفت. او که پس از فتح المپیک رم و گرفتن مدال طلای مسابقات فکر می‌کرد قدمی برای تثبیت سیاهپوستان در کشورش برداشته خیلی زود با تصویر ناخوشایندی روبه‌رو شد که همه آرزوهایش را بر باد داد. شبی در یک رستوران سفیدپوستان، یکی از اوباش‌های محل او را از رستوران بیرون انداخت و او آنقدر از این رفتار برآشفته بود که مدال طلایش را به رودخانه اوهایو پرت کرد. او به چشم دیده بود که تصور کوکلاوس کلان‌ها هنوز هم در کشورش حاکم است و تک‌تک مردم را باید تکان داد.

 او همزمان در دو عرصه می‌جنگید از یک طرف دل‌ها را به سوی خود می‌کشید و از طرف دیگر به خیل هوادارانش می‌گفت که انسان‌ها فارغ از رنگ پوست و دین و نژاد همه با هم برابرند و باید از حقوق اجتماعی یکسان برخوردار باشند.

سال‌هایی که از راه می‌رسید برای او سال‌های پرکاری بود. 22 ساله بود که در راند هفتم سانی لیستون، قهرمان جهان را شکست داد و برای نخستین بار مقام قهرمانی را به دست آورد. در روز 25 فوریه سال 1964، محمد علی با بدنی پر از انعطاف، چابک و جسور، سونی لیستون، قهرمان سنگین وزن جهان را از پا درآورد. با وجود این که از آن مسابقه 44 سال گذشته است، اما هنوز از شبی که پیروزی‌اش نقطه عطف زندگی حرفه‌ای یک ورزشکار استثنایی نام گرفت، برای ورزش دوستان هم یک خاطره عجیب به جای مانده است. لیستون مشت‌زن مخوفی بود و قویترین شخصیت عالم بوکس در آن زمان محسوب می‌شد. علی اما بیش از هر چیز بر اعتماد به نفس عظیمش متکی بود و خیلی پیش از آن به خودش «بهترین مشت زن» را لقب داده بود و چنان در برابر لیستون رجزخوانی کرده بود که برخی از مردم به این نتیجه رسیده بودند که او نمی‌داند با چه غولی باید دست و پنجه نرم کند. علی بعدا اقرار کرد باور نمی‌کرد که از دور اول مسابقه زنده جان به در ببرد.

یک سال بعد این دو، بار دیگر مقابل هم قرار گرفتند و کلی در راند اول با ضربه‌ای لیستون را نقش زمین کرد. 2 ماه بعد هم با شکست دادن فلوید پاترسون، قهرمان سابق جهان در لاس وگاس نشان داد که قهرمان بوکس سنگین وزن جهان است. او در سال‌های 1966 و 67 مجبور شد 7 بار از عنوان قهرمانی‌اش دفاع کند. هیچ یک از قهرمانان پیشین دنیا این کار را در چنین زمان کوتاهی انجام نداده بودند. شعار کلی این بود : مثل یک پروانه می‌رقصم و مثل یک زنبور نیش می‌زنم.

در سال 1966 محمدعلی یک نه بزرگ دیگر گفت: به عنوان یک سرباز از رفتن به ویتنام سرباز زد و اعلام کرد که هرگز به همنوعان ویتنامی آتش نمی‌کند. او گفت آنها هرگز مرا کاکاسیاه نخواندند چرا باید آنها را بکشم؟ عکس‌العمل حکومت روشن بود. به او اخطار کردند که همه چیزش را از دست می‌دهد و او مقاومت کرد و برای این امتناع به 5 سال زندان، پرداخت 10 هزار دلار غرامت و گرفتن عنوان قهرمانی‌اش محکوم شد. محمدعلی قدمی عقب نکشید. دادگاه بعدی در یک جلسه 21 دقیقه‌ای همه محکومیت او را تثبیت کرد و او را مقصر دانست. پرونده به دیوان عالی رفت و علی هم در این فاصله رستورانی با نام «chamburger» ترکیبی از همبرگر و مبارزه باز کرد و مشغول کار شد. دیوان عالی هم حکم را تایید کرد و محمدعلی به زندان افتاد.

سرانجام در سال 1970 علی دوباره اجازه ورود به رینگ را پیدا کرد و با بخشیده شدن 2 سال از محکومیتش، در سال 1971 با جو فریزر که در غیاب او قهرمان جهان شده بود، رودررو شد، اما در راند پانزدهم در یکی از مهم‌ترین مبارزات ورزشی که به «نبرد قرن» مشهور شد، علی ناگهان در برابر ضربه هوگ سنگین چپ فریزر درهم شکست.
این اولین شکست حرفه‌ای او بود که در نتیجه پیروزی سیاسی و انسانی‌اش به دست آمده بود.

جو فریزر با این پیروزی با صدای بلند اعلام کرد: «من از امروز به او می‌گویم محمدعلی... باور کنید او بزرگترین مشت‌زن جهان است».

علی در مسابقه بعدی در سال 1973 او را شکست داد و دوباره عنوان قهرمانی‌اش را به دست آورد و بعد به نبرد «فورمن» رفت که به «جدال در جنگل» معروف شد. او در المپیک سال 1978 بار دیگر عنوان قهرمانی را که در 1976 از دست داده بود با غلبه بر لئون اسپینکس به دست آورد و برای سومین بار قهرمان سنگین وزن دنیا لقب گرفت.

سال‌های مبارزه محمدعلی به عنوان سال‌های طلایی بوکس سنگین وزن جهان شناخته می‌شود، سال‌های شادابی، غرور و مبارزه انسانی. در سال 1978 بلوار اصلی زادگاهش به نام محمدعلی نامیده شد و او با افتخار در بلواری قدم گذاشت که 24 سال پیش در همانجا دوچرخه‌اش را از دست داده بود.

تسخیر قلب‌ها

هرچند سرپیچی از رفتن به جنگ ویتنام و گرویدن محمدعلی کلی به مذهب اسلام، در آن سال‌ها او را در بسیاری از محافل جامعه آمریکا منزوی و بدون حامی گذاشت، اما چند دهه بعد موجب روسیاهی و شرمندگی حکومتی شد که در حق او اجحاف کرده بود. حقانیت محمدعلی کلی پس از آبروریزی آمریکا در ویتنام او را در کنار روشنفکرانی قرار داد که به جنگ نه گفته بودند؛ بیتل‌ها، مالکوم ایکس، سارتر، چه گوارا و... حالا جامعه آمریکا و جامعه جهانی از مردی که زندگی و موفقیتش را برای اثبات معنی بشریت گرو گذاشت کلاه از سر برمی‌دارد و از او که از سال 1983 دچار پارکینسون شده و به کندی حرکت می‌کند، لبخندی کج بر چهره دارد و هنوز لحظه‌ای از مبارزه دست برنمی‌دارد، تقدیر می‌کند. محمدعلی که سال‌هاست با مرکز محمدعلی در خدمت دقاع از صلح و آزادی در سراسر جهان است، 200 روز از سال را در سفر به سر می‌برد و از آفریقا تا آمریکای لاتین را برای اشاعه برادری و برابری آدم‌ها زیر پا می‌گذارد. او در سال 1996 جایزه روح آمریکا را دریافت کرد و این افتخار را داشت که مشعل المپیک آن سال را که در جورجیای آتلانتا برگزار شد روشن کند. او همان سال مدال طلای المپیک را به جای مدالی که به آب انداخته بود دوباره دریافت کرد.

رویا دیانت‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها