من همیشه قدرت داستان را احساس میکنم، قدرت ادبیات، شناخت مواد تشکیل دهنده یک داستان را، چیزهایی که مربوط به زندگی همه ما میشود، حالا یک هنرپیشه تمام این عوامل را در قالب شخصیتهای مختلف آشکار میکند. اینها مصالح زندگی ما هستند، قطعاتی که ما کنار هم میچینیم. یک کار در خور تماشا همواره محرک احساسات است. من جزو مردمی هستم که فرهنگ و تمدن آنها جزئی از زندگی من است. وقتی شما ترس را بشناسید میتوانید بر آن چیره شوید این همان چیزی است که باعث میشود شما هیچ وقت عقبنشینی نکنید.
«وقتی شما عقب میکشید، احساس بدی به شما دست میدهد. درست است، مثلا خود من از جنگرفتن میترسم ولی در واقع هیچ دلیلی هم برای آن ندارم.»
دوباره سکوت برقرار میشود کلی سوال پرسیده نشده دارم، احساس میکنم دور و برم پر از نرده و حصار است و فورد در صندلیاش وول میخورد.
ترس از هواپیما
«منترجیح میدهم که خودم پرواز کنم، شاید به خاطر این باشد که من جزو افرادی هستم که خودشان میتوانند پرواز کنند (فورد دوره خلبانی را گذرانده است) من از پرواز نمیترسم در پرواز شما مهارتهایی به دست میآورید که میتوانید خطر را پیشبینی کنید، شاید همین باعث هیجان انگیز بودنش میشود!».
کشف یک رابطه جدید. حالا ممکن است این ارتباط یک ارتباط جدید است شغلی باشد. من به عنوان یک هنرپیشه آدم ریسک پذیری هستم. من همیشه منتظر احتمالات هستم، وقتی شما در میان مردم محبوب هستید، همه مردم را دوست دارید.
در آن صورت دوست داشتم نامرئی باشم. (حیرت آور است هنرپیشهای با این همه شهرت آرزو میکند نامرئی شود!)
پدرم آدم بد اخلاق و مادرم ترسناک بود، پدرم ایرلندی و مادرم یهودی بود و تنها عاملی که خانواده ما را کنار هم نگاه میداشت، این بود که هردوشان دموکرات بودند، مسلما من هم یک دموکرات بار آمدم.