حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
و حالا هریسون فورد، اینجاست تا درباره معروفترین شخصیت سینماییاش یعنی باستانشناس خستگیناپذیر ایندیانا جونز حرف بزنیم. شخصیتی که برای بار اول در سال 1981 او را به یک ابر قهرمان تبدیل کرد؛ فیلمی که حالا روی اکران است و فروش خوبی هم داشته است.
سه گانهای که همیشه در صدر پرفروشترین فیلمهای دنیا قرار گرفته است. ولی چه چیزی بعد از 27 سال ایندیانا جونز را دوباره زنده میکند؟
هنرپیشهای که حالا در سن 65 سالگی مسلما فرقهای زیادی کرده است. او با چشمان خاکستری کهربایی خود به من نگاه میکند و من از او میپرسم آیا احساس میکنید با توجه به کارهای فیزیکی سختی که انجام میدهید یک قهرمان متفاوت هستید؟
هریسون فورد: نه! فقط برایم جالب است، من هیچوقت به بخش قهرمانی داستان علاقهمند نبودهام. ایندیانا جونز مثل هریسون فورد از انتقاد خوشش نمیآید، من سعی میکنم کارم را به بهترین شکل انجام دهم. ما مثل فیلم ماتریکس فیلمبرداری نکردیم، اگر شما جایی کسی را میزنید یا کتک میخورید اصلا احساس درد یا ترس نمیکنید ما در ایندیانا جونز بیشتر با روشهای قدیمی کار کردیم، فکر میکنم روشهای 20 سال پیش.
از او پرسیدم از ساخت آخرین ایندیانا جونز زمان زیادی میگذرد، با گذشت این همه مدت هنوز هم ایندیانا جونز را دوست دارید؟
به سراغ 3 فیلم قبلی میرود و تعریف میکند که «هر سه نفر ما (هریسون فورد، جورج لوکاس و استیون اسپیلبرگ) انگار با هم مسابقه گذاشته بودیم، ولی هیچ کدام کاملا از کار راضی نبودیم. «شانههایش را بالا میاندازد و ادامه میدهد» شاید هم اگر این کشمکشها وجود نداشت، طی این بیست و چند سال همه چیز مرتب و منظم پیش نمیرفت.»
شما هیچوقت به طور مستقل فیلم نساختهاید، دلیل خاصی داشتید؟
من درآمد سالیانه مشخصی ندارم، میدانید طرفداران من مشتریان من هستند، توقع مردم از من در هر فیلمی که بازی میکنم بیشتر میشود. مثل همین الان. مردم انتظار دارند که ایندیانا جونز 4 پولسازترین فیلم سال شود.
برایم از یک خاطره یا به قول خودش شاهکار حرف میزند: «قرار بود یک واگن پر از مواد منفجره از وسط یک دیوار عبور کند، من نمیدانستم که این واگن پر از مواد منفجره است. فکر کردم فقط قرار است به سمت دیوار حرکت کند. من داخل واگن شدم شانس آوردم واگن واژگون شد و من به پایین پرت شدم، کنارم یک جعبه بزرگ از مواد منفجره بود و... اما من زنده ماندم. جالب است بدانید که من سر فیلمبرداری هیچوقت (حتی یکبار) هم آسیب ندیدم، زخمهای کوچکی برداشتم که آنها هم ناشی از حواس پرتی خودم بوده است.»
به صورتش نگاه کردم جای یک زخم مشخص و عمیق درست زیر چانهاش بود که هیچوقت با عمل زیبایی آن را از بین نبرده بود.
از او پرسیدم این زخم از کجا پیدا شده؟
جواب داد «خیلی احمقانه! یکبار وقتی داشتم برای خرید خرت و پرت با یک ولووی قدیمی در جادهای میرفتم. پیچ تند جاده باعث شد ماشینم به تیر چراغ برق برخورد کند و از شیشه جلوی اتومبیل به بیرون پرت شدم. فکر نکنید که این یک عمل قهرمانانه بود، نه برعکس خیلی احمقانه بود. قهرمانها کسانی هستند که مثلا از درون یک ساختمانی که آتش گرفته عبور میکنند، یا خودشان را روی نارنجک پرت میکنند، یا مثلا افراد قحطیزده را نجات میدهند. قهرمان واقعی کسی است که زندگی خودش را وقف زندگی دیگران میکند.
او به من نگاه میکند و لب پایینش را جمع میکند و میگوید من هیچ وقت در زندگی اهداف خیلی بزرگ نداشتم ولی همیشه سعی کردم بهترین کارها را انجام دهم.
هریسون فورد بزرگ شده شیکاگو است، او این شهر را با همسر اولش وقتی فقط 22 سال داشت به مقصد هالیوود ترک کرد. اولین ازدواجش تقریبا شبیه یک تصادف رانندگی بود. شاید به خاطر این که خیلی جوان بود. ازدواج با مری مارکوارت همکلاسی دوران دبیرستانش در سال 1964. حاصل این ازدواج 2 فرزند بود یکی بن که حالا 40 ساله است و در لس آنجلس سرآشپز معروفی است و دیگری ویلارد 37 ساله.
هریسون فورد ابتدا به عنوان نجار درهالیوود کار میکرد، نجاری که درهالیوود به جادوگر معروف بود. جورج لوکاس بعدها این نجار زبردست هالیوود را به عنوان یک بازیگر به دنیا معرفی کرد. او به عنوان نجار با جورج لوکاس برای ساخت دکور فیلم جنگ ستارگان کار میکرد و این آغازی بود برای تبدیلشدن هریسون فورد به یک هنرپیشه تمام عیار.
فورد به این سوال من که از او پرسیدم اگر هنرپیشه نمیشدید چه شغلی ممکن بود داشته باشید، اینطور جواب میدهد که من یک نجار خوب بودم، شاید به خاطر همین یک هنرپیشه موفق شدم. به نظر من ارتباط مشابهی بین نجاری و بازیگری وجود دارد. شما در نجاری قطعات را کنار هم میچینید و به هم وصل میکنید تا وسیله جدیدی بسازید. در مورد بازیگری هم دقیقا همین طور است. شما صفات مختلف را کنار هم میچینید و از آنها شخصیت جدیدی به وجود میآورید. البته قبل از این باید حتما دوره شاگرد نجاری را خوب گذرانده و کار را درست یاد گرفته باشید.
چشمانش برقی میزند و کمی در صندلیاش فرو میرود و قوز میکند. فکر میکنم از این سوال من خوشش آمد.
من فکر میکنم این راهی است برای اینکه افکارتان را متمرکز کنید روی چیزی که میخواهید بسازید. این خیلی لذت بخش است که قطعات چوب و الوار را روی هم سوار میکنید و در نهایت چیز به درد بخوری میسازید. این دقیقا همان کاری است که یک هنرپیشه انجام میدهد. یک هنرپیشه تکههای غیرمتناجس را کنار هم میچیند و یک شخصیت جدید به وجود میآورد که در یک داستان به کار گرفته میشود. درست مثل وقتی که برای خودتان با چوب یک صندلی میسازید تا روی آن بنشینید.
آیا تا به حال به بن بست رسیدهاید که هیچ راهی نداشته باشد؟
جواب میدهد: «نه، همیشه کار کردن برای من جالب بوده، گاهی اوقات خیلی سخت بوده که به سود مردم کار کنم ولی یک جور اعتقاد به شما اجازه میدهد که مردم را درک کنید. به عبارت دیگر یک هنرپیشه یاد میگیرد که چطور کار کند که مردم خوششان بیاید.»
پس شما با سلیقه مردم رشد میکنید؟
نه، میدانید من زیاد آدم خوشمشربی نیستم، در حقیقت یکی از چیزهایی که من در هنرپیشگی پیدا کردم چیزی بود که من میتوانم با مردم انجام دهم. این مثل یک مسابقه ورزشی نیست، مثل بودن در یک تیم نیست. در هنرپیشگی شما مجبور هستید، کاملا تنها عمل کنید.
مهری توکلیان
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....