قدیمها بعید بود که از این اتفاقات بیفتد، نمیدانم این جمله را از بزرگترها شنیدهاید یانه؟ ما که تا دلتان بخواهد از پدربزرگ گرامیمان این جمله را شنیدهایم، ایشان که علاقه بسیار زیادی به شنیدن اخبار از رادیو دارند، به طرز عجیب و غریبی در جریان اتفاقات روز هستند و تا دلتان بخواهد شبیه یک خبرگزاری همین طور خبر و اطلاعات ریز و درشت از اقصی نقاط جهان دارند.
کد خبر: ۱۹۱۸۲۵
پدربزرگ گرامی ما در سال 1308 به دنیا آمدهاند و خاطرات خیلی جالبی از برخی اتفاقات تاریخی و رویدادهای مهم دارند. ترکیب کابینههای دولتهای مختلف را کاملا حفظ هستند. با این حال هر روز که میگذرد بیشتر از دیروز به این نتیجه میرسند که قدیمها مردم مهربانتر بودند و خیلی از کارهایی را که الان مردم انجام میدهند، انجام نمیدادند. در بین همین بحثها هم گاهی نگاه عجیبی به ما میکنند که نگو و نپرس.
چند وقت پیش که داشتم همراه ایشان از مطب دکتر قلبش به خانه برمیگشتیم، سر یک چهارراه به علت قطع برق ترافیک معمولی ایجاد شده بود و آنقدر این اتفاق معمولی بودکه من و راننده زیاد توجه نکردیم، اما پدربزرگ ما که گرما کلافهاش کرده بود، بعد از این که اخبار رادیو پیام تمام شد، با دستش چهارراه را نشان داد و گفت: «میبینید، قدیمها کی این جوری بود».
راننده که از من خیلی مسنتر بود و به گفته خودش 3 تا بچه هم داشت، نه گذاشت و نه برداشت و گفت: «پدر جان قدیمها هم همین طوری بود دیگه چه فرقی داشت».
پدربزرگ ما البته نه عصبانی شد و نه دادی زد فقط گفت پسرم مگه تو چند سال داری که از قدیمها حرف میزنی، اصلا تو، آن موقع که همین تهران آب لولهکشی نداشت کجا بودی که ببینی مردم چطور احترام هم را نگاه میداشتند».
من تا آمدم بگویم پدرجان چه ربطی دارد پدربزرگ ادامه داد که «من نمیدانم ما ایرانیها که برای رد شدن از یک در اینقدر به هم تعارف میکنیم چرا توی خیابان این طوری هستیم آقای راننده خود شما، تا حالا شده یکی از آن بفرماهایی که دم در میزنید، توی خیابان به یک راننده دیگر بزنید».
از این تحلیل پدربزرگم کلی حال کردم، اما باز هم تکلیفم با جریان آب تهران روشن نشد.
خلاصه چهارراه باز شد و ما راه افتادیم و راننده هم دیگر چیزی نگفت و پدربزرگ هم باز رفت توی نخ اخبار رادیو و تا خانه یک جورهایی در سکوت گذشت. سر کوچه که رسیدیم پدربزرگ کرایه را حساب کرد و پیاده شدیم.
همین طور که قدمزنان میرفتیم سمت خانه من طاقتم را از دست دادم و گفتم: «پدر جان راستی این قضیه آب تهران را باز نکردید بفهمیم چه ربطی داشت به ترافیک و...».
پدربزرگ: «اولا که خواستم به این راننده نشان بدهم که وقتی یک نفر هم سن و سال من میگوید قدیمها منظورش چیه، دوما اگر آن موقع بود میفهمید که چطوری مردم برای آب آوردن و بردن به هم کمک میکردند، هوای بزرگترها و زن و بچهها را داشتند و به هم بفرما میزدند، الان اگه این وضع را ما داشتیم خود تو به یکی از همسن و سالهای من بفرما میزدی، ماها باید سرمان را از تشنگی میذاشتیم زمین، چون شماها که مهلت به کسی نمیدادید؟».
شاید باور نکنید اما از همان روز تا به حالا من دارم به این حرف پدربزرگ فکر میکنم.