نرجس ندیمی‌دانش‌

جوجه اُردک نوک‌حنایی‌

کد خبر: ۱۹۱۷۲۴

خانم اُردکه که حالا مامان هفت تا جوجه پر طلایی و کاکُل زری شده، خیلی به خودش می‌نازه و سرش رو با افتخار هی به چپ و راست می‌چرخونه و بادی زیر پرهاش می‌ندازه و با خنده با اهالی رودخونه، خوش و بشی می‌کنه.
صف جوجه اُردک‌ها، سکوت رودخونه‌رو می‌شکونه و سر و صدایی راه می‌اندازه، دیدنی و شنیدنی. جوجه اُردک‌ها دور مامانشون حلقه زدن و دونه دونه، زیر آبی می‌رفتن و از روی هم می‌پریدن.

خانم اُردکه که از شادی جوجه‌هاش گیج گیج بود، یه لحظه به خودش اومد و یه چرخی دور خودش زد و جوجه‌هاش رو شمرد. یه بار، دوبار، سه بار، حتی چند بار با صدای بلند شمرد؛ اما طفلکی هرچی می‌شمرد، جوجه‌هاش 6 تا بودن و یکی‌شون کم بود. تمام رودخونه رو پایین و بالا کرد، اما از جوجه آخری نوک حنایی خبری نبود که نبود. خنده از رو لبای مامان اُردکه سُر خورد و افتاد تو آب، باد پرهای طلاییش پر کشید تو هوا، با چشم‌های غمزده،‌ جوجه‌هاش رو به صف کرد، اما این بار پشت سرشون راه اُفتاد که نکنه دوباره یکی از جوجه‌های نازنینش گم بشه. تو راه خانم قورباغه و آقا مارمولک و خرگوشه حتی لاک‌پشت پیر دنبال جوجه گم شده خانم اُردکه می‌گشتن. اما خبری از نوک حنایی نبود. آخه اونا بیشتر دوست داشتن نوک حنایی رو پیدا کنن تا ببیننش، از بس‌که خانم اُردکه از زیبایی این جوجه‌اش گفته بود.

همه حسابی خسته شدن و رفتن خونه‌هاشون. خانم اُردکه و جوجه‌هاش هم از پا افتاده بودن و حسابی گرسنه‌شون بود. تو راه سری به رستوران خانم و آقای خرچنگ زدن و دلی از عزا در آوردن و روونه خونه شدن، نزدیکای خونه، خانم اُردکه صدای نوک حنایی رو شنید که می‌خواست از جوجه کلاغه پریدن رو یاد بگیره. خیلی خوشحال شد، با عجله به طرف لونه دوید و نوک حنایی رو بوس‌بارون کرد و اینقدر به هوا انداختش که نوک حنایی تا آخر عمرش هوس پرواز نکرد. خانم اُردکه هرچی از نوک حنایی پرسید که کجا گم شده و چطوری راه خونه رو پیدا کرده جوابی نشنید. فقط به چشم‌های مهربون مادرش خیره شده بود و تو فکر شنای فردا بود. خانم اردکه هم که نمی‌خواست بچه‌اش رو ناراحت کنه، اونو با  پرهاش بغل کرد و خوابیدن.

صبح خیلی زود جوجه اردکها و مامانشون با صدای جوجه خروسی که‌  نوک حنایی دیروز باهاش رفیق شده بود ، از خواب پریدن و سرو صدایی تو لونه راه افتاد که مامان اردکه یه لحظه از اینکه 7تا جوجه قد و نیم قد داره احساس پشیمونی کرد . اما طولی نکشید که با خنده رویی 7تا جوجه اش رو به صف کرد و پشت سرشون روونه رودخونه شد .

هنوز یه قدم از لونه اونطرف تر نرفته بودن که نوک حنایی دوید و رفت تو لونه قایم شد .

مامان اردکه رفت بالای سرش و ازش خواست تا دلیل ترسش رو بگه اما نوک حنا یی فقط پرهاش می لرزید و نوک حنایی رنگش بهم می خورد .

مامان اُردکه شستش با خبر شد که دیروز هم جوجه هفتمش گم نشده بود ،بلکه ترسیده بود و دور از چشم همه تو خونه مونده بود .

نوک حنایی با چشمهای ترسونش یه نگاهی به مامانش انداخت و گفت :من ازآب و شنا کردن می ترسم اما از هوا و پرواز نمی ترسم . من
می خوام مثل جوجه کلاغه به آسمونا پرواز کنم نه مثل خواهر برادرهام تو آب دست و پا بزنم . مامان اردکه خنده اش گرفت و گفت: خدا پرهای تو رو جوری آفریده که هم می تونی بپری و هم می تونی شنا کنی ،اما پرنده های دیگه مثل جوجه کلاغ فقط می تونن پرواز کنن ،نمی تونن رو آب راه برن و شنا کنن . بعد نوک حنایی رو نشوند رو پشتش و راهی رودخونه شدن .

نوک حنایی با اینکه به حرفهای مادرش فکر می کرد و رو پرهاش نشسته بود ،چشمهاشو محکم بسته بود و رنگش پریده بود . خواهر برادرهاش هی بهش آب‌  می‌پاشیدن و میخندیدن .

خانم تمساحه که از دور شاهد ترسیدن نوک حنایی بود به ذهنش رسید تا درسی بهش بده که هیچوقت یادش نره و شنا کردن رو هم یاد بگیره . تمساحه خودش رو رسوند وسط رودخونه میون جوجه اُردکها و یهو سرش رو از زیر آب در آورد و دندونای تیزش رو نشون نوک حنایی داد و نوک حنایی از ترس سُر خورد از رو پرهای مامانش و افتاد تو آب ، اینقدر دست و پا زد و قلوپ قلوپ آب خورد تا اومد رو آب و خودشو رسوند لب رودخونه تو خشکی و داشت فرار می کرد که صدای خنده رودخونه بلند شد . برگشت و دید همه وسط رودخونه حلقه زدن و قاه قاه می خندن و برای نوک حنایی که اینقدر با مزه شنا کرد و خودش رو رسوند به خشکی کف می زنن .

نوک حنایی که ترسش ریخته بود با جرات بیشتری پاهاشو گذاشت تو آب و با پرهای طلاییش دل رودخونه رو شکافت و خودش رو رسوند به مامانش اما هنوز از خانم تمساحه می ترسید . نوک حنایی تو خاطرش موند که هیچوقت ترس به دلش راه نده تا به خواسته هاش برسه .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها