پروانه و گل ها

کد خبر: ۱۹۱۷۲۰

گل قرمز با غرور گفت: نه... تو باید بروی و یک گل همرنگ پرهای خودت پیدا کنی و زیرش پناه بگیری. پروانه با ناراحتی رفت سراغ یک گل دیگر که به رنگ صورتی بود و به گل صورتی گفت: ای گل زیبا... من می‌توانم زیر گلبرگ‌های صورتی و قشنگت پناه بگیرم تا پرهایم خیس نشود و بعد از تمام شدن باران بروم؟اما آن گل هم قبول نکرد. پروانه سراغ هر گلی رفت اما هیچکدام از آنها قبول نکردند که زیر گلبرگ‌هایشان پناه گیرد. پروانه بیچاره تمام سطح بال‌های قشنگش خیس شده بود و دیگر قدرت پرواز کردن را نداشت. هرجایی را هم نگاه کرد گلی به رنگ بال‌هایش پیدا نکرد. باران شدید شد و پروانه زیبا هم زیر قطره‌های باران که با شدت روی پرهایش می‌خورد، طاقت نیاورد و به زمین افتاد و گفت: گل‌های مغرور و خودخواه اصلا به فکر دیگری نیستند و از حال رفت و بیهوش شد.

قطره‌های باران هم پشت‌سر هم روی سر و صورت پروانه می‌بارید و تمام سطح زمین خیس شده بود. خورشید خانم از لابه‌لای ابرها سرک کشید و پروانه زیبا را دید که بیهوش روی زمین افتاده است. ابرهای سیاه رفتند و جایشان را به خورشید درخشان دادند. بال‌های پروانه از آفتاب داغ خورشید کم‌کم خشک شد و پروانه به هوش آمد و دید چند تا از دوستانش بالای سرش مشغول پرواز هستند. از دیدن آنها خوشحال شد و دست و پایش را جمع کرد و بلند شد و در آسمان پرواز کرد و به دوستانش گفت: همیشه همه آدم‌ها گل و پروانه را با هم نام می‌برند و در کنار هم می‌دانند. اما نمی‌دانند که گل چقدر مغرور است و هرگز خودش را دوست پروانه نمی‌داند. 

دوستان خوبم یک نقاشی زیبا برای این داستان بکشید و به دفتر روزنامه ارسال کنید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها