فندکی هم پیدا کردم. آن را برداشتم و گل و لای اطرافش را پاک کردم. یاد پدرم افتادم تسبیح بلند نمازش را با فندکی که برایش هدیه آورده بودند، گره زده بود. با انگشتم ضامن آن را فشار دادم. از سوراخ زنگ زده فندک، چند قطره لجن پشنگه زد توی صورتم.
دوباره دستم را کردم توی لجن. اگر کلید پیدا نمیشد چکار میکردم؟
پیچگوشتی شکستهای پیدا کردم که لبهاش پریده بود، یک حلقه سیاه رنگ هم بود که در همان نگاه اول فهمیدم شیئی بی ارزشی است. خودکار شکسته و سکهای کوچک که معلوم بود در زمان خودش هم اهمیتی نداشته است، روی لجن و کثافت مانده بود. دنبال چه چیزی میگشتم؟
اشیای فراوانی در جوی آب بود که به هیچ دردی نمیخوردند. خسته بودم و ناامید. دستم را بیشتر فرو بردم که نوک انگشتم سوخت. دستم را کشیدم. چیز برندهای زیر ناخنم را تا بند انگشت پاره کرده بود. خون کف دستم را پوشاند. به کلید فکر نمیکردم. اصلا یادم رفته بود برای چه چیزی آنجا خم شده و دستم را توی لجن فرو برده بودم.
چرا آن همه بوی تعفن را توی ریههایم فرستاده بودم؟
اشیای قدیمی و زنگار گرفته که در میان شن و ماسهها بیرون کشیده بودم کنار جوی آب روی هم تلنبار بود.
برخاستم و همانطور که نوک انگشتم را گرفته بودم تا خون بیشتری از آن نرود، با گوشه کفشم، همه اشیای فرسوده و شکسته و سیاه رنگ را ریختم توی جوی آب.
خط موجهای کوچکی روی آب مانده ایجاد شد و بعد از لحظاتی آب از حرکت ایستاد.
محمود خداوردی