حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
زخم سیاه روی معدهام جان و روحم را ذره ذره خورده بود و خیال مردن در تمام ذرات زندگیام پراکنده شده بود.
دایرهای از گریه خواهرها و ناله همسرم دور سرم حلقه شده بود. مادر بعد از آن همه خیرات و نذر و نیاز و دست به دامن دکتر و حکیم شدن، امشب چون طاقت زجر کشیدنم را نداشت، از اتاق بیرون رفته بود.
پدر بغض کرده و چمباتمه زده در گوشهای، سایه غم در بغل میکشید.
در این شب عاشورا صدای طبل و سنج از پس آوای مداح، با نوای یا ابوالفضل عزاداران، درهمآمیخته بود.
همچنان از درد به خود میپیچیدم، وضعیتم آنچنان بود که گویی دیگر کاری از دست کسی برنمیآمد. سوز سردی در عالم روحم پیچید. احساس کردم کسی کنارم نشسته است. نگاهش کردم. ردایی سفید به تن داشت، چهرهای سپید مانند برف با خندهای سبک در گوشه لبانش. تعجبم از این بود که از کجا و چگونه به داخل اتاق آمده بود.
زمان کوتاهی نگاهم کرد، حالم را جویا شد، اما دریغ از یک کلام، فقط نگاهش میکردم، کمی مکث کرد، در این وقت دست گذاشت روی انگشتان پایم و آهسته کشید روی آنها و همان طور دستش را آورد به سمت بالا.
پایین دستش آسایشی بود و بالای آن موجی از درد! و زیر آن، حرارتی که روی هر بند از تنم کشیده میشد، آرامشی را حس میکردم.
دستش از روی سرم گذشت، تنم آرام گرفته بود. چشمهای کم فروغم از دو دو افتاد و خیره ماند به سقف اتاق، سکوت در دالان گوشم نشست؛ خشک و بیروح.
ناگهان او ایستاد و من در کنارش. حرکت کرد و من هم به دنبال او. نگاهی به پشتسر کردم. در میان شیون و زاری اهل خانه مثل خودم را دیدم درازکش، آرام و بیحرکت. هر دو از در بسته اتاق بیرون رفتیم.
در میان آسمان برفی، اوج گرفتیم، انگار روی موج آب رانده میشدیم، نرم و موزون، از بین ابرهای تیره و گره شده بهم گذشتیم و در مکانی دور از زمین قرار گرفتیم.
سیاهی دود روی دیوارهای زیرزمین، موج انداخته بود. مادر آنجا، نشسته بر سجاده، با دستهای تکیده و لرزان مقابل صورتش، اشک میریخت. یا مفرج عن المغمومین، یا منفس عن المکرومین، یا ابوالفضل.
دعا بعد از دعا و ضجه و التماس برای شفای من و اینها همنوا بود با صدای نوحهسرایانی که علمدار را یاری میکردند برای رساندن آب به خیمه.
گریههای اهل خانه، تار و پود هم شده بود، دستان لرزان ملیحه بر روی صورت کبودم کشیده میشد و زیر چادر ماتم، کودک سه سالهمان را در بغل میفشرد.
سرما، گریبان چاک، از لای درز پنجره به داخل میآمد.
نوحهسرایان از خیمه بیعباس میگفتند و بر سینه میزدند.
مادر مضطر و مستجیر، گریان دعا میکرد.
آنقدر این نالهها و آن ضجهها در هم آمیخت تا سینه آسمان کبودتر شد.
تنهای تنها در آن عالم بودم، اما احساس غربت نمیکردم، سرگشتگی برایم مفهومی نداشت. اطرافم نه تاریک بود، نه روشن. در ذهنم تصویری نبود که خاطرهای از گذرگاه آن عبور کند، تا با یادش دلگیر شوم یا خوشحال.
ناگهان موجی از گرما در کنه جانم پیچید و کمکم به دالان روحم دمیده شد. هالهای از نور سفید، مرا در میان گرفت. آن گاه آن نور به رنگ سبز با تلالویی آمیخته به سرخی درخشید. اهتزاز آن پیچشی بود از ملاطفت، هاتفی با آهنگی دلنواز خطاب کرد:
قبول امانت، مهلتی دوباره، با 50 سال دیگر، اجابت دعای مادرش، او برگردد.
اذان صبح بود، صدای موذن در سپیدهدم عاشورا شنیده میشد. گرمم شد، بیهوا سر جایم نشستم. نگاهم گرد اتاق چرخید، همه را از نظر گذراندم، دنبال مادر بودم.
اهل خانه مات و حیران با چشمان اشکآلود براندازم کردند. جیغ کشیدند و مرا در آغوش کشیدند.
ملیحه، همچنان که در کنارم بود، با چشمان مهربان نگاهم میکرد. معصومه سر روی زانویش به خواب رفته بود.
پدر دوزانو مقابلم نشست، حرارت دستانش صورتم را سوزاند، بوسهای بر پیشانیام زد. ذوق و هیجان همه را گریان کرده بود.
چشمانم مدام در میان جمع، به دنبال مادر میگشت.
نسیمی ملایم بر پهنه صورتم نشست. او ایستاده در بین قاب در اتاق، با چشمان مرطوب و ورم کرده و خطی سفید مانده روی گونههای چروکش، خندان مرا نظاره میکرد.
ناصر غفاری
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....