داستانک

بته جقه

کد خبر: ۱۹۱۶۸۱

خانه‌

بتول اشرفی
مرد کارتن بزرگ را کنار پیاده رو زیر درخت چنار پهن کرد کفش‌هایش را زیر سرگذاشته و در لابه‌لای برگ‌ها پرنده را با نگاه دنبال کرد.

پرنده برگ سوزنی کاج را با نوک کوچکش روی شاخه‌ پربرگ درخت جابه‌جا کرد. نزدیک‌ غروب برگ‌های سوزنی لانه قشنگی بود که پرنده از آن بیرون را نگاه می‌کرد.

با رسیدن شب مرد سنگین از جا بلند شد. آه بلندی سرداد. کفش‌هایش را پوشید، نگاهی به زیر‌اندازش انداخت و آرام دور شد.

سرپرنده میان بال‌هایش گم شده بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها