ماه در دست
دلم امروز گواه است کسی میآید
حتم دارم خبری هست، گمانم باید...
فال حافظ هم هر بار که میگیرم باز
«مژدهای دل که مسیحا نفسی...» میآید
ماه در دست به دنبال که اینگونه زمین
مست، میگردد و یک لحظه نمیآساید؟!
باید از جاده بپرسم که چرا میرقصد
مست موسیقی گامی شده باشد شاید!
گله کم نیست، ولی لب زسخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید
محمدمهدی سیار
می روم ماهی شوم
آسمان
تو هم با این همه ادعایت
سیاه از آب درآمدی که
شب را پدرسوخته تو یادم دادی
از این همه ستاره حالم به هم میخورد
خصوصا آن یکی
همان که به هر کس و ناکسی چشمک میزند
نامزدم بود
من به پرندهها فکر میکردم
تو به هواپیما کردنشان
که چند بمب میشود به شکمشان بست
آسمان
قرار نبود دیکتاتور بشوی
پادگان هوایی راه بیندازی
و این همه ستاره به سینهات بچسبانی
اکسیژنت را هم نخواستیم
من که میروم ماهی بشوم
پرنده
تو هم به هوای من
اینقدر توی آسمان نچرخ
پرنده ماهیخوار
نقشهای به کلهات نخورد
اخلاقم سگی بشود کوسه میشومها.
خلیل رشنوی
دیوار
دستی اگر به صورت دیوار میکشند
آیینهوار عکس رخ یار میکشند
این کوچه را ادامه دهید از همین طرف
منصور بیسری به سر دار میکشند
حتی به روی تخته سنگی به یادگار
نام و نشانی از سر اجبار میکشند
مردان چیره دست زمانه، تبر به دوش
آتش به جان جنگل بیدار میکشند
رجب بذرافشان
یک خواهش ناچیز
خسته تر از آنم که کنارم بنشینی
یا خیره به چشمم شوی و عشق ببینی
عاقل تر از آنم که برای دو سه روزی
با نام خود از دفتر من شعر بچینی
من خالیام از عشق ولی از تو چه پنهان
مشتاق نماندم که مرا باز گزینی
یک خواهش ناچیز فقط از تو همین که
شب بر سر خواب من خسته ننشینی
مریم افضلی
مثنوی گریهها
بانوی سبز و آبی هفت آسمان غزل
چشمان تو چکانده به رنگین کمان غزل
پیوسته از طنین دعای تو میرسد
در خواب نیمه شب به دل شاعران غزل
ما لکنت غریب زمانیم و نام تو
اعجاز رویش سخن و یک جهان غزل
ای در صدای عاشق تو مادرانگی
لالایی تو بارقه داستان، غزل
وقتی حکایت غزلی ذکر نام توست
حس میشود رسول خدا هم در آن غزل
دستی بکش به مثنوی گریههای ما
بانوی سبز و آبی هفت آسمان غزل
یا فاطمه! همیشه تو را تا نوشتهایم
تابیده از میان دو انگشتمان غزل
***
امشب که شعر، وصف تو شد؛ یک ستاره گفت:
شاعر! بیا به انجمن ما بخوان غزل
لیلا تقوی مطلق
دوباره عشق
جنازهای شدهام روی دستها مانده
نمیپذیردم انگار خاک وا مانده
حریر نیلی یکدست آسمان در قاب،
پرِ پرندگی ام آی زیر پا مانده
بریده از همه چیز و کشیده از همه کس
مهم نبود از اول که مرده یا مانده
جنازهای شدهام، راه میروم گاهی
میان خاطرههایی که از تو جا مانده
وطن که کوچه بنبست نامرادیهاست
و خانهای که در آن یک جهان عزا مانده
درست اگر که بگویم، خرابهای متروک
که توی آن نه غریبه نه آشنا مانده
به احترام تو شاید ادامه دارد این
جنازه این تهی لنگ در هوا مانده
و زیر توده سنگین بغض خم شدهایم
دوباره عشق، تکانی به شانههامان ده!
فرهاد صفریان