حتی نمیدانم آیا روزهایی که خوشحال بودم را در زندگیم همچنان داشتم یا خیر. اما آنچه میدانم این است که این واقعیت ضربه بزرگی به زندگیم بود و دقیقا لحظهای وارد شد که اصلا پذیرای آن نبودم. شاید هرگز نمیخواستم در مورد آن چیزی بدانم یا بهتر بگویم شاید بهتر آن بود که چند سال بعد و زمانیکه خودم تشکیل خانواده داده بودم از آن مطلع میشدم. به هر حال واقعیت فرزند خوانده بودن زندگی مرا در 27 سالگی به شکلی از هم پاشید که منجر به جرم بزرگی شد. گناهی که خود را بابت آن نخواهم بخشید.»
«الیویا سوتا» 28 ساله پشت میلههای زندان خواهد ماند تا رای نهایی دادگاه برای او به اتهام به قتل رساندن مادرش «مارینا» 56 ساله صادر شود. الیویا متهم است به شکل عمدی با کوبیدن گلدان سنگی بزرگ به سر این زن سبب مرگ وی شده و او را از پای در آورده است. الیویا علت این عمل عجیب و بیرحمانهاش را فشار عصبی عنوان کرده که از ماهها و حتی سالها قبل روی او بوده است. او مدعی است کشف موضوع فرزند خوانده بودن برای او تا حدی سنگین و غیرقابل هضم بوده که او را به انجام چنین کاری رسانده است.
«من دختر بزرگ خانواده بودم. خواهر کوچکترم «لونا» زمانیکه 6 سال داشتم به دنیا آمد. میدانستم و میفهمیدم که ورود او به خانواده ما چه شادی بزرگی را به ارمغان آورده است. تمام اطرافیان و بستگان پدر و مادرم به شکلی به آنها تبریک میگفتند که انگار اتفاق بزرگی افتاده است. روزهای متوالی در خانه ما جشن بود و من کمکم فراموش شده بودم. سعی میکردم خودم را با اسباببازیهایی که در اتاق داشتم سرگرم کنم و بیتوجهی دهها نفر از اعضای خانواده را که هرروز در منزل ما حاضر میشدند تا «لونا» خواهر کوچکترم را ببینند متوجه نشوم.
«لونا» را دوست داشتم او دختر کوچک و زیبایی بود که برخلاف من پوستی سفید داشت. پوست من به رنگ گندمی میزد و زیبایی او را به خاطر صورت سفید و گردش میدانستم. هر کس به دیدن او و مادرم میآمد او را تحسین میکرد. گرچه این رفتارهای عجیب در دوران بارداری مادرم هم وجود داشت.
روزی که او اعلام کرد باردار است مهمانی بزرگی درخانه ما بر پا شد و همه به او تبریک میگفتند. دستهایی که به سر من کشیده میشد احساس خوبی به من نمیداد و با خودم فکر میکردم آنها به چه چیز فکر میکنند که از روی ترحم با من رفتار میشود. احساسات بچهگانه من با بزرگتر شدن «لونا» بیشتر شد. تبعیض زیادی بین ما گذاشته میشد و دیگر نمیتوانستم آن را به حساب این که بچه کوچکتر است بگذارم. او اختیار داشت هر کاری که دلش میخواهد بکند. هر اسباببازی که میخواست برایش خریداری میشد و من که 6 سال از او بزرگتر بودم کمکم به پرستار او مبدل شدم. پرستاری که باید هر زمانی که در منزل بودم، از لونا مراقبت میکرد و برای خودش هیچ وقت اضافهای نداشت. در 15 سالگی بسیار حساس بودم و لونا که روز به روز لوستر میشد مدام خواستههای مختلفی مطرح میکرد که برایش مهیا بود. انگار کاسه صبری که داشتم لبریز شده بود و دیگر نمیتوانستم رفتارهای عجیب و تبعیضآمیز مادرم را تحمل کنم. همان سال بود که پدرم بر اثر تصادف با یک اتوبوس در خیابان محل سکونتمان جانش را از دست داد. او تنها کسی بود که زمان حضورش در منزل اجازه نمیداد کسی به من دستور دهد، با مرگ او تنهاتر شدم. لونا با این که دختر لوس و پر ادعایی بار آمده بود اما دوستش داشتم.
شیرینیهایی داشت که مرا به خودش جذب میکرد و سبب میشد نتوانم هرگز او را از زندگیام دور کنم. هر چه زمان میگذشت و لونا بزرگتر میشد تبعیض بین ما کم و کمتر میشد و اوضاع برایم راحتتر میگذشت. لونا دختر عاقلی بود که اجازه نمیداد مادرمان بیدلیل مرا به خاطر تمام مسوولیتهایی که برعهده لونا بود سرزنش کند. ما به دوستان خیلی خوبی تبدیل شدیم که همه ما را به عنوان خواهرهای جدا نشدنی میشناختند. هر چه سن لونا بیشتر میشد روابط ما هم بهتر و بهتر میشد. من که دبیرستانی شدم و میخواستم دیپلم بگیرم او 13 ساله بود و هنوز شیطنتهای بسیاری داشت که برایم شیرین بود. دیگر برایم هیچ اهمیتی نداشت که مادرم اصرار دارد تمام کارهای لونا را من انجام بدهم و حتی اجازه نمیدادم او به تنهایی از مدرسه به خانه برگردد زیرا دوست داشتم دنبالش بروم تا در میان ازدحام بچهها او را ببینم که سراسیمه به طرف در مدرسه میدود و به آغوش من میآید. انگار لونا تمام آن عشق و محبتی شده بود که من در زندگیام به آن احتیاج داشتم. از طرف مادرم هیچ علاقهای به من نشان داده نمیشد».
«الیویا» به اتهام قتل زنی دستگیر شده است که به خاطر 27 سال نگهداری از او به عنوان مادرش مورد احترام افراد بسیاری بود. «الیویا» زمانی که با پرتاب گلدان سنگی که مادرش علاقه زیادی به آن داشت سبب مرگ و خونریزی شدید او شد خودش با پلیس تماس گرفت و ماجرا را تعریف کرد و منتظر ماند تا برای دستگیر شدن او به خانه بیایند. خانم «سولتا» به علت خونریزی مغزی به محض برخورد جسم سنگین جانش را از دست داده بود و دخترخواندهاش بلافاصله دستگیر شد. «الیویا» که حاضر نبود هیچ یک اعضای خانواده یا وابستگانش را ببیند تنها تقاضای وکیل کرد و از او خواست تا همان طور که لایق اوست با وی رفتار شود. او ادعا کرد که پس از شنیدن خبر فرزندخوانده بودنش آنقدر فشار روحی را تحمل کرده که ناگهان کنترل خود را از دست داده و به سمت مادرش که این خبر را به او داده بود حملهور شده است. لونا خواهر کوچکتر الیویا با حضور در دادگاه از اعضای هیات منصفه خواست تا اشد مجازات را برای او که سالهای سال را در نزد این خانواده بزرگ شده بود در نظر بگیرند. از نظر لونا، خواهر ناتنیاش الیویا همان طور که مادرشان همیشه میگفت دختر عجیب و توداری بود که ظاهرا در تمامی این سالها کینه بزرگی از این خانواده به دل گرفته بود.
«روزهای خوش من با پایان یافتن دوران مدرسهام به اتمام رسید. مادرم حتی یک روز هم اجازه نداد من در خانه بمانم و گفت باید کار کنم و خرج خودم را دربیاورم. از آنجایی که پول دانشگاه رفتن را هم نداشتم در مغازههای مختلف در شهر کوچک محل سکونتمان در حومه آریزونا مشغول به کار شدم. زندگیام را دوست نداشتم و هر روز فشارهایی که در دوران کودکی به من وارد شده بود را بیشتر حس میکردم. فاصلهام با لونا که در واقع تنها دوستم بود بیشتر شده بود مادرم او را به بهترین مدرسه فرستاده بود و با فروختن جواهرات قدیمیاش سعی داشت او را به دانشگاهی خوب بفرستد. وقتی یک روز مادرم با اعتراض من به خاطر تبعیضهایی که در طول زندگیمان گذاشته بود مواجه شد اعتراف کرد که به خاطر بچهدار نشدنش من را از پرورشگاه گرفته و هرگز هم نتوانسته علاقه عمیقی به من پیدا کند. حرفهایش روی مغزم سنگینی میکرد و کنترلم را از دست داده بودم. در یک لحظه هم خشم و عقدههای سالیان وجودم را خالی کردم».